:::: دانشنامه نیشابور ::::

 

 

نیشابور، در جغرافیای تاریخی ایران یکی از کانون‌هایی است که پیوند دهنده نقاط مختلف ایران و به ویژه خراسان، به نقاط دیگر در حوزه سرزمینی ایران و فراسوی آن بوده است. این ویژگی ارتباطی برجسته، افزون بر اهمیت اقتصادی، از دیدگاه سیاسی، دستیابی به سایر نقاط دور دست، تعاملی بسیار گسترده و شگرف با سایر فرهنگ‌ها و اندیشه‌های سرزمین‌های دور دست در شرق و غرب ایران‌زمین را به همراه داشته است. در این نوشتار با بهره‌برداری از مقاله‌ی «راه‌های ایران در قرون نخستین اسلامی» نوشته دکتر مریم میراحمدی، به بازشناسی راه‌های نیشابور در سده‌های نخستین اسلامی پرداخته‌ایم.

 

 

- راه ابریشم:

«جاده ابریشم» یا «راه چین»، که در طول تاریخ و از لحاظ برقراری‏ ارتباط‌های فرهنگی و بازرگانی اهمیت بسیار داشت‏ یکی از راه‌هایی است که نیشابور را از سوی شرقی به بخارا، سمرقند، کاشغر، ختن، یارکند، سوجو، کنجانفو، خمدان و سرانجام به شرقی‏ترین‏ بخش آسیا خانبالیغ (بجین ، پکن) پیوند می‌داد. این راه به سوی غرب، از نیشابور گذرکرده و از طریق ری‏ به همدان(1) می‏رسید. جاده از همدان به اسدآباد در جبال و از آن‌جا به‏ حلوان(2) منتهی می‏شد، آنگاه به سوی فلات‌های بزرگ می‏رفت و از طریق‏ پل نهروان سرانجام به بغداد می‏رسید(3) و بعد قسطنطنیه را به سرزمین‌های‏ غربی متصل می‏کرد. به دلیل اهمیت این جاده از نظر تجاری، ضمن‏ مبادلات اقتصادی بین شرق و غرب، مبادلات فرهنگی نیز صورت می‏گرفت‏ و بازرگانان در طول این مسیر به زبان‌های فارسی، عربی، ترکی، چینی، سغدی و اویغوری آشنایی می‏یافتند. این جاده در قرن اول هجری قمری‏ و تا زمان قتیبه بن مسلم (حدود سال 91 هـ.ق.)، توسط برخی قبایل ساکن‏ در منطقه مسدود شده بود و به همین علت نیز جاده فرعی بزرگ دیگری‏ در ناحیه‌ی گرگان به وجود آمد(4) که از نیشابور، یزد و شیراز می‏گذشت(5). اما طولی نکشید که به علت حمله‌ی دسته‏های غارتگران در نواحی کویر(6)، به ویژه در ناحیه‌ی بین یزد و طبسین، غیرقابل استفاده شد. در قرن چهارم‏ هجری قمری این منطقه با به کنترل درآمدن قبایل غارتگر به‏ویژه کوفچ (قفص) امنیت بیشتری یافت و مجدداً احیا شد(7).

 

- راه نیشابور به ری و بغداد:

این راه از راه‌های معروف ایران بود. اهمیت این راه به دلیل مرتبط ساختن بغداد به شهرهای داخلی ایران و شهر ری و سپس به نقاط شرقی ایران (خراسان) و نیشابور بوده است. «راه نیشابور تا ری و بغداد»، این جاده با گذر از بیشکند، دستجرد، خسروگرد (مرکز بیهق)، اسدآباد، هفدر، مورجان، حداده، دامغان (مرکز قومس)، دایه، سمنان، راس الکلب، قصرالملح (ده نمک)، خوار، افریذون، به ری می‌رسید. پس از ادامه در مسیر قم، همدان، به راه‌های جنوبی‌تر اتصال یافته و نواحی جبال را از طریق نهاوند، ماذران و نهاوند پیموده و با راه‌های فرعی‌تری به نواحی و شهرهای مهمی از جمله قصرشیرین، خسروان و نهاوند و سرانجام به بغداد می‌رسید.

 

- راه نیشابور به طوس و هرات:

«راه نیشابور به طوس»، به علت برقراری ارتباط بین نیشابور، طوس (توس)‏ و هرات اهمیت فراوان داشت. راه نیشابور به طوس از فغیس (فغیسن)، حمراه(8) و بردع می‏گذشت و به طوس می‏رسید. تقریباً از بخشی از همین‏ راه و با چرخشی به نواحی جنوبی‏تر، راهی به طرف شرق، و از طریق‏ قصر الریح (قصر باد)، فرهادجرد و فوشنج به هرات منتهی می‏شد. هرات‏ در واقع در طول تاریخ به دلیل موقعیت خاص جغرافیایی خود و قرار داشتن بر سر راه سند و هند مورد توجه بود. از گذرگاه هرات دو راه به‏ نواحی جنوبی‏تر، یکی به طرف کرمان و دیگری به سوی سیستان بزرگ‏ وجود داشت. راه سیستان بزرگ در حقیقت گذری به جانب دریا بود، اگر چه در آن منطقه آبراه‌های کوچک و بزرگی هم وجود داشت که به دریا نمی‏رسید(9).

 

- راه نیشابور به شیراز و اهواز:

«راه نیشابور به شیراز» یکی از راه‌های مهمی بود که شمال ایران‏ را به نواحی جنوبی متصل می‏کرد و از نواحی مختلفی می‏گذشت(10). همچنین شیراز به وسیله‌ی راه‌های غربی به اهواز وصل می‏شد. این جاده با گذر از دستگرد، خور آبادان، سیبویه، ارّجان، رامهرمز به سوق‌الاهواز می‌رسید(11). جاده اهواز به فارس (شیراز) از طریق ارّجان و از سوق‏الاهواز دو مسیر به سوی‏ رامهرمز و ارم داشت.

 

به دلیل اهمیت راه‌های مملکتی در حیات اقتصادی ایران، همواره‏ توجهی خاص از جانب حکمرانان به شبکه‌ی راه‌ها و وسایل ارتباطی‏ مبذول می‏شد. در وهله‌ی اول تعمیر و تکمیل جاده‏ها مهم بود. این اهمیت‏ ابتدا به دلایل داخلی یعنی ایجاد ارتباط و برقراری نظم در تشکیلات اداری‏ مملکتی، نظام پستی و جابجا کردن افراد بود و در مراحل بعدی می‏توانست‏ مقاصد سیاسی و نظامی مانند کشورگشایی را در بر داشته باشد.(12) و برای برقراری و حفظ نظم در جاده‏ها، پست‌های نگهبانی و علایم راه پیش‏بینی و منظور شده بود. علایم راهنمایی معمولا به شکل گنبد کوچکی(13)‏ در کنار جاده تعبیه می‏شد و علاوه بر آن به ویژه در نواحی‏ گرمسیری و کویری مخازن و چاه‌های آب هم تدارک دیده می‏شد. همچنین استراحتگاه‌هایی در کنار مخازن آب منظور می‏شد، و در فاصله‌ی دو فرسخ (پرسنگ) کاروانسراهایی (رباط، شبستان) احداث می‏گردید(14).

وسایل سفر در این راه‌ها، نسبت به درجه و مقام مسافر، تفاوت داشت؛ بزرگان، معمولا از تخت‏روان استفاده می‏کردند(16)، و مسافران معمولی، شتر و اسب در اختیار داشتند. البته شتر برتری بیشتری داشت، زیرا که اسب‏ فقط در جاده‏های مسطح، آن‏هم در راه‌هایی که دسترسی به آب در منزلگاه‌ها امکان‏پذیر بود، مورد استفاده قرار می‏گرفت. در زمستان و در کوهستان،‏ ترجیحاً از قاطر استفاده می‏شد.

راه‌های ایران در ادوار گذشته، علاوه بر اهمیت اقتصادی، از لحاظ سیاسی و دستیابی به نقاط دور کشور نیز بسیار مهم بوده است. گسترش‏ فرهنگ و ادیان ایرانی در دوران باستان و نیز ورود فرهنگ اسلامی به‏ نواحی دوردست آسیاسی همواره از طریق راه‌های ایران صورت گرفته است.

 

پانوشت‌ها:

1.       در همدان، «جاده ابریشم» به «جاده شاهی» وصل می‏شد و شاهان قدیم نیز از همین‏ طریق به بین‏النهرین دست یافتند.

2.       در حلوان، این جاده به راه معروف خوزستان وصل می‏شد. برای اطلاع بیشتر پیرامون جاده‌ی خوزستان رجوع کنید به: ابوالفداء، «تقویم البلدان»، به کوشش جرج، ج2، ص 2 و 28.

3.       مقدسی، «احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم»، به کوشش دخویه (لیدن 1967)، ص 278؛ ابن‏رسته، «الاعلاق النفیسه»، ترجمه حسین قره‏چانلو (تهران 1365)، ص 136 و به ویژه ص 192 و بعد.

4.       محمد جریر طبری «تاریخ ملوک و الفرس 2»، ص 1232 (متن عربی) و نیز ابن‏اثیر، «الکامل فی التاریخ»، ج3، ص 42 (متن عربی).

5.       ابن خرداذ به، «المسالک و الممالک»، به کوشش دخویه (لیدن 1889)، ص 50.

6.       ابن حوقل، «صورةالارض»، ترجمه جعفر شعار (تهران 1345)، ص 141.

7.       مقدسی، همان، ص 489. عضدالدوله حتی برای رفاه مسافران، مبادرت‏ به احداث مجاری آب در کویر کرده بود و مقدسی در ص 493 از آن یاد می‏کند.

8.       قریه‌ی حمراه، به علت سرخ بودن خاک و کوه مجاور آن به این نام خوانده می‏شد و گاه به آن دژ سرخ هم می‏گفتند. ابن‏رسته، همان، ص 201.

9.       ابن‏رسته، همان، ص 203 و بعد.

10.   ابن خرداذ به، همان، ص 50 الی 52.

11.   ابن رسته، همان، ص 222.

12.   بیرونی، «ماللهند»، چاپ زاخو، ج 1، ص 22، گزارشی از احداث جاده در قلمرو سبکتکین در اواخر قرن چهارم هجری قمری می‏دهد که بعدها در زمان محمود غزنوی مورد استفاده نظامی وی در تصرف هندوستان شد.

13.   اصطخری، «مسالک الممالک»، ص 188، 189.

14.   همان‏جا. همچنین ناصر خسرو در حوالی دریاچه وان از ستون‌هایی یاد می‏کند که‏ به عنوان علائم راهنمایی در شرایط نامساعد جوی در کنار جاده‏ها تعبیه شده بود. «سفرنامه»، چاپ شفر، ص 9 و 256.

15.   نرشخی، «تاریخ بخارا»، به کوشش شفر، ص 90.

 

منبع:

·          میراحمدی، مریم، «راه‌های ایران در قرون نخستین اسلامی»، فصلنامه تحقیقات جغرافیایی، پاییز 1368، ش 14. ص 100-111. به کوشش و برداشت ققنوس شرق، وب‌نوشت ابرشهر: دانشنامه نیشابور، بهمن‌ماه 1390.

 

 

 

راه‌های نیشابور در حوزه خراسان

 

«راه‌های باستانی ایران»، عنوان مقاله‌ای است که به قلم «احمد حامی» در 30 بهمن 1385 در روزنامه‌ی «دنیای اقتصاد» منتشر شده . این مقاله، ضمن نگاهی ویژه به جاده ابریشم که نیشابور در مسیر آن واقع شده است، از راه‌های نیشابور (در حوزه خراسان) به شرح زیر نام می‌برد:

 

- راه نيشابور به هرات:

از طريق تربت حيدريه يا فريمان به باخرز و از آنجا دنبال هريرود به هرات مي‌رفته است.

 

- راه نيشابور به شمال:

از قوچان به اشك‌آباد (عشق‌آباد امروز) به سوي شمال امتداد داشته است.

 

- راه نيشابور به درياي خزر:

از نيشابور به اسفراين مي‌رفته. در آنجا راه دو شعبه مي‌شده يكي از طريق گردنه فيروزه به بجنورد و ديگري از راه جنگل دنبال آب دهنه به اين شكلي به تنكران به جرجان (نزديك گنبد كاووس امروز) و از جرجان به سوي درياي‌خزر مي‌رفته است.

 

-راه نيشابور به ري:

از دشت جوين به قومس (راه ابريشم) يا از بيهق (سبزوار، خسروگرد، مزينان يا مسينان امروز) به قومس (شاهرود، دامغان، سمنان امروز) و از آنجا به خوار و از طريق سردره خوار به ري منتهي مي‌شده است.

 

- راه نيشابور به جنوب:

از طريق ترشيز (كاشمر امروز) يا تربت حيدريه به جويمند مي‌رفته. در جويمند راه دو شعبه مي‌شده يكي از طريق تون (فردوس امروز) و طبس (گلشن امروز) به يزد و نائين مي‌رفته ديگري به قائن مي‌رسيده است و در بيرجند راه دو شعبه مي‌شده. يكي به سوي جنوب غرب از راه‌هاي بند به كرمان و ديگري به سوي جنوب به سيستان مي‌رفته است.

 

 


برچسب‌ها: راه ها, جاده ها, راه ابریشم, توس, هرات, بغداد, ری, شیراز, اهواز
+ نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1390ساعت 22:12  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

متون فارسی، از مهم‌ترین منابع تاریخ معماری ایران است. در میان این متون، «تاریخ بیهقی» در شمار چند نگاشته‌ی نخست ادب فارسی است. بیهقی، تاریخ‌نگاری باریک‌بین است و تاریخ خود را تنها بر اساس شواهدی که طی سال‌ها حضور در بطن رویدادهای دربار غزنویان داشته، نگاشته. گرچه در بازنمایی معماری و ویژگی‌های کالبدی آن دقت و حسّاسیت ناصر خسرو را ندارد، اما داده‌های مرتبط با معماری و شهر، در کتاب او کم نیست. در نوشتار «باغ‌های خراسان در تاریخ بیهقی»(1) نوشته‌ی مهرداد قیومی بیدهندی –استادیار دانشکده معماری و شهرسازی دانشگاه شهید بهشتی-، نگارنده، با بهره‌گیری از تاریخ بیهقی، به بازشناسی معماری «باغ» به عنوان یکی از جلوه‌های شاخص معماری ایرانی، پرداخته است. نوشتار یادشده، در پنج باب تنظیم شده است؛ باغ‌های غزنین، باغ‌های بلخ، باغ‌های هرات، باغ‌های نشابور و باغ‌های دیگر. آنچه در زیر آمده است، باب نیشابور آن نوشتار است که به بازشناسی معمارانه‌ی باغ‌های نشابور دوره‌ی غزنوی، پرداخته است./ققنوس شرق/

 

 

- مقدمه:

خواجه ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی دبیر در زمان سلطان مسعود غزنوی، دبیر دیوان رسالت و مدتی کوتاه هم، در زمان سلطان عبدالرشید غزنوی (حک‍ 441-444ق)، صاحب دیوان رسالت بود. او تدوین تاریخ خود را در سال 448ق آغاز کرد و تا پایان عمر، یعنی 470ق، بدان مشغول بود. نام اصلی کتاب او «تاریخ مسعودی» است، که بخشی است از کتابی عظیم به نام «تاریخ ناصری»، یا «تاریخ آل سبکتکین»، که گویا سی جلد داشته است. آنچه امروز به دست ما رسیده فقط شش مجلد آن است؛ شامل جلدهای پنجم تا دهم. جلد پنجم با ماجرای مرگ محمود، جلوس محمد و سپس مسعود آغاز می‌شود و با ذکر سفر آخر مسعود به هندوستان، در گریز از ترکمانان سلجوقی، در جلد دهم نیمه‌کاره پایان می‌یابد. (2)

بیهقی نمونه‌ی مورخ دقیق است و تاریخ خود را صرفاً بر اساس شواهدی که طی سال‌ها حضور در متن حوادث دربار غزنویان گرد آورده پرداخته است. اگرچه در وصف معماری و صفات کالبدی آن دقت و حساسیت ناصر خسرو را ندارد، اطلاعات درباره معماری و شهر در کتاب او کم نیست. در جستجوی مفصلیی که نگارنده در تاریخ او کرده، مجموعه‌ای از اطلاعات ارزنده درباره‌ی معماری دوره‌ی غزنویان به دست آمده است. این اطلاعات از شهر و عناصر شهری، قلعه، باغ، اقسام بناهای خصوصی و عمومی، عناصر و اجزا و مواد و ادوات معماری، عاملان معماری، بناهای سبک، اثاث زندگی، واحدهای اندازه‌گیری، افعال و صفات و ترکیبات مربوط به معماری را شامل می‌شود.

«باغ» از عناوینی است که بیهقی به کرّات بدان پرداخته است. می‌توان گفت زندگی مسعود غزنوی بیش از آنکه در کاخ سپری شود، در خیمه و خرگاه و نیز در باغ می‌گذشته است. چون اساس کار بیهقی بر محور سلطان مسعود (حک‍ 432-440ق)، و تا حدی محمود غزنوی (حک‍ 387-421ق) است، اطلاعات او نیز بیش‌تر به حوزه‌ی اصلی حکومت آنان، یعنی خراسان بزرگ و به ویژه خراسان شرقی مربوط می‌شود. از این رو، موضوع این نوشتار نیز باغ‌های خراسان، خصوصاً باغ‌های غزنین و بلخ و هرات و نیشابور است ....

بیهقی درباره‌ی باغ با همین لفظ «باغ» سخن گفته و از واژه‌های مترادف آن -واژه‌های زیر- بسیار کم استفاده کرده است:

·          باغچه: به معنای باغ کوچک؛ فقط در یکی دو جا به کار رفته است.

·          خرماستان: باغ خرما یا نخلستان؛ در یک جا.

·          گلشن: باغ پرگل؛ در یک جا.

·          بوستان: معنایی متمایز از باغ از آن به دست نمی‌آید. بیهقی دو بار این واژه را در شعرهایی که از دیگران نقل کرده و یک بار در تشبیه به کار برده و مستقلاً در متن خود از آن استفاده نکرده است.

·          فردوس: به معنای بهشت؛ در دو جا به کار رفته است.

·          رَز: به معنای باغ انگور و تاکستان؛ فقط در یک جا.

بنابراین در دلالت بر باغ به منزله‌ی چیزی عینی، واژه‌ی بیهقی تقریباً همواره همان «باغ» است.

یکی از دشواری‌های جستجوی تاریخ معماری در متون کهن تحول معنایی واژه‌های فارسی است. همواره این خطر پیش روی محقق هست که بر واژه‌ای در متنی کهن، معنای امروزی آن را حمل و بر آن اساس، نتیجه‌گیری کند برای پرهیز از چنین لغزشی، از دو متن شاهد در کنار «تاریخ بیهقی» استفاده کردیم: «سفرنامه ناصر خسرو»(3) و «دیوان فرخی سیستانی»(4). حکیم ناصر خسرو علوی قبادیانی مروزی در سال 394ق در بلخ زاد و در سال 471 یا 481ق در یَمگان یا یُمگان، در بدخشان، درگذشت. از این رو، زمان و مکان او با بیهقی تقریبا یکی است. ابوالحسن علی بن جولوغ فرخی سیستانی، از برجسته‌ترین قصیده‌سرایان فارسی، در سیستان زاد و در جوانی، بعد از سال 390ق، به دربار محمود غزنوی رفت. پس او نیز با بیهقی و ناصر خسرو هم زمان بود و به همان زبان شیوای رایج در خراسان سخن می‌گفت. در مشکلات متن بیهقی، آنجا که از این دو منبع، طرفی نبسته‌ایم به سراغ منبع لغت، یعنی «لغت‌نامه دهخدا»، رفته‌ایم.

مقاله، در پنج باب تنظیم شده است. باغ‌های غزنین، باغ‌های بلخ، باغ‌های هرات، باغ‌های نشابور، باغ‌های دیگر. می‌دانیم که سلجوقیان بسیاری از بناهای پیش از خود را دگرگون کردند. آنچه هم در خراسان باقی ماند، به دست مغول از میان رفت. پس ظاهراً از باغ‌ها و بناهایی که در اینجا ذکر می‌شود چیزی نمانده است؛ مگر مقبره‌ای منسوب به محمود غزنوی که روزگاری در باغ پیروزی غزنین قرار داشته است. جستجوی وضع کنونی و بقایای این باغ‌ها و بناها موضوع پژوهشی دیگر است.

 

باب‌های مربوط به باغ‌های غزنین (باغ پیروزی، باغ محمودی، باغ صدهزاره، باغ بونصر، کوشک نو مسعودی)، باغ‌های بلخ (باغ خاصه، باغ محمدی، باغ بونصر، باغ خواجه علی میکال) باغ‌های هرات (باغ عدنانی، باغ بیلاب، باغ بوسعید) که در برگیرنده‌ی صفحه‌های 7 تا 22‌ی مقاله‌ی «باغ‌های خراسان در تاریخ بیهقی» است، در این نوشتار نیامده است. از این روی برای بهره‌برداری از آن بخش‌ها، به نسخه‌ی کامل مقاله، مراجعه نمایید.

 

‌باغ‌های نیشابور در روزگار بیهقی

|باغ شادیاخ|باغ خزانی|باغ برغشی|باغ عمرو لیث| باغ بونصر مشکان|باغ خرمک|

 

- باغ شادیاخ:

باغ شادیاخ، مهم‌ترین باغ‌ نشابور، در حومه‌ی شهر قرار داشت؛ چنان‌که گوید: «و چون به کرانه شهر رسید، فرمود تا قوم را بازگردانیدند و پس سوی باغ شادیاخ کشید».(5)

شادیاخ، از محلات اصلی نشابور، گویا در آن زمان روستایی بود؛ زیرا در بیهقی، سخن از «قلعه شادیاخ» هم هست.(6) یاقوت حموی، در اوایل قرن هفتم هجری، می‌گوید:

«شادیاخ نیز شهر نیشابور، مادرِ شهرهای خراسان در زمان ماست. و در قدیم بوستانی بود از آنِ عبدالله بن طاهر بن حسین، پیوسته به شهر نیشابور. ]عبدالله بن طاهر[ سران لشکر را گفت در لشکر او منادی کنند که هر کس شب در نیشابور بماند، مال و خون او حلال است و به شادیاخ رفت و در آنجا سرایی ساخت و به لشکریان خود فرمان داد که گرداگرد آن ساختمان کنند و آنجا آبادان گشت و محله‌ای بزرگ شد و به شهر پیوست و یکی از محلات شهر شد. و سپس مردم در آنجا خانه‌ها و کاخ‌ها ساختند.»(7)

این عبدالله بن طاهر فرزند طاهر ذوالیمینین و از امیران طاهری است، که در 213ق به حکومت رسید. کاخ طاهریان در نیشابور در بیرون شهر، در روستای شادیاخ و در محله‌ی «میان» بود و مدتی کوتاه پس از انقراض این سلسله (در 261) ویران شد؛ زیرا ابن فقیه در حدود سی سال پس از انقراض طاهریان گفته است قصر آل طاهر در «میان« است، در ناحیه‌ی شادیاخ، پس از ویرانی «دوباره» کشتراز شده.(8) از این‌جا این نیز معلوم می‌شود که پیش از طاهریان آنجا کشتزار بوده است. یعقوبی در کتاب البلدان می‌گوید: «عبدالله بن طاهر در شهر نیشابور فرود آمد و چنان‌که فرمانروایان دیگر می‌کردند، به مرو نرفت و در آنجا بنای شگفتی ساخت که شادیاخ باشد.»(9) شادیاخ گویا در همان جایی بوده که امروز مزار امام‌زاده محمد محروق (ع) است.(10)

چنانکه آمد، در زمان بیهقی، ناحیه‌ی شادیاخ در حومه‌ی شهر نیشابور –به قول بیهقی «بر کرانه شهر»- بود و باغ مفصل شاهی با کاخ‌هایش، احتمالاً باغ ابوالقاسم خزانی و باغ‌هایی دیگر از آنِ اعیان، و قلعه شادیاخ در آنجا قرار داشت.

باغ شادیاخ را گویا حسنک – وزیر محمود غزنوی که مسعود او را بر دار کرد- ساخته بود؛ زیرا بیهقی از آن با عنوان «باغ شادیاخ حسنکی» یاد می‌کند.(11) یک روز پیش از قتل حسنک، او را در مجلسی که وزیر و اعیان در طارم سرای وزارت ساخته بودند، در آوردند؛

«و دو قباله نبشته بودند همه اسباب و ضیاع(12) حسنک را به جمله از جهت سلطان. و یک یک ضیاع را نام بر وی خواندند و وی اقرار کرد به فروختن آن به طوع و رغبت و آن سیم که معین کرده بودند بستد. و آن کسان گواهی نبشتند و حاکم سجل کرد در مجلس و دیگر قضات نیز».(13)

باغ شادیاخ نیز احتمالاً در زمره‌ی همان ضیاع بود که از آن روز باز -27 صفر 422ق- به تصرف مسعود درآمد. رویداد تاریخی مهم دیگر در خصوص این باغ، آن بود که وقتی در اواخر کار سلطان مسعود، ترکمانان سلجوقی به نیشابور آمدند؛ طغرل در همین باغ فرود آمد و بر تخت مسعود نشست.(14)

این باغ نیز در بیرون شهر، اما در نزدیکی آن بود؛ زیرا وقتی رسول خلیفه به نیشابور آمده بود، او را در سرای باغ ابوالقاسم خزانی نشاندند. در آن زمان، شاه در باغ شادیاخ بود و «کوکبه‌‍‌ای ساختند از در باغ شادیاخ تا در سرای رسول».(15) چون رسول خلیفه‌ی بغداد را در جایی دور از شهر فرود نمی‌آوردند، باغ ابوالقاسم، لابد در نزدیکی شهر بوده و از باغ شادیاخ هم دور نبوده است؛ چندان‌که توانستند کوکبه‌ای میان دو باغ بسازند. در جلو باغ، صحرایی بود که در آنجا سان لشکر می‌دادند.(16) در باغ‌های شاهی غزنین و بلخ و هرات دیدیم که وقتی شاه به آن شهرها می‌رسید، نخست در باغ خود فرود می‌آمد.(17) باغ شادیاخ نیز چنین بود.(18) بنابراین، باغ هم تفریحگاه شاه بود و هم مقر حکومت: به محض استقرار شاه، بنه‌ها و ادوات دیوانی، یعنی تقریباً همه‌ی تشکیلات دولتی را آنجا می‌آوردند در «باغ خاصه» دیدیم که دیوان رسالت را، که جایگاه خود بیهقی بود، در طارم میان باغ می‌نهادند. (19) در اینجا نیز چنین است: «گفت: روید آنجا و خالی بنشینید که جایگاه دبیران است. و به طارم که میان باغ بود بنشستند، که جایگاه دیوان رسالت بود».(20) پس یا طارمْ، عمارتی گنبدین بود که در میان باغ‌های شاهی، نوعاً می‌ساختند؛ یا خیمه‌ای شاخص و گنبدین بود که بدین منظور برمی‌افراشتند.(21)

گاه لشکر به باغ می‌آمد؛ و این باغ نیز چندان فراخ بود که بخشی از لشکر طغرل در آن گنجید: «و به باغ شادیاخ فرود آمد، و لشکر چندان که آنجا گنجیدند فرود آمدند و دیگران گرد بر گرد باغ.»(22) باغ، جای اقسام امور و تشریفات حکومتی بود. وقتی که رسول خلیفه‌ی بغداد آمده بود تا خلعت خلیفه را بر تن امیر مسعود کند، در سرای باغ شادیاخ:

«رسول ایستاده سلطان را گفت: اگر بیند، به زیر تخت آید تا مبارکی خلعت امیرالمؤمنین بپوشد. گفت: «به مصلا بیفگنید.» سلاح‌دار با خویشتن داشت؛ بیفگند. امیر روی به قبله کرد و بوق‌های زرین که در میان باغ بداشته بودند، بدمیدند و آواز به آواز دیگر بوق‌ها پیوست و غریو بخاست و بر درگاه، کوس فرو کوفتند.»(23)

اینچنین، باغ جایی بود که در آن می‌آرمیدند، تفرج می‌کردند، خوان می‌گستردند و شادخواری می‌کردند، عرض لشکر می‌دادند، جشن می‌گرفتند و کوس و بوق می‌زدند(24) و گاهی امیران مغضوب را در همان جا فرومی‌گرفتند و به حبس یا قتل می‌فرستادند. از جمله کارهای بس رایج در باغ، بار دادن شاه بود. شاه که بار می‌داد، خود بر تخت می‌نشست و همه‌ی اعیان، از دیوانی و لشکری، به حضور می‌رسیدند و باغ شاهی همواره گنجایش آن‌ها را داشت.(25)

وقتی که شاه در باغ فرود می‌آمد، همه‌ی خانواده‌ی او هم در آنجا مُقام می‌کردند. سرای باغ جاهای مستقل برای آنان داشت(26)؛ و بیرونیان از دری جداگانه به باغ رفت و آمد می‌کردند.(27) بناهای بیرونی باغ نیز، یعنی بناهای مربوط به بیرونیان و بیگانگان، بسیار بود:

«و چون به کرانه شهر رسید، فرمود تا قوم را بازگردانیدند و پس سوی باغ شادیاخ کشید و به سعادت فرود آمد دهم شعبان این سال ]421ق[ و بناهای شادیاخ را به فرش‌های گوناگون بیاراسته بودند، همه از آن وزیرحسنک؛ از آن فر‌ش‌ها که حسنک ساخته بود از جهت آن بناها که مانند آن کس یاد نداشت. و کسانی که آن را دیده بودند در اینجا نبشتم تا مرا گواهی دهند.»(28)

باغ شادیاخ، علاوه بر این سراها، کوشکی هم داشت. چون بیهقی سرای شاه و کوشک را کمابیش به یک معنا به کار برده، نمی‌دانیم که این کوشک، مانند کوشک سرای عدنانی هرات، بنایی غیر از سرای باغ بوده، یا همان سرای باغ بوده است:

«داوود به نشابور شده بود به دیدن برادر]ش، طغرل[؛ و چهل روز آنجا مُقام کرد، هم در شادیاخ در آن کوشک. و پانصدهزار درم صلتی داد او را طغرل.»(29)

امیر مسعود بر صفه‌ای به نام «صفه‌ی تاج» در میان باغ بر تخت می‌نشست و بار می‌داد.

«دیگر روز در صفه تاج، که در میان باغ ]شادیاخ[ است، بر تخت نشست و بار داد، بار دادنی سخت بشکوه. و بسیار غلام ایستاده از کران صفه تا دورجای. و سیاه داران و مرتبه‌داران بی‌شمار تا درِ باغ و بر صحرا بسیار سوار ایستاده.»(30)

در سخن از «باغ خاصه» بلخ، گفتیم که وجه مشترک معانی گوناگونی که بیهقی از صفه اراده کرده، سکویی است ارجمند و مشرف بر جایی دیگر.(31) صفه به بیرون، به جای روباز یا به جای بسته‌ای فراخ، مشرف است؛ و ممکن است سقف داشته باشد. صفه‌ای که در میان باغ شادیاخ بوده قطعا سکویی مشرف بر پیرامون، یعنی بر محوطه‌ی باغ، داشته است از نام «صفه تاج» می‌توان حدس زد که این صفه، طاقی داشته است که تاج شاه را از بالای آن، بر فراز تخت، آویخته بوده‌اند. بنابراین، شاید عمارتی همانند کوشک میانی باغ‌های صفوی و قاجاری بوده باشد. از کنار این صفه تا درِ باغ، سطحی طویل و بی‌درخت  -مثلاً معبر اصلی باغ-  آغاز می‌شد و تا در باغ می‌رسید: «بسیار غلام ایستاده از کران صفه تا دورجای. و سیاه‌داران و مرتبه‌داران بی‌شمار تا در باغ»(32)؛ «و درون باغ، از پیش صفه تاج تا درگاه، غلامان، دوروی بایستادند».(33)

«وُثاقْ»، اتاقی مختصر و ساده بود که برای غلامان می‌ساختند. خصوصاً در فصل سرما، که سکونت در خیمه دشوار بود، وثاق‌هایی می‌ساختند و غلامان را در آن‌ها جای می‌دادند. در نزدیک باغ شادیاخ نیز چنین وثاق‌ها و سرایچه‌هایی بود:

«و امیر غرّه صفر به شادیاخ فرود آمد. و آن روز سرمای سخت و برفی قوی. و مثال‌ها داده بود تا وثاق غلامان و سرایچه‌ها ساخته بودند به نشابور، نزدیک بدو».(34)

باغ شادیاخ، میدان و درگاه داشت. نمی‌دانیم که این میدان، در درون باغ بوده است یا جلوخانی در بیرون آن. اگر مقصود از درگاه، سردر باشد؛ با ملازمت سردر و میدان، می‌توان احتمال داد که میدان «جلوخان» بوده باشد. این هر دو را مسعود به باغ افزوده بود. نکته‌ی مهم اینجاست که طرح جلوخان و سردر و سرای و چندین سرایچه‌ی باغ شادیاخ را مسعود، خود کشیده بود:

«و به نشابور، شادیاخ را درگاه و میدان نبود. هم او کشید به خط خویش. سرایی بدان نیکویی و چندین سرایچه و میدان‌ها؛ تا چنان است که هست ]...[ و این مَلَک در هر کاری آیتی بود».(35)

این باغ، چون دیگر باغ‌های شاهی که گفتیم، چمن داشت و در کنار چمن، در میان درختان، سکویی بود برای نشستن و تماشا کردن. امیر مسعود:

«دیگر روز چون بار بگسست، خالی کرد با وزیر و بونصر تا چاشتگاه فراخ. پس برخاستند و بر کران چمن باغ دکانی بود و بدو آنجا بنشستند و بسیار سخن گفتند. و احمد به دیوان خویش رفت. و بونصر را بر آن دکان، میان درختان محفوری (36) افگندند و مرا بخواند.»(37)

 

- باغ ابوالقاسم خزانی:

گفتیم که وقتی رسول خلیفه‌ی بغداد به نیشابور آمد، او را در سرای باغ ابوالقاسم خزانی در نزدیکی باغ شادیاخ جای دادند.(38) بدین‌گونه، معلوم می‌شود که باغ ابوالقاسم خزانی در بیرون نیشابور، اما در نزدیکی آن بوده است. همچنین پیدا می‌شود که این باغ، باغی مجلل و شایسته‌ی میهمان شاه بوده و سرایی (کاخی) درخورد رسول خلیفه داشته است. برنامه‌ی پیشباز و مراسم پیرو آن چنین بود که در بیرون از شهر به پیشباز رسول خلیفه رفتند و او را از دروازه ری به شهر درآوردند. «از دروازه‌ی راه ری تا در مسجد آدینه بیاراسته بودند؛ و همچنان به بازارها بسیار درم  و دینار و شکر و طرایف(39) نثار کردند.» پس از آنکه او را اینچنین در شهر گرداندند:

«به باغ ابوالقاسم خزانی ]بر کران شهر[ فرود آوردند. و تا نماز پیشین (40) روزگار گرفت. و نُزُل بسیار باتکلف از خوردنی‌ها بردند؛ و ده‌هزار سیم‌ گرمابه، و هر روز لطفی دیگر. چون یک هفته برآمد ]و[ بیاسودند، کوکبه‌ای ساختند از در باغ شادیاخ تا در سرای رسول ]در باغ ابوالقاسم[.»(41)

سپس رسول را از آنجا به باغ شادیاخ، به صفه‌ای که امیر مسعود در آن نشسته بود، آوردند و مراسم رسمی پوشاندن خلعت خلیفه بر تن امیر را گزاردند.(42) پس رسول را، پیش از آنکه کارهای رسمی خود را آغاز کند، به باغ درآوردند تا بیاساید؛ و این نیز شأنی دیگر از شئون باغ‌های اعیان را نشان می‌دهد. اما نکته‌ی دیگر این‌که گویی ضیاع و اموال فقط در زمان حیات در اختیار اعیان بوده است. حتی در زمان حیات نیز، خواه یا ناخواه، آن را برای امور حکومت در اختیار می‌نهادند. پیش‌تر دیدیم که اموال و املاک حسنک وزیر را یک روز پیش از مرگ به نام سلطان کردند. وقتی هم که بونصر مشکان، صاحب دیوان رسالت، درگذشت،

«غلامان خوبِ به کارآمده ]از آنِ بونصر[، که بندگان بودند، به سی سلطان بردند و اسبان و اشتران و استران را داغ سلطانی نهادند. و چند سر از آن که بخواسته بودند ]در زمان حیات[، را اضطراب می‌کرد؛ آن گاه بدین آسانی فروگذاشت و برفت. و بوسعید مُشرِف به فرمان بیامد تا خزانه را نسخت کرد. آنچه داشت مَرد، راستِ آن رُقعتِ وی را که نبشته بود به امیر، برد و خبر یافت و فهرست آن آمد که رشته تایی از آنکه نبشته بود زیادت نیافتند».(43)

گویی آنچه هر یک از خواجگان در مدتی که بر شغل درباری بود به دست می‌آورد، موقتاً در تملک او بود؛ مشروط بر آنکه عنداللزوم برای استفاده در اختیار حکومت قرار دهد. در این مدت، نیز صورتی از اموال، هم در نزد او و هم در خزانه، ثبت می‌شد چون می‌مرد، اموال، از جمله باغ، را باز می‌گرفتند؛ چه به خرید و چه به مصادره‌ی رایگان.

 

- باغ بوالمظفر برغشی:

از باغ‌های نیشابور، باغی بود از آنِ بوالمظفر بَرغَشی در محمدآباد. محمدآباد، روستایی بود در نزدیکی نیشابور و متصل به شادیاخ.(44) این بوالمظفر در اواخر عهد سامانیان وزیر ایشان بود. چون به فراست دریافت که کار ایشان به آخر رسیده است، به حیله از آنان کناره گرفت و در باغی در نشابور، جدا از مردمان، نشست در زمان بیهقی، او پیری زال بود(45) «و باغی داشت محمدآباد، کرانه شهر، آنجا بودی بیشتر»(46). بوالمظفر در آن زمان جزو درباریان نبود؛ اما او را از بزرگان و محترمان شهر می‌شمردند(47) این باغ، بی‌شک، سرایی برای سکونت چنین کسی داشت.

 

- باغ عمرولیث:

در زمان سبکتگین، که پسرش – محمود- ولایت نیشابور را داشت، باغی به نام عمرو لیث در بیرون شهر بود. عمرو لیث صفاری در نیمه‌ی دوم سده‌ی سوم می‌زیست و در حدود یک سده پیش از زمان ولیعهدی محمود درگذشته بود. وقتی که بوعلی سیمجور «طمع افتادش که باز نشابور بگیرد»، «چون خبر او به امیر محمود رسید، از شهر برفت و به باغ عمرولیث فرود آمد، یک فرسنگی شهر».(48) بوعلی سیمجور، چون به باغ هجوم آورد، محمود دانست که تاب ایستادگی ندارد. فرمود تا دیوار باغ را رخنه (سوراخ) کردند و از آنجا گریخت. از این رو، این جنگ به جنگ «رخنه» معروف شد.(49)

 

- باغ بونصر مشکان:

بونصر مُشکان علاوه بر غزنین و بلخ، باغی هم در نشابور داشت. این باغ در روستایی آباد به نام محمدآباد بود، در بیرون شهر، در نزدیکی شادیاخ و بلکه پیوسته بدان:

«در نشابور دیهی بود محمدآباد نام داشت و به شادیاخ پیوسته است. و جایی عزیز است؛ چنان‌که یک جفت‌وار، از آن که به نشابور و اصفهان و کرمان، جریب گویند، زمین ساده به هزار درم بخریدندی و چون با درخت و کشت‌ورزی بودی به سه‌هزار درم.»(50)

بونصر در آنجا سرایی زیبا داشت که سه جانب آن باغ بود:

«و استادم را، بونصر، آن‌جا سرایی بود و سخت نیکو برآورده و به سه جانب باغ. آن سال که از طبرستان باز آمدیم و تابستان مُقام افتاد به نشابور، خواست که دیگر زمین خرد تا سرای چهارباغ باشد.»(51)

بعدها هم، وقتی بونصر درگذشت و بوسهل زوزنی بر جای او صاحب دیوان شد، سی جریب زمین در نزدیکی باغ بونصر خرید تا «بناء او آنجا باغ و سرای کند.»(52) در فقره‌ی یادشده، معنایی هم که از چهارباغ اراده کرده شایان توجه است.

 

- باغ خرّمک:

در تاریخ بیهقی، در یک جا سخن از باغی است به نام باغ خرّمک، که آن هم از باغ‌های خواجگان یا امیر بوده؛ اما از مکان و ویژگی‌هایش سخنی نرفته است. وقتی که ابراهیم اینال )ینال(، برادر و فرستاده‌ی طغرل سلجوقی، به نیشابور آمد، به مردم پیغام داد که بیمی نیست و:

«من فردا به شهر خواهم آمد و به باغ خرّمک نزول کرد، تا دانسته آید. اعیان نشابور چون این سخنان بشنودند، بیارامیدند و منادی به بازارها آمد و حال باز بگفتند تا مردم عامه تسکینی یافتند. و باغ خرّمک را جامه افگندند و نزل ساختند و استقبال را بسیجیدند و ابراهیم به باغ خرمک فرود آمد ]...[ و روز آدینه، ابراهیم به مسجد جامع آمد.»(53)

شأن این باغ، فروتر از باغ شادیاخ بود؛ زیرا برادر طغرل در آن فرود آمد، اما خود طغرل در باغ شادیاخ.(54)

 

- دیگر باغ‌های نشابور:

نشابور به جز باغ‌های نامبرده و سایر باغ‌های خواجگان، با‌غ‌های دیگری هم داشت. وقتی که طوسیان به شهر حمله آوردند:

«نشابوریان با دل‌های قوی در دُمِ ایشان نشستند و از ایشان چندان بکشتند که آن را حد و اندازه نبود؛ که از صعبی هزیمت و بیم نشابوریان که از جان خود بترسیدندی، در آن رزان و باغ‌ها افکندند خویشتن را سلاح‌ها بیانداخته. و نشابوریان به رز و باغ می‌شدند و مردان را ریش می‌گرفتند و بیرون می‌کشیدند و سرشان می‌بریدند؛ چنان‌که بدیدند که پنج و شش زن در باغ‌های پایان(55)، بیست و اند مرد را از طوسیان پیش کرده بودند و سیلی می‌زدند.» (56)

 

برای خواندن بخش دوم این نوشتار، بر روی اینجا کلیک کنید

           


برچسب‌ها: باغ ها, باغ ایرانی, دوره غزنوی, شادیاخ, خرمک, خزانی, برغشی, عمرو لیث, بونصرمشکان
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1390ساعت 18:53  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

بازسازی جغرافیایی و جمعیتی نیشابور دوران اسلامی

زمانی، نیشابور، يكي از بزرگ‌ترين شهرهاي جهان، و رقيبي براي شهرهاي بغداد و قاهره در داخل قلمروي دنياي اسلام محسوب مي‌شد. اما علي‌رغم اهميت فرهنگي- سياسي عظيم نيشابور در دوره‌ي شكوفايي تاريخ اسلام، جغرافياي طبيعي شهر، تقریباً به صورت كامل ناشناخته مانده است؛ زيرا چندين بار در دوره‌هاي گوناگون، به طور كامل ويران گرديده است. این نوشتار، کوششی است برای بازسازي جغرافيايي نيشابور در دوران اسلامی، که با بهره‌گیری از عکس‌های موسسه هانتیگتون از منطقه (1956م)، بررسی میدانی نگارنده (1966م)، منابع جغرافیایی و تاریخی و سایر نوشته‌های مربوط به این دوران، به انجام رسیده است. ریچارد بویلت، در این کار پژوهشی، بازسازی‌ای فرضی از شهر نیشابور در دوران اسلامی، فراهم آورده است که می‌تواند برای کارمایه‌های جغرافیا و مردم‌شناسي تاریخی، راهنماي كار باستان‌شناسان و همچنین به عنوان الهام‌بخش ایده‌هایی برای برنامه‌های آینده‌نگر توسعه نیشابور –مبتنی بر ویژگی‌های بومی، فرهنگی و تاریخی آن- مورد بهره‌برداری قرار گیرد.

  

 

Richard W. Bulliet, "A Topographic and Demographic Reconsrtruction"

این نوشتار، برگردانی (ترجمه‌ای) است که از نوشتار ریچارد بویلت –با عنوان بالا- به دست حسن شکوهیان در نشریه‌ی «آینه پژوهش» به انجام رسیده است. برگردان ديگري از اين متن، به دست علي انوري، با عنوان «بازشناسی و جمعیت‌شناسی نیشابور قرون وسطایی»، در ماهنامه‌ي آينده (سال هشتم، آبان 1361،  شماره 8، ص 512-520)، در دسترس است. چنین به نظر می‌رسد برگردان آقای شکوهیان، تنها دربرگیرنده‌ی بخش‌های نخست متن اصلی است (یعنی تا  حدود جایی که در این متن، با نشان N26، مشخص شده است) و بخش‌هایی به فارسی برگردانده نشده، و یا این‌که در نسخه‌ای که در دسترس اینجانب (ققنوس شرق) بود، صرفاً برگردان بخش‌های نخستین، وجود داشت. در این نوشتار (در ابرشهر: دانشنامه نیشابور) کوشش شده است از برگردان آقای انوری، نیز به ویژه، با آوردن پانوشت‌ها و نیز درج برخی اصطلاحات که در برگردان ایشان آمده بود در میان دو قلاب []، در متن اصلی نوشتار، بهره‌برداری گردد./ققنوس شرق/

 

بازسازی جغرافیایی و جمعیتی نیشابور

ریچارد و. بویلت، ترجمه‌ی حسن شکوهیان

با بهره‌برداری از «بازشناسی و جمعیت‌شناسی نیشابور قرون وسطایی» ترجمه‌ی علی انوری

 

زمانی نیشابور، يكي از بزرگ‌ترين شهرهاي جهان، و رقيبي براي شهرهاي بغداد و قاهره در داخل قلمروي دنياي اسلام محسوب مي‌شد. با این حال، این شهر، كم‌تر شناخته شده است؛ زيرا چندين بار در دوره‌هاي گوناگون، به طور كامل ويران گرديده است. خرابه‌هاي شهرهاي گذشته‌ی نیشابور، دقیقا در شرق شهر كنوني نيشابور، در شمال شرقي ايران قرار دارند. اين خرابه‌ها كاملا مدفون شده‌اند، اما از طريق بررسي تپه‌ها و چاله‌هاي مزارع –كه به وسيله‌ي حفاري‌هاي غيرقانوني ربايندگان اشياي عتيقه ايجاد شده و پر از سفال‌ها و آجرپاره‌هاست- مي‌توانند رديابي‌ شوند؛ هر چند فهم ساختاري اين مجموعه‌ي نامنظم با جستجو در اطراف خرابه‌هاي اين منطقه، واقعاً ناممكن مي‌نمايد.

توصيف مختصر اين خرابه‌ها نيز توسط جكسون [1] و اسكيز [2] در اوايل قرن بيستم، چيزي بيش از شناسايي خرابه‌هاي د‍ژ شهر و منطقه‌ي اصلي بازار آن نبود. هيات باستان‌شناسي كه توسط موزه هنر متروپليتن [3]، در اواخر دهه‌ي1930 ميلادي (1349 هجري قمري) با نظارت چارلز ويلكينسون [4] اعزام شد، نيز نتوانست بررسي جامعي را از خرابه‌هاي تمام منطقه، به انجام رساند.[N1]

علي‌رغم اهميت فرهنگي- سياسي عظيم نيشابور در دوره‌ي شكوفايي تاريخ اسلام، جغرافياي طبيعي شهر، تقریباً به صورت كامل ناشناخته مانده است. كوشش حاضر براي بازسازي جغرافيايي نيشابور در دوران اسلامی، در سال 1966 ميلادي (1386ق.) با فرام كردن مجموعه‌اي از عكس‌هاي محلي كه در سال 1956م. (1376ق.) براي دولت ايران توسط موسسه هانتيگنتون [5] گرفته شده بود، ميسر شد. عكس‌ها به منظور تسهيل كار نقشه‌برداري شهر كنوني نيشابور گرفته شد، ولي اين مجموعه بيشتر خرابه‌هاي بيروني شهر را نيز در بر داشت.

نگارنده، امیدوار است كه با مقايسه‌ي شواهد عكس‌هاي محلي كه با مشاهدات شخصي يك ماهه‌ي اين خرابه‌ها در سال 1966م. (1386ق.) تكميل شده است و همچنين با اطلاعات جغرافيايي كه در منابع مكتوب وجود دارد، بازسازي فرضي جغرافيايي شهر را فراهم آورد؛ چيزي كه بعدها ممكن است براي اهداف مردم‌شناسي مورد استفاده قرار گيرد و راهنمايي براي كار باستان‌شناسان آينده در اين محل باشد.

عكس‌ها، طبیعتاً گویا هستند، گرچه از سال 1965م. (1385ق.) بعضي از راه‌ها مرمت شده‌اند، بنايي تاريخي به افتخار عمر خيام ساخته شده است و كاوش‌هاي غيرقانوني چهره‌ي بعضي از جزئيات اين خرابه‌ها را تغيير داده‌اند ولي محل كنوني اساسا همان مكان بيست سال پيش است. با اين حال براي دست يافتن به جغرافياي شهر در دوران اسلامي، توصيف مختصري از منابع مكتوب مورد نياز است. در اين بازسازی، چهار نوع منبع اصلی، مورد استفاده قرار گرفته است:

1.    آثار مربوط به جغرافيا: از آنجايي كه نیشابور، يكي از شهرهاي عمده‌ي خراسان، از دوره‌ي قبل از اسلام تا قرن هفتم هجري قمري بوده است در واقع هريك از منابع جغرافيايي عربي و فارسي، حداقل توصيف كوتاهي را از اين شهر دارند، اما متاسفانه منابع جغرافي‌دانان غالبا غیرقابل شناسايي است و اين مساله، تشخیص اين‌كه چه اطلاعاتی، مربوط به چه دوره‌اي است را با مشكل مواجه مي‌كند.

2.    ارجاعات اتفاقي مربوط به شهر، كه در سرگذشت‌نامه‌ها و كتب تاريخي وجود دارند: در حالي كه ساير سرگذشت‌نامه‌ها و كتب تاريخي عمومی، كم‌تر مورد بررسی قرار گرفته‌اند، اطلاعات سرگذشت‌نامه‌اي تاريخ نيشابور [6] كه توسط ريچارد فراي [7] ويرايش شده است، منبع كاملي براي اطلاعات مردم‌شناسي محسوب مي‌شود. اين مجموعه بيشترين كاربرد را در ارجاعات مربوط به گورستان‌هايي كه افراد در آن‌ها مدفون شده‌اند، دارد. [N2]

3.    تاریخ محلی نیشابور، نوشته‌ی الحاکم نیشابوری (متوفی به سال 405ق.): آن‌چه از این اثر عظیم باقی مانده است، خلاصه‌ی آن است که اولین نسخه‌ی خطی بازنویسی‌شده‌اش، در کتاب فرای که پیش‌تر بدان اشاره شد، وجود دارد. تاریخ‌های محلی به شکل سرگذشت‌‎نامه‌ی افراد مهم محلی، معمولا بین قرن چهارم تا ششم هجری قمری تالیف شده‌اند. از خصوصیات هنری این آثار این بوده است که در بر دارنده‌ی مقدمه‌ی توصیفی کوتاهی از شهر و فهرست ویژگی‌های آن است. مقدمه‌ی جغرافیایی کتاب الحاکم به شکلی خلاصه در صفحات 56-67 نسخه‌ی کپی شده‌ی فرای، وجود دارد. چهار سطر اول به زبان عربی است و ممکن است سطور اولیه، مقدمه‌ی اصلی باشد. پس از آن، مطلب به زبان فارسی ادامه می‌یابد و روشن است که دست‌خط بعدی، خلاصه‌ی نسبتا نامفهومی از متن اصلی است.

4.    چهار فهرست، از افرادی كه در نيشابور مدفون  هستند و در دوره‌هاي زماني مختلف، تدوين شده‌اند كه در خلاصه‌اي از مقدمه الحاكم كه در بالا به آن اشاره شد، ضميمه است [8]: ارزش اين فهرست‌ها، به زمان تدوين‌شان بعد از خرابي شهر برمي‌گردد [N3]. در نتيجه گاهي اوقات موقعيت قبرها با اشاراه به ويژگي‌هاي جغرافيايي كه هنوز هم وجود دارند، تعيين مي‌شود، نه خصوصيات از بين‌رفته‌ي شهر. گاهي اتفاق مي‌افتد كه در يك سرگذشت‌نامه از افرادي كه در قبرستان خاص مدفون‌اند نام برده مي‌شود و در همان حال موقعيت قبر همين افراد در يكي ديگر از فهرست‌هاي بعدي كه مطابق با نشانه‌هاي مردم‌شناسي تنظيم شده است نيز يافت مي‌شود. اين مساله موجب مي‌شود تا حداقل، مكان تقريبي گورستان‌هاي مورد نظر شناسايي شود. بايد تاكيد كرد كه بازسازي جغرافيايي‌اي كه بر اساس اين نوع منابع تصويري و نوشتاري شكل مي‌گيرد، هيچ يك نمي‌تواند كاملا درست باشد. در مجموع بايد گفت كه منابع نوشتاري هنوز خيلي گسترده نيستند و نشانه‌هاي يقيني و قاطع خيلي كمي در دسترس است.

در بعضي موارد، حفاري‌هاي دقيق، تشخيص‌هاي خاصي را تاييد مي‌كند ولي بعضي –ممكن است- براي هميشه غيرقابل اثبات باشند. با اين حال اميد است اين مباحث بتواند دست‌كم براي ترسيم نقشه‌ي نهايي مربوط به جغرافياي عصر اسلامي،  به نتيجه‌ي منطقي و مستدل -كه با اندازه‌ي كافي قانع‌كننده باشد-  دست پيدا كند.

پيش ار اقدام به بازسازي بايد روشن شود كه موضوع مورد مطالعه‌ي ما كدام شهر نيشابور است. شهر نيشابور دوره‌ي ساسانیان، كه در قرن اول هجري توسط اعراب تسخير شد؟ نيشابور دوره‌ي اسلامی، كه به طور روزافزونی، از نظر وسعت و جمعیت، گسترش مي‌يافت؟ نيشابور بازسازي‌شده‌ي كوچكتري كه در سال 618ق. در يورش همه‌جانبه‌ي مغول، ویران شد؟ یا شهري كه در سال 666ق. بر اثر زلزله ويران گرديد؟ شهري كه ظاهرا در جاي ديگري قرا داشته و در سال 808ق. از بين رفته است؟ [N4] يا شهر نيشابور كنوني كه پس از این همه خرابی و تغيير موقعيت‌هاي مكاني، ساخته شده و داراي مسجد جامعي است كه در سال 899ق. بنا گرديده است؟ [N5]

هدف من در اين نوشته، به جاي در نظر گرفتن يكي از اين شهرها و بازسازي آن، بحث در باره‌ي توسعه‌ي جغرافيايي نيشابور در تمام مدت اين چند دوره است. و از آن‌جا كه نيشابور بعد از حمله‌ي مغول در سال 618ق. بيش‌تر اهميتش را از دست داد، توصيف‌هاي مكتوب بعد از آن نيز آن‌قدر مختصر است كه از ارزش چنداني برخوردار نيست. بنابراين هيچ گونه تلاشي براي بازسازي جغرافيايي آن پس از اين تاريخ، صورت نخواهد گرفت.

منابع جغرافيايي مربوط به دوران اوليه‌ي تاريخ نيشابور نيز محدود است، تنها گزارش جامع شهر قديمي نيشابور، مربوط مي‌شود به  مقدمه‌ي خلاصه‌ي تاريخ الحاكم، كه به افسانه‌ها آميخته است. [N6]

از نقطه‌نظر جغرافيايي، آن‌چه كه مي‌تواند از اين گزارش حاصل شود اين است كه نيشابور ساسانيان در دوره‌ي قبل از اسلام، در برگيرنده‌ي قلعه‌اي ]کهندژ = قهندز[ با خندقي در اطراف آن بوده كه در بيرون از قلعه، يك شهر محصور با خندق دور قلعه، يكي مي‌شده‌اند.

همچنين به يك منطقه مسكوني اشاره شده كه انبارده [anbārdeh] يا شهرانبار ناميده شد و اشتباها گفته مي‌شود كه به وسيله‌ي عمرو ليث صفاري ويران شده است، تا بازار شهر را در اوايل قرن چهارم هجري توسعه داده يا آن را بازسازي نمايد. اين بازار، تا پایان قرن چهارم هجري يعني زمان سلطان مسعود غزنوی، پابرجا بوده است.

سوال اين است كه آيا «انبارده»، فقط نامي براي تمام يا قسمتي از شهر محصور بوده يا به شهري جداگانه بيرون از شهر محصور گفته مي‌شده است. از آن‌جايي كه در هيچ كجاي ديگر به جز اين گزارش ويژه، يادي از انبارده نشده، پاسخ قاطعي به اين سوال نمي‌توان داد. با اين حال، محله و گورستاني، متصل به آن وجود داشت كه شاهنبر [shāhanbar] نامیده مي‌شد و بارها به آن اشاره مي‌شود. اگر از اين نام –يعني شاهنبر-، انبار شاه استيفاد گردد، به سهولت مي‌توان گفت كه اين يك نام اسلامي براي انبارده است [N7]. گرچه به گورستان شاهنبر تا قرن ششم، ارجاعاتي مي‌شود، ولي ارجاعات مربوط به شاهنبر به عنوان يك محله، خيلي زودتر متوقف مي‌شود؛ يعني حمايت‌هاي بيش‌تر از هويت انبارده، تا قرن چهارم هجري بيش‌تر تداوم نمي‌يابد.

اما محل شاهنبر، بدون هيچ ترديدي در داخل شهر محصور بوده است؛ زيرا الحاكم در باره‌ي فتح نيشابور مي‌گويد: «عبدالله بن عامر [9] سردار عرب- مركز فرماندهي خودش را در آن محله در داخل شهر ساخت» [N8].

با نگاهی به خرابه‌هاي موجود، همراه با اين اطلاعات جغرافيايي، انسان، دچار وسوسه‌اي غيرقابل مقاومت مي‌شود تا موقعيت شهر قبل از اسلام را در تپه‌اي بزرگ با حدود دوازده متر ارتفاع و سه و نيم هكتار وسعت در منطقه‌اي واقع در مركز اين خرابه‌ها، و شهر محصور را در وسعت تپه‌اي بزرگ‌تر در حدود چهارده و يك‌دهم هكتار و با ارتفاعي نزديك به چهار متر، كه آن را به جنوب غربي متصل مي‌كند، تعيين كند. جاهاي تقريبا عمودي نزديك اين تپه‌ها به روشنی، محل اصلی را نشان مي‌دهند؛ همان‌گونه كه ساختمان‌هاي محصور بيش‌تر از فضاهاي مسكوني ساخته مي‌شوند. علاوه بر اين راهرو، گودالي باريك بين تپه‌ها وجود دارد كه با توصيف الحاكم از دو خندق جداگانه‌ي حامي شهر كه مجاور هم بودند، موافق است. و دقيقا همانطور كه موقعيت اين دو تپه در گوشه‌ي شمال شرقي يا توصيف مستقلي از شهر محصور، كه داراي دروازه و جاده‌اي جداگانه بوده و آن را به قلعه متصل مي‌كرده‌است، موافقت دارد [N9].

علي‌رغم ارتباط آشكاري كه بين توصيف‌هاي عصر اسلامي و بقاياي موجود قرار دارد، اين شناسايي از جانب چارلز ويكنسون، كه يك هيات باستان‌شناسي را در نيشابور رهبري مي‌كرده است، شدیداً انکار شده است [N10]؛ چون آزمایش صدا بر روي آن محل و دو تپه‌ي نزديك به آن كه دليلي براي تعلق آن‌ها به دوران قبل از اسلام وجود ندارد، انجام شده و از طرف ديگر در حقيقت چون هيچ گونه مواد مهمي مربوط به دوران قبل از اسلام، از هيچ يك از نقاطي كه اين هيات مورد جستجو قرار داده كشف نشد، ويلكنسون به اين نتيجه رسيد كه شهر نيشابور دوران قبل از اسلام در محل ديگري واقع بوده كه تاکنون ناشناخته مانده است.

هيچ‌گونه دليلي برای رد نظریات ويلكنسون وجود ندارد. هيات متروپليتن، تمام منطقه‌ي خرابه‌‌ها را به صورت منظم بررسي نكرده‌اند، بنابراين احتمال دارد كه اگر هم بعضي بقاياي دوران قبل از اسلام وجود داشته، پنهان مانده باشند، در اين صورت اهميت شواهد توصيفي عصر اسلامي كه از شناسايي و هويت مورد نظر طرفداري مي‌كند، قوي‌تر است و نظر آنان به عنوان يك امر اتفاقي – و نه يك دليل قانع‌كننده- در نظر گرفته مي‌شود. البته علاوه بر شواهد جغرافيايي كه قبلا به آن‌ها اشاره شد، دلايل بسياري وجود دارد كه نشان مي‌دهد نيشابور پيش از اسلام، در محل ديگري به جز موقعيت اين شهر در دوره‌ي اسلامي بوده است، اين دلايل عبارتند از:

1.    زماني كه عبدالله بن عامر نيشابور را فتح كرد، نه تنها مقر فرماندهي خود را در شاهنبر ساخت، بلكه سه باب مسجد نيز بنا كرد؛ يكي در قلعه و در محل معبد شهر، ديگري در بازار مقيل و سومي هم در شاهنبر [N11]. اين مساجد كه بعدا در دوران اسلامي به آن‌ها اشاره مي‌شود، در آن زمان هنوز هم در شهر وجود داشته‌اند. مسجدي كه در دژ بوده، همان است كه به عنوان مسجد جامع عتيق [N12] ]الجامع العتیق[ (مسجد قديمي جامع) نام برده مي‌شود. دومي در بازار مقيل، ظاهرا همان است كه عبدالله بن عامر، در محله‌ي باغك [N13] ساخته است. جغرافي‌دانان كه يكي از دروازه‌هاي شهر محصور را «دروازه‌ي محله مقيل»، لقب داده‌اند، به خود محله‌ي مقيل نيز اشاره مي‌كنند [N14].

2.    در مدت محاصره‌ي نه-ماهه‌ي شهر، قبل از تسليم آن مسجدي در دروازه‌ي شهر ساخته شد. اين مسجد نيز بعدا جزء مساجد شهر قلمداد شده است و به محله‌ي آن «محله دژ» يا «قهندز»، گفته مي‌شده است [N15].

3.    يكي از روستاها يا جاهايي كه الحاكم، ذكر كرده است «تابارانا» يا «ذروان» است كه بعد از فتح شهر به آن متصل شده است. در جاي ديگري او مي‌گويد: «ذروان»، محلي بوده است كه «كنارنگ» -حاكم نيشابور قبل از اسلام-، در آن‌جا زندگي مي‌كرده است [N16] و احتمالا اين حاكم در داخل يا نزديك شهر زندگي مي‌كرده است.

براي استدلال در مورد اين‌كه پس از محاصره و فتح شهر، مكان‌هاي خاصي در شهر اسلامي، به بعضي از مكان‌هاي شهر قبل از اسلام، متصل شده اند، شواهدي منفي زيادي بايد افزوده شود، از جمله؛ عدم هر گونه اشاره به  ساختمان قلعه يا شهر محصور از جانب مسلمين و فقدان هر گونه اشاره‌اي به شهر تخريب شده در قبل از اسلام در نزديكي نيشابور دوره‌ي اسلامي. اما با اين‌حال نياز به تاكيد بيشتري نيست كه پافشاري بر روي نام محلي كه با شهر تسخير شده مرتبط مي‌شود نه تنها تداوم شهر را در همان محل مطرح مي‌كند، بلكه همچنين احتمالا نمي‌تواند به هيچ نحوي توضيح داده شود. بنابراين، هويت و شناساسيي شهر، قبل از اسلام، با دو تپه‌ي بزرگی كه قبلا اشاره شد، بايد تاييد شده پنداشته شود.

با برگشت به جغرافياي نيشابور در دوران اسلامي و شناسايي مثبتي از دژ و شهر محصور شده قبل از اسلام، نقطه‌ي شروع خاصي مطرح مي‌شود. طبق نظر جغرافي‌دانان، قلعه يا شهر محصور، به وسيله‌ي يك رباط ]ربض[ -واژه‌اي كه اغلب به معناي حومه ترجمه مي‌شود، در حالي كه ترجمه‌ي درست‌تر آن، شهر بيروني [Quter City] است-  محصور بوده است [N17]. يا گفته مي‌شود رباط،  مشتمل بر بازارهاي شهر و مسجد جامع اصلي و ساختمان دولت يا دار‌الاماره بوده است. بنابراين كاملا روشن است كه رباط، حومه نبوده است، بلكه مركز عمليات شهر بوده است. دليل اين مطلب آن است كه نيشابور پس از فتح، به طور وسيعي مركز عمده‌ي اداري مسلمين مي‌شود و اين رشد در بيرون از شهر محصور قديمي اتفاق مي‌افتد؛ جايي كه كاملا كوچك بوده و احتمالا جمعيت قبلي‌اش را در خود نگه مي‌داشته است. تاييدي براي اين نمونه از رشد ممكن است در دو فهرستي كه در خلاصه‌ي الحاكم است، پيدا شود: يكي فهرست شصت و پنج روستا و منطقه‌اي كه به دليل وسعتش به شهر متصل مي‌شود و ديگري فهرست چهل و هفت محله‌اي است كه در آن بيش از بيست نام از فهرست اولي، تكرار شده است [N18].

بنابراین، در بازسازی جغرافيايي شهر بايد وسعت مستمر آن به سمت بيرون و اتصال روستاهاي قبلي به مناطق شهري، منظور شود. قلعه و شهر محصور، قبلا شناسايي شده‌اند، ولي اين‌جا مي‌توان اضافه كرد كه قلعه، دو دروازه داشته است: يكي در گوشه‌ي جنوب شرقي، كه با داخل شهر راه دارد، ديگري احتمالا در سمت شرقي، جايي كه امروزه نيز مدخل آزادي به سمت تپه‌ها دارد. شهر نيز چهار دروازه داشته است: دروازه بازار مقيل، دروازه قهندز در گوشه شمال شرقي، دروازه رأس القنطره و دروازه پل‌تكين [Takin]. درباره‌ي رباط؛ به نظر مي‌رسد رباط به طور كامل ديواركشي نبوده است اما تعداد زيادي دروازه داشته كه به جهت‌هاي گوناگون منتهي مي‌شده است [N19]. در داخل رباط، كه موقعيت اصلي آن در منابع جغرافيايي توصيف شده است؛ مشتمل بر دو بازار مركزي به نام‌هاي مربعه صغير (چهارراه كوچك) و مربعه كبير (چهارراه بزرگ) ]المربعة الصغیرة و المربعة الکبیرة = چهار سوق کوچک و بزرگ[، دارالاماره (محل حكومت) و مسجد جامع كه در منابع به نام مسجد قديمي جامع شناخته مي‌شود، بوده است [N20]؛ تا بدين‌وسيله از مسجد قبلي در محل آتشكده و از مسجد جامع منيع كه در قرن پنجم ساخته شده و موقعيت آن توصيف نشده، متمايز گردد. به گفته‌ي اصطخري [10]، محدوده‌ي تمام بازار از سمت شرق، از مربعه بزرگ، نزديك مسجد جامع، از سمت غرب از بازار مربعه بزرگ تا بازار مربعه كوچك، نزديك ميدان الحسين و نزديك دارالاماره كه در ميدان الحسین واقع شده، قرار داشته است [N21].

ابن حوقل [11] همين توصیف را با يك تغيير، بیان مي‌كند [N22]. او محل مقبرة ‌الحسين را به جاي جنوب بازار مربعه بزرگ، در غرب بازار تعريف مي‌كند. زماني اين اختلاف مي‌تواند اشتباه تلقي شود كه احتمالا موقعيت كلي نيشابور بر اين اساس باشد كه سرازيري زمين از شمال و شمال شرقي به جنوب و جنوب غربي پيش رود. اين سرازيري در نقشه‌هاي محلي در مسير يكنواخت بستر رودها و قنات‌ها آشكار است. رشته‌هاي دهانه‌ي آتشفشان كه ديوارهايي را در بالاي زمين درست كرده‌اند، دليلي بر مجراي كانال‌هاي آبياري زيرزمين مي‎باشند. تپه‌هايي كه به عنوان دژ و شهر محصور شناسايي شده‌اند، در اين مسير نشان داده مي‌شوند. در قسمت‌هاي ديگر، خرابه‌ها همچنين يك رشته كلي از بازارهاي موازي و عمودي را در اين مسير مطرح مي‌كنند. در نتيجه يك موقعيت به سمت جنوب غربي بازار مربعه بزرگ ممكن است به وسيله‌ي مسيري از كوچه‌هايي كه تا حد زيادي در منتهي‌اليه جنوب محل نزديك غروب خورشيد و در منتهي‌اليه غرب است، ظاهر شود. از اين رو، اگر این موضوع، منشاء اختلاف‌نظر جغرافي‌دانان باشد، در نتيجه مقبرة‌الحسين را بايد در جنوب غربي بازار مربعه بزرگ جستجو كرد. براي تكميل اطلاعات درباره‌ي همه‌ي اين محل‌ها، المقدسي [12]، مسجد جامع را در پايين شهر محصور بر اساس سرازيري زمين، به احتمال قوي، جنوب غربي، تعيين مي‌كند [N23]. ابن حوقل، يك چهارم فرسخ را كه تقريبا برابر يك و نيم كيلومتر است [N24]، به عنوان فاصله‌ي بين مسجد جامع و دارالاماره، تعيين مي‌كند كه در اين صورت برعكس اظهار اصطخري است كه فاصله‌ي بين دو ساختمان را در حدود يك فرسخ مي‌داند كه يقينا يك اشتباه نوشتاري است؛ زيرا او عرض كل شهر را نيز يك فرسخ به حساب مي‌آورد [N25]. با نگاهي به نقشه‌هاي محلي به منظور يافتن بقايايي كه ممكن است اين توصيف را كامل كند، پي مي‌بريم كه عجيب‌ترين محل، تپه‌ي متقاطعي است كه قبلا در نقشه‌ي 1911  P.M. Sykes's، اين خرابه‌ها، به عنوان خرابه‌هاي بازار، شناسايي شده است [N26].

 

با وجود اين، زمان احداث راه‌آهن، گوشه‌ي جنوب شرقي، تقاطع اين خرابه‌ها، تقريبا به طور كامل محو شده است و همچنين حفاري‌هايي كه روستاييان به منظور دست يافتن به اشياي قيمتي قابل فروش انجام داده‌اند، جزئيات ديگري را در اين محل از بين برده است. اين تقاطع، هنوز هم مي‌تواند بر اساس نقشه‌هاي محلي ساخته شود. همچنين در عكس‌ها روشن است كه تيرك شمال غربي – جنوب شرقي تقاطع، در شريان اصلي نيشابور، كه به سمت حاشيه‌ي جنوبي شهر محصور جريان دارد، قرار گرفته است. علاوه بر اين، تمركز  عظيم كالاهاي سفالي از يك نوع در نقاط مختلف خرابه‌ها، نشان مي‌دهد كه اين، در واقع يك بازار بوده است و آزمايش صدايي كه به وسيله‌ي هيات متروپليتن انجام شده است، زمان استقرار منطقه را اوايل دوران اسلامي تعيين مي‌كند. اگر فرضا بر اين اساس بپذيريم كه در واقع، اين بازار مربعه بزرگ است، چگونه اين فرض با اطلاعات ساير قسمت‌ها تطابق خواهد داشت؟ يعني:

 

برای خواندن دنباله‌ی این نوشتار، بر روی اینجا کلیک کنید

 


برچسب‌ها: ابرشهر, شهر نیشابور, شهرسازی اسلامی, شهر اسلامی, شهر ایرانی
+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 16:4  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

«کتابچه‌ نیشابور»، کتابی است در حوزه‌ی جغرافیای تاریخی نیشابور که به دستور مقامات حکومتی قاجار و به ابتکار اعتمادالسلطنه و به دست میرزا حسن بن عبدالکریم درودی در سال 1296 هـ.ق. نگارش یافته است. در این کتاب، اطلاعات جغرافیایی، اقتصادی و نظامی نیشابور و روستاهای آن در اواخر قرن سیزدهم هجری (دوره قاجاریه) ارایه شده است. «کتابچه نیشابور، گزارش روستاهای نیشابور در سال 1296 قمری» در سال 1382خورشیدی به کوشش رسول جعفریان، در بنیاد پژوهش‌های اسلامی مشهد، چاپ و منتشر گردید. در سال 1383، غلامرضا آذری خاکستر، این کتاب را  در مقاله‌ای مورد نقد و بررسی قرار داد که در نوشتار زیر از پیش دیدگانتان خواهد گذشت:  

 

 

سیمای نیشابور در سال 1296 هـ.ق.

غلامرضا آذری خاکستر

 

«کتابچه نیشابور»، انعکاسی از وضعیت روستاهای نیشابور در سال‏ 1296 ق. است. این کتاب، در حوزه‌ی جغرافیای تاریخی و در طی دهه‏‌ی پایانی قرن سیزدهم و دهه‌ی نخست قرن چهاردهم هجری، به دستور مقامات حکومتی قاجار، تهیه و برای مرکز ارسال شده است. کار نگارش کتابچه‏هایی در حوزه‌ی جغرافیای تاریخی شهرهای ایران، به‏ ابتکار اعتمادالسلطنه و با هدف نگارش کتاب «مرآت البلدان» صورت‏ گرفته است.(1)

 

این کتابچه، بر اساس توصیه‌ی شاه و تلگراف سپسالار اعظم - یعنی‏ میرزا حسین خان- تهیه شده است. این گزارش‏ها بر اساس پرسشنامه‌ی ارسالی از مرکز، تدوین و در واقع برای شهرها و روستاها اطلاعات‏ مشابهی درخواست می‏شده است. طبق مندرجات کتابچه‌ی نیشابور، تنها در بخش بلوک زبرخان، نویسنده نام خود را آورده است. از این روی معلوم نیست مقصودش نگارش کل کتابچه یا تنها بلوک مزبور بوده‏ است. وی می‏نویسد: «داعی دوام دولت قاهره ابد مدت میرزا حسین‏ ولد میرزا عبد الکریم یاور درودی به مصاحبت غلام علی بیک‏ یساول حضرت ایالت کبری - روحی فداه - به مدت سه ماه، حسب‏‌الامر حکومت بلده و بلوکات را گزارش نموده و به زحمت زیاد این‏ خدمت را به انجام رسانیده». تاریخ تهیه‌ی این کتابچه بر اساس‏ تاریخی که در پایان برخی از گزارش‏ها آمده است، 1296ق. است.طبق شرح مصحح، کتابچه نیشابور، بر اساس نسخه‌ی شماره‏ 2277 کتابخانه مسجد اعظم قم، آماده شده است.(2)

 

این گونه کتابچه‏ها برای نگارش تاریخ محلی از اهمیت زیادی‏ برخوردارند. به خصوص در ارتباط با مناطقی که در منابع درباره‌ی تاریخ‏ و جغرافیای آن‌ها اطلاعات اندکی وجود دارد. در دوره‌ی قاجار، به واسطه‏ رقابت دول خارجی در ایران، همواره گروه‏هایی برای تدوین اطلاعات به ایران می‌آمدند و اطلاعات کاملاً محرمانه برای کشورشان جمع می‌کردند. مانند اطلاعات سری که‏ توسط وزارت جنگ بریتانیا مستقر در هندوستان، تهیه و در اختیار سفیران، کنسولگری‏ها و مقامات درجه‌اول سیاسی و نظامی قرار می‏گرفت. در تدوین این گونه فرهنگ‏ها از سفرنامه‏های غربی، گزارش‏های محرمانه‌ی هیأت‏های سیاسی و نظامی بریتانیا، عوامل اطلاعاتی محلی و اطلاعات رسمی دولتی ایران در آن زمان، استفاده‏ شده است.(3)

 

تفاوت این گونه اطلاعات با «کتابچه نیشابور» در این است که این‏ نوشته‏ها به مثابه فرهنگ‏های جامعی در حوزه‌ی تاریخ و جغرافیای‏ ایران هستند که بسیار دقیق، تمامی نقاط ایران را از لحاظ جغرافیای‏ نظامی مورد بررسی قرار می‏دهند و به منظور شناخت سرزمین‏ها و کنترل مردم و اقتصاد آن‌ها تدوین شده‏اند.

 

کاربرد گزارش‏های موجود در «کتابچه نیشابور» برای محققان، دانشجویان و حتی ادارات دولتی مهم است، زیرا گزارش‏های‏ موجود در این کتابچه، اضاع اجتماعی- اقتصادی دوره‌ی قاجار را منعکس می‏کنند. از کتابچه نیشابور اطلاعاتی به قرار ذیل به دست‏ می‏آید:

1.       موقعیت جغرافیایی: با توجه به گزارش‏های موجود درباره‌ی مسائلی چون آب و هوا و مسافت آن با مرکز بخش.

2.       مسائل اقتصادی: در ارتباط با مسائل کشاورزی، محصولات و منابع درآمد مردم نیز اطلاعات مهمی در اختیار پژوهشگر قرار می‏دهد.

3.       مسائل نظامی: این کتابچه علاوه بر اطلاعات فوق بیانگر این است که در آن بلوک افراد نظامی (پیاده و سواره) وجود دارند یا خیر.

 

نکته‌ی قابل توجه در «کتابچه نیشابور»، بیان گزارش‏های مختصر در چند سطر است که از این طریق اطلاعات را در اختیار خواننده قرار می‏دهد. در واقع از فحوای کتاب چنین مستفاد می‏شود که گزارشگر به‏ تمامی نقاط نیشابور رفته است زیرا از نقاطی گزارش داده که خالی از سکنه هستند و برخی از روستاها هم دو یا سه خانوار بیشتر نداشته‏اند.

اطلاعات کتابچه، درباره‌ی بلوکات و تعداد خانوار و نفوس آن‌ها در سال 1296 ق. به قرار زیر است:

1.       درب قاضی،112 قریه، 2536 خانوار و 7618 نفر جمعیت.

2.       زبرخان، 27 قریه، 1155 خانوار و4000 نفر.

3.       اردوغش، 10 روستا، 710 خانوار و 2290 نفر.

4.       تحت جلگه، 30 روستا، 727 خانوار، 1165 نفر.

5.       عشق آباد، 26 روستا، 762 خانوار، 2521 نفر.

6.       بار، 10 روستا، 252 خانوار، 781 نفر.

7.       بار معدن، 19 روستا، 580 خانوار، 2139 نفر.

8.       ماروسک، 20 روستا، 2460 خانوار، 7730 نفر.

9.       طاغانکوه، 17 روستا، 353 خانوار، 1176 نفر.

10.   ماذول ]مازول[، 21 روستا، 570 خانوار، 1792 نفر.

11.   ریوند، 78 روستا، 977 خانوار، 326 نفر.

12.   اربقایی که فقط 8 روستا ذکر شده و طبق نظر آقای‏ جعفریان، این بلوک ناتمام مانده است.

 

نکته‌ی قابل توجه در آمار فوق، اطلاعات مربوط به بلوک ریوند است‏ که با 977 خانوار، 326 نفر نفوس ذکر شده است. با مطالعه‌ی دقیق‏ گزارش‏های مربوط به این بلوک، آمار عجیبی به دست می‏آید به‏ طوری که قریه دلاسنگ با 10 خانوار، 120 نفر جمعیت و قاسم آباد با 6 خانوار، 81 نفر و منظر با 12 خانوار، 22 نفر و قریه شورورز از توابع‏ طاغنکوه با 6 خانوار، 106 نفر نفوس دارند.

 

چنین به نظر می‏رسد که گردآورنده تعریف خاصی از خانوار نداشته و در گزارش‏های او، دقت چندانی صورت نگرفته است. نویسنده، علاوه بر اطلاعات ذکر شده، به مسائلی چون تاریخ به وجود آمدن روستاها (این که قدیمی است یا جدید) و ایالات و طوایفی که‏ در روستاها سکونت داشته‏اند اشاره کرده است، طوایفی چون لکزی، خواجه‏ها، بلوچ، کرد، طاهری، میش مست، هزاره عمادلو و .... هم‌چنین در این گزارش‏ها به شغل مردمان این نواحی، محصولات‏ عمده‌ی این منطقه و تعداد قنات‏ها اشاره شده است. حتی اطلاعاتی که‏ مشخص می‏کند چه گروهی از مردم باسواد بوده‏اند، از کتابچه به‏ دست می‏آید.

 

- پا‏نوشت‏ها:

1.       درودی، میرزا عبدالکریم، «کتابچه نیشابور»، به کوشش‏ رسول جعفریان، مشهد، بنیاد پژوهش‏های اسلامی،1382.

2.       همان، ص 25.

3.       خادمیان، کاظم، «فرهنگ جغرافیای ایران: خراسان»، مشهد، بنیاد پژوهش‏های اسلامی،1380،ص13.

4.       درودی ، میرزا عبدالکریم، «کتابچه نیشابور».

 

- منبع:

·          آذری خاکستر، غلامرضا، «سیمای نیشابور در سال 1296 هـ.ق.»، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، دی و آذر 1383، ش 86 و 87، ص 89-90. به کوشش ققنوس شرق، «کتابچه نیشابور؛ گزارش روستاهای نیشابور در سال 1296 قمری»، ابرشهر: دانشنامه نیشابور، خردادماه 1387.

 


برچسب‌ها: دوره قاجار, ریوند, زبرخان, عشق آباد, طاغانکوه
+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 18:55  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

RICHARDS, Fred.

Frederick Charles Richards

[1878 - 1923]

 

«فردريك چارلز ريچاردز»، عضو انجمن سلطنتي نقاشان و حكاكان انگلستان، در سال 1878 میلادی در نیوپورت [Newport] واقع در مونماوث‌شایر [Monmouth Shire] متولد گردید و در 27 مارس 1923 در سن 54 سالگی درگذشت. فردریک ریچاردز دارای عنوان نقاش و حکاک سلطنتی بود و در کالج سلطنتی هنرهای زیبا عضویت داشت. وی در سال 1921 به عضویت انجمن نقاشان و حکاکان برگزیده شد و در سال‌های 1927-1922 در کالج سلطنتی هنرهای زیبا تدریس می‌کرد. وی آثار خود را در کالج سلطنتی و انجمن سلطنتی نقاشان و حکاکان و انجمن هنرهای گرافیک و همچنین در کشورهای خارج به معرض نمایش گذاشت، مناظری از شهرهای اکسفورد، رم، فلورانس و ویندسورواتون نقاشی کرد و آنها را در کتابی چاپ و منتشر ساخت. اکنون آثار هنری او در برخی موزه‌های انگلستان نگهداری می‌شود. وی علاوه بر هنرهای زیبا در نویسندگی و شاعری نیز دستی توانا داشت.

ریچاردز طراح و نویسنده، پیش از جنگ جهانی اول، سفرهای بسیاری به سرتاسر اروپا و مراکش و پس از آن به خاورنزدیک؛ مصر، فلسطین و سوریه داشت. دستاورد سفر فرد ریچاردز به ایران، در سال 1930، کتاب «A Persian Journey» است که شامل نقاشی‌ها (با مداد) و نوشته‌های وی از ایران و ایرانیان می‌باشد. حضور ریچاردز در ایران همزمان با سلطنت رضاشاه پهلوی است از نوشته‌ها و طرح‌های او می‌توان دورنمایی از وضعیت اجتماعی، اقتصادی، و بناهای ایران به ویژه در شهرهایی چون اصفهان، شیراز، یزد، کرمان، مشهد، نیشابور، قزوین، تهران، تبریز، رشت و سایر نقاط دیگر بدست آورد. نوشتار زیر، دربرگیرنده‌‌ی بخشی از کتاب سفرنامه فرد ریچاردز است که به «عمر خیام و نیشابور»  پرداخته است.

 

 

- سفرنامه فرد ریچاردز:

سفرنامه‌ی فرد ریچاردز، پس از انتشار در انگلستان مورد توجه مردم و ستایش مطبوعات قرار گرفت. کتاب ریچاردز، هم از لحاظ بیان و ظرافتی که در ادای مطلب بکار برده و هم از حیث نقاشی‌های زیبایی که بر آن افزوده است، کتابی کم‌نظیر است. فرد ریچاردز با چشم تیزبین یک نقاش، سراسر ایران را پیموده و چنان با قلم توانای خود آن‌چه را دیده شرح می‌دهد که نوشته‌های او پرده‌های حقیقی زندگانی ایران در دهه‌ی اول قرن حاضر (خورشیدی)  را در برابر چشم مصور می‌نماید. آن‌چه واقعا در این سفرنامه، موجب شگفتی و ستایش است حوصله‌ی فراوان این جهانگرد است که در مقابل هرگونه مشقتی روی ترش نمی‌نماید و برای تهیه‌ی یک پرده‌ی نقاشی در زیر آفتاب سوزان مدت‌ها وقت صرف می‌کند تا بالاخره موفق می‌شود کار خود را به پایان رساند و سپس شرح آن را با چنان جذبه و شوقی در کتابش به رشته‌ی تحریر در می‌آورد که انسان را به تمجید و تحسین وادار می‌کند. البته با مطالعه‌ی کتاب وی می‌توان به این نکته اذعان داشت که نویسنده در جاهایی از کتاب، دچار اشتباهاتی شده و آن‌چه را که از راهنمایان خود شنیده، یا خود استنباط کرده است، مستند می‌داند، این وضع برای کسی که آشنایی به زبان، فرهنگ و جامعه‌ی ایرانی و نیز تاریخ گذشته‌ی ایران ندارد، اجتناب‌ناپذیر است.

A Persian Journey اثر «فردریک چارلز ریچاردز»، نخستین بار با عنوان «سفرنامه‌ی فردریچاردز» به همت «مهین‌دخت صبا» به فارسی برگردانده شد و در سال 1343 خورشیدی توسط بنگاه ترجمه و نشر کتاب در 274 صفحه و به تیراژ 2 هزار نسخه، در اختیار فارسی‌زبانان قرار گرفت.

با این همه مهارت و تسلط وی در فن نقاشی و طراحی [Pencil Drawing] – که توانسته است چهل و هشت تابلوی زیبا از شهرهای مختلف ایران تهیه کند- و نیز ذوق نویسندگی و شاعری وی – که مشاهدات خود را با ابیانی لطیف، دقیق و شاعرانه شرح داده- به کتابش جذابیت خواندنی ویژه‌ای بخشیده است. و این خود در فصل «عمرخیام و نیشابور» جلوه‌ی خاصی پیدا کرده است. بطوری‌که مجله‌ی South Wales Argus درباره‌ی این کتاب نوشته است: «فصل نيشابور و عمر خيام در اين كتاب از ساير فصول جالب توجه‌تر شده است». ریچاردز در این فصل دو تابلوی آرامگاه خیام و نیشابور را قرار داده است که از جمله‌ی زیباترین تابلوهای وی در مجموعه‌ی چهل و هشت تابلوی ارایه شده در A Persian Journey می‌باشد. اینک، فصل «عمر خیام و نیشابور» از سفرنامه ریچاردز:

 

- عمرخیام و نیشابور:

«پس از عبور از جاده‌ی خاکی مشهد که تا مسافت کوتاهی نسبتا جالب توجه است، به تپه‌ی سلام، یعنی اولین و آخرین نقطه‌ای که زائر می‌تواند از آنجا گنبدها و مناره‌های طلایی زیارتگاه مقدس ]حرم امام رضا (ع)[ را مشاهده کند، می‌رسیم. در این محل نیز زوّار برای علامت‌گذاری، توده‌های کوچکی از سنگ درست کرده‌اند، چه در این نقطه است که به خواندن دعا و به جا آوردن مراسم شکرگزاری می‌‌پردازند. «دوتی»(1) می‌نویسد «هنگام بازگشت از مکّه، نظیر این مراسم در محلی که فاصله‌ی زیادی با جدّه ندارد، انجام می‌گیرد». به موجب اظهارات رفیق راه دوتی، حجاج با انداختن ریگی در این محل، شاهدی برای خود می‌آورند تا در روز جزا شهادت بدهد که آنها به زیارت خانه‌‌ی خدا رفته‌اند. پس از مدت کوتاهی به یکی از شهرهای ایران می‌رسیم که عده‌ی زیادی از مردم انگلیسی‌زبان از آن با علاقه و دلبستگی یاد می‌کنند. این شهر، نیشابور، واقع در خراسان است و محلی است که عمر خیام در نیمه‌ی دوم قرن یازدهم میلادی در آن، دیده به جهان گشود و در اوایل قرن دوازدهم رخت از جهان بست.

 

اساسا وجود شهر نيشابور تا به امروز، دليل زنده‌ای حاكي از روح شكست‌ناپذير و نيروي زندگي مردم آن است. چه اين شهر مكرر در معرض محاصره و تاخت و تاز و زلزله واقع شده است. امروز نيشابور انعكاس غم‌انگيزي از گذشته‌ی درخشان آن می‌باشد. اكنون ديگر اولين اشعه‌‌‌ی خورشيد بر كنگره‌ی قصر سلطان نمی‌تابد. مناره‌ی باريك و ظريف آنجا مدتي است كه سرنگون شده و كاروانسراهای آن فرو ريخته و مبدل به توده‌های خاك گرديده. ديگر گل سرخ به لب روخانه نمی‌رويد، چه بستر رودخانه‌ها خشك شده و باغ‌ها از بين رفته و در قهوه‌خانه‌ها بسته شده است. امروز فلسفه‌ی شاعر فقط در باره‌ي خود مردم صدق نمی‌كند چه اگر عمر خيام امروز می‌زيست می‌توانست ابيات ذيل را بدون اين‌كه از حقيقت منحرف شود در باره‌ی خود نيشابور بسرايد :

 

مگــذار كه غصّــه در كنــــارت گيــرد     و انـــــدوه مجـــال روزگـــــارت گيــرد

مگذار كتـاب و لب جوي و لب كشت     زان پيش كـه خـــاك در كنــارت گيرد

 

هيچ‌گونه نشانه يا خط مرزی در آسمان اين شهر ديده نمی‌شود كه آن را از ساير شهرهای قديمي ايران كه به ‌همين اندازه است مشخص سازد. ديوار مشهور آن، نمونه‌ای از «اسراف و اتلاف كوشش» در ايران است. اكنون ديگر ضرورتی نيست كه لشكر فراوان مغول از آن بالا برود. چه امروز ديوارهای شهر چنان وضع رقت‌باری دارد كه حتي در مقابل حمله‌ی گروهی از پسران پيش‌آهنگ تاب مقاومت نمی‌آورد. بازارهاي نيشابور از جمله‌ی ويران‌ترين بازارهای ايران و مردم آن از فقيرترين مردم اين كشور به شمار می‌روند. در اين بازار مانند بازارهای ساير شهرهای ايران كوزه‌گر پير را می‌توان يافت. وضع ظاهر او زياد تغيير نيافته و هنوز بر گل مرطوب مشت می‌كوبد ولي با نيروی كم‌تر و بدون شوق و علاقه این کار را انجام می‌دهد. دوست‌داران كوزه‌هاي زيبا و خوش‌تركيب، كوزه‌هايی كه با مهارت و استادی تهيه شده ديرزماني است كه ديده از جهان فرو بسته‌اند، لااقل دو قرن از مرگ آنها می‌گذرد. از آن زمان تا كنون، كوزه‌گر شرق استعداد خود را از دست داده و نمی‌تواند با آن حرارت سابق گل كوزه‌گری را در چرخ حساس و تاثير پذير بريزد و با دست‌های مستعد خود، مصنوعي خلق كند كه به نام و دوره‌ای كه در آن می‌زيد، درخشندگي و شكوه بخشد. آتش كوره‌ی محقر او هنوز كاملا گرمی خود را از دست نداده ولي نقصی يافته، چه شعله‌های آن مانند زمانی كه شاه عباس با حمايت و پشتيبانی خود آن را باد می‌زد روشنی و درخشندگی ندارد. رنگ فيروزه‌ای آن، جلای سابق را ندارد. هيچ رنگی نمی‌تواند با آن رنگ آبی قرن پانزدهم برابری كند. سبزی به زردی گراييده است.

 

بر گـوزه‌گـری پيـــــر كـردم گذری     از خاك همی‌نمود هر دم هنری

من ديـدم اگر نــديد هر بی‌بصری     خـاك پـدرم در كف هر کوزه‌گری

 

هرگاه امروز به نمونه‌ی کارهای کوزه‌گران ایران نظر افکنیم درخواهیم یافت که در آینده اشخاصی که به جمع‌آوری آثار عتیق اشتغال خواهند داشت، برای خرید کاسه‌هایی که حتی در قرن دهم در ستایش آن‌ها اشعار زیادی سروده شده  به نیشابور نخواهند آمد. باید نسل جدیدی از کوزه‌گران با نیرویی مردانه قدم به میدان نهند و کوزه‌هایی به وجود آورند که الهام‌بخش شعرا باشد و آنان ابیاتی نظیر ابیاتی که عمر خیام سرود، بسرایند تا نام کوزه‌گر را جاودانی سازند.

 

درک آثار خیام در انگلستان و آمریکا، به وسیله‌ی ترجمه‌ای که ادوارد فیتز جرالد از آثار او کرد و می‌توان آن را شاهکاری نامید، میسر گشت. این ترجمه در قلوب خوانندگان جایی برای شاعر ایرانی باز کرده که همیشه آن را حفظ خواهد کرد. تا نود سال قبل، او در دنیای مغرب زمین کاملا گمنام بود. تنها دانشمندان ایرانی و کسانی که در رشته‌ی ادبیات به اخذ درجه‌ی دکترا نایل آمده بودند، وی را می‌شناختند. ولی از آن زمان تا کنون کمتر دانشجویی در انگلستان و امریکا یافت می‌شود که نسخه‌ای از ترجمه‌ی آثار او را در کتابخانه‌ی خود نداشته باشد. رباعیات خیام، به زبان دانمارکی، فرانسوی، آلمانی، سوئدی، ایتالیایی، لاتینی و وییدی(2) ترجمه شده، در حالی که لندن به داشتن باشگاه عمر خیام که در ضمن تشکیل جلساتی، از خیام ایران و خیام انگلستان یعنی فیتز جرالد با احترام یاد می‌کند، مباهات می‌نماید. می‌توان خیام را شاعری ایرانی نامید که مردم انگلیس وی را به شاعری خود اختیار کرده‌اند. مانند سایر آثار نوابغ، ابتدا هیچ‌کس حاضر به چاپ ترجمه‌ی فیتز جرالد نشد، تا سرانجام «کواریچ»(3) -ناشر معروف بدون ذکر نام مترجم، به چاپ آن مبادرت ورزید و پس از چاپ، چون خریداری نیافت بیش‌تر آن‌ها را در سبد زباله انداخت و مابقی را هرجلد به بهای یک پنی به فروش رسانید. کسانی که به ارزش ترجمه‌ی فیتز جرالد پی بردند «روزتی»(4)، «سوین‌برن»(5) و «مردیت»(6) بودند. ده سال بعد، نسخه‌ی تجدید نظر شده‌ی آن چاپ و منتشر شد. از آن زمان تا کنون به قدری مردم انگلیسی‌زبان آن را خوانده‌اند که بعضی از ابیات آن تقریباً جزو زبان انگلیسی شده است.

 

راجع به زندگانی عمر خیام، اطلاعات زیادی در دست نیست. می‌دانیم که شاعر در نیشابور می‌زیسته و به آموختن کلیه‌ی رشته‌های علوم، به خصوص نجوم که در آن مقام برجسته‌ای پیدا کرد سرگرم بوده است. هنگامی که تصمیم به اصلاح تقویم گرفتند، عمر ]خیام[ یکی از کسانی بود که برای این کار برگزیده شد. یکی از دلایل عدم محبوبیت او در کشور خود یعنی ایران، بی‌پروائی او در پیش‌بینی محل وفاتش بود(7) چه در قرآن ذکر شده است که هیچ‌کس نمی‌داند که در کجا چشم فروخواهد بست. در بین دریانوردان نیز مثلی نظیر آن متداول است، آنها می‌گویند: «کسی که با دریا سر و کار دارد نمی‌تواند بگوید در کجا دفن خواهد شد».

 

در تذکره‌های قدیمی مندرج است که سلطان الحکماء یعنی عمر خیام در سال 517 هجری (1123 میلادی) در نیشابور از دنیا رفت. وی در علم، بی‌رقیب و سرآمد عصر خود بود، آرامگاه او در سه میلی نیشابور، در درّه‌ای که مورد علاقه‌اش بود و در آن می‌زیست، قرار دارد. ولی آرامگاه او مانند آرامگاه حافظ و سعدی در شیراز، مورد ستایش و احترام نیست.

 

«در سنه‌ی ست و خمس مائه به شهر بلخ در کوی برده فروشان در سرای امیر ابوسعید جره خواجه امام عمر خیام و خواجه امام مظفر اسفرازی نزول کرده بودند و من بدان خدمت پیوسته بودم. در میان مجلس عشرت از حجةالحق عمر شنیدم که او گفت «گور من در موضعی باشد که هر بهاری شمال بر من گل‌افشان می‌کند» مرا این سخن مستحیل نمود و دانستم که چنویی گزاف نگوید. چون در سنه‌ی ثلاثین به نشابور رسیدم چند سال بود تا آن بزرگ روی در نقاب خاک کشیده بود و عالم سفلی از او یتیم مانده و او را بر من حق استادی بود آدینه‌ای به زیارت او رفتم و یکی را با خود ببردم که خاک او به من بنماید. مرا به گورستان حیره بیرون آورد و بر دست چپ گشتم. در پایین دیوار باغی خاک او را دیدم نهاده و درختان امرود و زردآلو سر از آن باغ بیرون کرده و چنان برگ و شکوفه بر خاک او ریخته بود که خاک او در زیر گل پنهان شده بود و مرا یاد آمد آن حکایت که به شهر بلخ از او شنیده بودم. گریه بر من افتاد که در بسیط عالم و اقطار ربع مسکون او را هیچ جای نظیری نمی‌دیدم. ایزد تبارک و تعالی جای او در جنان کناد بمنه و کرمه.»(8)

 

امروز، منظره‌ی اطاق و آرامگاه وی چنان است که گویی هم‌میهنان او عمداً نسبت به آن ‌توجهی نشان نمی‌دهند. دلایل و بهانه‌های گوناگون برای وضع آرامگاه شاعر آورده شده ولی هیچ یک از آنها جوابگوی انتقاد صحیح نیست. راست است که او در باغی، مدفون می‌باشد ولی بوته‌ی گل سرخی که گلبرگ‌های خود را بر مزار او نثار کند دیده نمی‌شود ... از یک موضوع  می‌توان یقین داشت آن این است که هر قدر آثار سایر شعرای ایران (که عده‌ی آنها زیاد است) عالی و بی‌‌عیب باشد، ترجمه‌ی آثار آنها به نوعی که بتواند ترجمه‌ی فیتز جرالد از عمر خیام را تحت‌الشعاع قرار دهد به آسانی و در آینده‌ی نزدیک میسر نیست. برخی از آثار حافظ خیلی خوب ترجمه شده که از جمله ترجمه‌ی گرترود بل را از سایر ترجمه‌ها نزدیک‌تر به اصل است را می‌توان نام برد. با آثار سایر شعرای ایران چه کسی جز دانشمندان ایران، آشنایی دارد؟ در انگلستان بعضی از رباعیات خیام مانند مرثیه‌ی «گری»(9) که در سال 1750 سروده شده شهرت دارد، ترجمه‌ی فیتز جرالد تا صد سال پس از تحریر شهرت نیافت.

 

گفتگو با ایرانیان درباره‌ی عمر خیام مشکل است، آنها حاضرند از او به عنوان یک فیلسوف یا ستاره‌شناس گفتگو کنند ولی هرگاه به عنوان یک شاعر بزرگ مورد ستایش واقع شود بلافاصله حافظ و سعدی را جانشین وی می‌سازند، هرگاه  از تزجمه‌ی زیبای فیتز جرالدذکری به میان آید، می‌گویند:‌ «فیتز جرالد دیگری را به شیراز بفرستید تا اشعار حافظ و سعدی را ترجمه کند».

 

نام عمر در نزد ایرانیان نام منفوری است، هیچکس با این اسم نمی‌تواند در ایران به عنوان یک قهرمان، محبوبیت پیدا کند، همانطوری که در ایرلند، هیچکس قادر نیست با داشتن نام «کرومول»(10) سیاستمدار مشهوری شود، ... .

 

اولین باری که در تاریخ از عمر خیام، ذکری به میان آمد در چهار مقاله‌ی نظامی عروضی سمرقندی است. نظامی عروضی از او به عنوان منجم و فیلسوف یاد کرده است. عوفی که از قدیمی‌ترین نویسندگان تذکره‌ی شعرای ایران است از او ذکری نکرده است، حتی دولتشاه – که کتاب خود را در سال 1478 به اتمام رسانید- از او جداگانه گفتگو نمی‌کند بلکه در ضمن بحث درباره‌ی یکی از نوادگان عمر خیام و بر حسب اتفاق به او اشاره می‌کند. یکی از نویسندگان قرن سیزدهم در کتاب تاریخ فلسفه می‌نویسد «او در رشته‌های نجوم و فلسفه بی‌همتا بود» یکی از نویسندگان دیگر همان دوره می‌گوید «او مردی تند مزاج بود  و ... ولی حافظه‌ی او به قدری قوی بود که وقتی کتابی را در اصفهان هفت بار خواند و در نیشابور آن را کلمه به کلمه نوشت».

 

در یکی دو مورد دیگر نیز به خیام نیز اشاره‌هایی شده است ولی چون پروفسور به ناحق بودن و نادرست بودن اظهارات مورخان معاصر جداً اعتقاد دارد نباید به صحت آنها زیاد ایمان داشت. یکی از آخرین تذکره‌نویسان قرن سیزدهم می‌گوید: «او در رشته‌های فلسفه بخصوص ریاضیات تبحر داشت» یکی از تذکره‌نویسان همان دوره، از او به عنوان سرکرده‌ی خدانشناسان یادکرده ولی در تاریخ این‌طور مظبوط است که کلماتی که خیام قبل از مرگ ادا کرد از این قرار بود:

 

«پروردگارا به راستی کوشش کردم در حدود قدرت خود، تو را بشناسم.  پس بر من ببخشای، چه تنها راه نزدیک شدن من به تو، معرفتی است که درباره‌ی تو دارم»

 

این است عقاید و اشارات ضد و نقیض که درباره‌ی شاعر و ستاره‌شناسی بزرگ کرده‌اند، تا هنگامی که فیتز جرالد ترجمه‌ی عالی خود را به جهانیان عرضه داشت و در اندک مدتی خیام از محبوب‌ترین شعرای مردم انگلیسی‌زبان گردید و آثارش در بین این عده از مردم، خوانندگان فراوانی پیدا کرد. نام وی در بین توده‌ی مردم ایران چنان شهرتی ندارد ولی در انگلستان و آمریکا کمتر دانشجویی است که نسخه‌هایی از ترجمه‌ی فیتز جرالد را در کتابخانه‌ی خود نداشته باشد. عده‌ی چاپ‌های ترجمه‌ی رباعیات افزون از حد تصور است.

 

تاريخ نيشابور به زمان پادشاهی كه از چهارمين نسل نوح بود برمی‌گردد، جنبه‌ی افسانه‌ای دارد. می‌گويند اين شهر قديمی توسط اسكندر كبير ويران شد و شهر ديگری به جاي آن توسط شاپور اول يا شاپور ذوالاكتاف بنا گشت. شهر نيشابور از اين جهت كه چندين بار خراب شده و از نو بنا شده است از ديگر شهر‌های جهان متمايز می‌باشد. ولی صرف‌نظر از شهرتی كه از اين لحاظ كسب كرده گرچه موطن عمر خيام است، در ايران معروفيت آن از ساير شهرهای كشور كم‌تر است. عده‌ی معدودی از ايرانيان به نيشابور سفر كرده‌اند و حتي عده‌ی زيادی از مسافران مشهور و سرشناس، از اين مسافرت طولانی و خسته كننده صرف‌نظر كرده‌اند. براي بازديد از اين شهر ابتدا بايد به مشهد رفت و بعد از جاده‌ی ديگری در حدود نود ميل به جانب مغرب پيشروي كرد. قسمت‌هايی از اين جاده مانند ساير جاده‌های ايران يكنواخت است ولی هنگامی‌‌كه به دشت نيشابور مي‌رسيم مناظر يكباره تغيير می‌كند و كشت و زرع زمين در بعضي از قسمت‌ها مناظر زيبا و مطبوع دره‌ی شيراز را به خاطر می‌آورد. نيشابور با اين‌كه بارها در معرض تاخت و تاز جنگ و زمين لرزه واقع شده باز هم تا به امروز به عنوان يك شهر باقی‌‌مانده است ولی با وضع كنونی آن، درك اين نكته بسيار مشكل است كه بگويند ناصر خسرو در قرن يازدهم ميلادي از آن به عنوان تنها رقيب شهر قاهره ياد كرده است. نويسنده‌ی ديگری می‌نويسد كه جمعيت آن از جمعيت بغداد، افزون‌تر بوده و همچنين گفته شده كه نيشابور داراي چهل و چهار محله و پنجاه خيابان وسيع و يك مسجد عالی و پرشكوه و كتابخانه‌ای بوده كه شهرت جهانی داشته است .

 

نيشابور، در نيمه دوم قرن دوازدهم ميلادي در زمان سلطنت اولين پادشاه سلجوقي كه از يك خانواده ترك بود به اوج عظمت رسيد. بازماندگان اين پادشاه، شهری را كه رو به ويرانی می‌رفت از نو آباد و احيا كردند. اين خانواده‌ی بدوی ترك كه زندگانی شهری آنها را فاسد نكرده بود. گر چه از علم و هنر بهره‌ای نداشتند ولی آنقدر عاقل بودند كه وزيران و مامورانی كاردان به آنجا گسيل دارند. آنها از مشوقان فرهنگ و ادب و هنر بودند ولی بدبختانه از نتايج كوشش و جد و جهد آنان چيزي نمانده است. چه پس از آن مغول‌ها بار ديگر نيشابور را ميدان تاخت و تاز خود قرا دادند و از ظلم و بيداد از وحشی‌ترين قبايل پيشی گرفتند. هر كشوري را كه به تصرف در می‌آوردند دست به قتل عام می‌زدند و شهرها و قصبات را می‌سوزانيدند و زمين‌های حاصلخيز را به صورت صحاری بی‌آب و علف در مي‌آوردند. ويران كردن آثار دوره‌ی سلجوقی به تاريخ و تمدن مشرق زمين لطمه‌ی فراوان وارد آورد. سلجوقيان بودند كه حرارت و تعصب مذهبی مسلمانان را كه رو به سردی گرائيده بود احيا كردند و نژادی از جنگجويان و مبارزان مسلمان به‌وجود آوردند كه بيش از عوامل ديگر موجب شكست سربازان جنگ‌های صليبی بود.

 

خوشبختانه بزرگ‌ترين آثار ادبي آن دوره از دستبرد حوادث مصون مانده است و دنياي متمدن با دو نام از دوره‌ی سلجوقيان آشنايي دارند، يكي عمر خيام و ديگري خواجه نظام الملك -وزير نامدار ملكشاه-. فیتز جرالد، نام هر دو شخصیت مزبور را در دیباچه‌ی کتاب خود یعنی ترجمه‌ی مشهور رباعیات خیام ذکر کرده است. این هر دوتن به شهرت سلسله‌ی سلجوقی کمک فراوان کردند و ... .

 

در ايران مرسوم است وقتی مسافران به يكديگر بر می‌خورند نشانی كاروانسرا يا محل استراحتی را كه می‌توان در نقاط دور افتاده بدان دسترسی پيدا كرد به يكديگر می‌دهند. در خارج از شهر نيشابور، كاروانسرای محقری است كه اطاق‌هايی كه در بالا‌خانه‌ی آن واقع شده بدون اثاثه ولی بسيار تميز است به طوری كه از اين لحاظ با ساير كاروانسراهای ايران قابل مقايسه نيست. ممكن است در مقابل وجهی اندك يكي از اين اطاق‌های كوچك بالاخانه را كه مشرف بر يك كوزه‌گری است، اجاره كنيد و ... در اين مكان با اطاق يا تختخوابی كه متعلق به شماست و با يك لگن جهت شستشو به اضافه‌ی كارد و چنگال و قالی مسافری كه از داشتن آن گريزی نيست و غذايی سالم می‌توانيد پايان مسافرت 1200 ميلي خود را در سراسر ايران كه از بغداد آغاز كرده‌ايد جشن بگيريد. برای رسيدن به اين شهر نخست بايد از راه هوا يا زمين به مشهد سفر كنيد و سپس از آنجا تا نيشابور 90 ميل ديگر به پيمائيد و اين تجارب، البته بسيار شيرين و جالب توجه است ولي از شراب نيشابور به خاطر عمر خيام بر حذر باشید».

 

- پانوشت‌‌ها:

1.       چارلز مان‌تگو دوتی -Doughty-  در سال‌های 1876 تا 1878 به صحاری عربستان سفرکرده است. سفرنامه‌ی وی در سال 1888 در انگلستان انتشار یافت.

2.       وییدی –Yiddish-: زبان‌آلوده‌ای مرکب از عبری و آلمانی قدیم

3.       Quaritch

4.       Rossetti: شاعر معلصر فیتز جرالد

5.       Swinburne: شاعر معاصر فیتز جرالد

6.       Meredith

7.       اشاره به داستان معروفی است که نظامی عروضی سمرقندی در کتاب چهارمقاله از خیام نقل می‌کند اما پیشگویی خیام در باره‌ی محل به خاک سپردنش هرگز از دلایل «عدم محبوبیت» او نبوده است.

8.       این همان داستان معروفی است که نظامی عروضی در چهارمقاله‌ درباره‌ی خیام نوشته است و مؤلف این سفرنامه بدون ذکر مأخذ ترجمه‌ی‌ آن را در کتاب خود آورده است.

9.       Elegy نوشته‌ی Gray شاعر انگلیسی

10.   Cromwel (1658-1599)؛ رهبر انقلابی و فرمانروای خودکامهی انگلستان که از جمله کارهای او لشکر کشی به ایرلند و قتل عام عده‌ی فراوانی از مردم آن سامان بود و به همین سبب تا امروز منفور مردم ایرلند است.

 

- منبع:

·          ریچاردز، فرد. «سفرنامه‌ی فرد ریچاردز»، ترجمه مهین‌دخت صبا، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1343، صص213-222. به کوشش ققنوس شرق، «روح شکست‌ناپذیر و نیروی زندگی؛ نیشابور و خیامش از نگاه فرد ریچاردز»، ابرشهر: دانشنامه نیشابور، فروردین 1386.

 


برچسب‌ها: فردریک چارلز ریچارد, A Persian Journey, خیام نیشابوری, کاروانسرا
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 8:16  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

  

نشان پای نیشابور در شاهنامه ی فردوسی

 

«بزرگ‌ حماسه‌سرای تاریخ ادبی ما، خداوند قهرمانان و میهن‌پرستان ایران در کارنامه‌ی کیانیان که بخشی از تاریخ باستانی این سرزمین است، نخست خرّم روزگار کیخسرو را توصیف می‌کند و می‌گوید: این شاهنشاه پس از تعقیب افراسیاب تورانی در بازگشت به ایران از بلخ و نشابور و دامغان گذشت:

 

زگیتــــی گــــذر کرد بر ســوی بلخ    چشیده ز گیتــی بسی شور و تلخ

به بلـخ انــدرون بود یک هفتـه شاه    ســر هفتــــه از بلــــخ بگزیــــد راه

ســوی طالقــــان آمد از مــــرو رود    جهان پر شــــد از ناله ی نای و رود

از آن ســــو به راه نشــــــابور شاه    بیاورد پیــــلان و گنــــــــــج و سپاه

به شهر انـدرون هر که درویـش بود    و گر سازش از کوشش خویش بود

درم داد مـــر هــــــر یکــی را ز گنج    پراکنــــده شد بدره پنجـــــاه و پنج

وزآن جا ســــوی دامغـــان برکشید

همـــــــه را زر و درم گستـــــــــرید

 

و دیگر چون به بازنمود حکایت رزم شاپور اول با رومیان (والرین) را که پای‌بوس رکاب وی می‌کند، می‌گوید فرزند اردشیر بابکان در زمان فراقت به آبادانی شهرها همت گماشت و از آن جمله در نیشابور (دژی محکم و استوار با اساس محکم بنا کرد):

 

کهن دژِ به شهر نشابور کرد

که گوینــــد با داد شاپور کرد

 

و آن‌جا که داستان پادشاهی بهمن می‌آید، می‌نگارد که بهمن‌شاه، دختر خود همای را به زنی کرد! و چون دختر تابنده‌‌روی افروز آبستن شد، او را ولیعهد خود کرد و پادشاهی در فرزندان او نهاد. پس ساسان –پسرش- از وی آزرده خاطر گشت و به نیشابور رفت و از آنجا زنی گرفت و پسری آورد به نام ساسان گذاشت (به نام خودش):

 

به سه روز و دو شب به سـان پلنگ    از ایران به مــرز دگـــــر شــــد ز ننگ

دمـــــــــان ســــوی نشـــابور شـــد    پـــــرآزار بـــود از پـــــــــدر دور شـــد

زنـــی را ز تخـــم بزرگـــان بخـواست    بپرورد و با جان همی داشت راست

همی داشت تخــم کسـی درنهفت    نژادش به گیتــی کســـــی را نگفت

زن پــــاک تن پــــــاک فــــــــرزند زاد    یکــــــــی نیـــک پی پور فـــــرّخ نژاد

پدر نام ساســـــانش کـــرد آن زمان    مر او را بـــــــزودی ســـــــــرآمد زبان

چو کودک ز خْردی به مــــردی رسید    در آن خــــانه جـــــز بینــــوایی ندید

ز شـــــــاه نشـــابور بستــــــــد کله    که بودی به کــــــوه و بیـــــــابان یله

کنــون بازگـــــردم به کــــــــار همای

پس از مرگ بهمــن که بگرفت جای

 

و باز درباره‌ی روانه کردن پیک از سوی بهرام چوبینه به خاقان برای عقد پیمان صلح و قبول اطاعت از خسروپرویز و سکّه زدن به نام وی و گزیدن سرداری به فرمانروایی خراسان سروده است:

 

ز لشــکر یکی پهلـوان برگـزید    که سالار بوم خراسان سـزید

خراســان بدو داد با لشــکری    نشابور با بلـخ و مـرو و هــری

 

هم‌چنان یزدگرد سوم – آخرین تاجدار بی بخت و کام ساسانی- را گوید که به هنگام گریز از چنگ اعراب، کوتاه‌مدتی در نیشابور ایستاد تا نفسی راست کند و نامه‌ای به ماهوی توس بنویسد و این ماهوی همان حرامی ناایرانی است که تیغ خیانتش آخرین شاهرگ بی‌رمق دولت ساسانی را زد، چرا که حرمت مهمان ناخوانده‌ای که ولی‌نعمت او بود و به آستان زرق‌آلودش پناهنده شده بود، نگاه نداشت و به کمک آسیابان آزمندی که به طمع جبّه‌ی زربفت، سر یزدگرد را در خواب برید و گویند که بعدها به تخت موریانه خورده‌ی حکومت موقتی در زاویه‌ی تاریکی از شمال شرقی ایران برآمد و به نسیمی ملایم فروافتاد. اما نامه را در فرصت کوتاه یک هفته‌ای یزدگرد بدو می‌فرستد و اوضاع آشفته‌ی فرجام و تاجداری خویش و سوگ رستم فرخزاد (آریوبرزن عهد ساسانی) را خبر می‌دهد و چنین است:

 

من اندر نشابور یک هفته بیـش    نباشــم که رنج دراز است پیـش

به مرو آیم و کس فرســتم بدین    به خاقان ترک و به فغفـــور چین

 

تا آنجا که:

 

وز آن جـــایگه برکشـــید کـــوس

ز شهر نشابور شد سوی توس».

 

- منبع:

·          گرایلی، فریدون. «نیشابور شهر فیروزه»، 1375، صص16-18. به کوشش ققنوس شرق، «از کیخسرو تا یزدگرد سوم؛ نشان پای نیشابور در شاهنامه فردوسی»، ابرشهر: دانشنامه نیشابور، اسفندماه 1385.

 


برچسب‌ها: نشابور, شاهنامه فردوسی, دوره ساسانی, دروه کیانی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 7:25  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

سلطان نثر فارسی معاصر

 

سفر

مشاهده است

آدم مى بيند و آن چيزهايى كه در نظرش و يادداشت كردنى مى آيد را يادداشت مى كند

و آن چيزى كه گفتنى است را انتخاب مى كند و بعد روى كاغذ مى آورد

 

محمد علی اسلامى ندوشن- نویسنده، محقق و مترجم معاصر-  در طول ساليان پربار زندگى اش سفرهاى بسیاری به كشورهاى مختلف جهان و جای جای کشور گهرخیزمان داشته، سفرنامه هاي وی از بى نظيرترين سفرنامه هاى معاصر است، تا جايى كه به خاطر آنها لقب «سلطان نثر معاصر» را به او مى دهند. دکتر اسلامى ندوشن در سفرنامه هايش  خيلى به داستان نويسى نزديك مى شود اما هرگز رمان ننوشته. وی در اين باره مى گويد «رمان پرورده تخيل نويسنده است. در مورد رمان و داستان من يك آزمايش هايى كردم، ولى رها كردم. بخاطر اينكه دو سه كار نمى خواستم بكنم. بعضى مقتضيات ايران ايجاب مى كرد كه بهتر خواهد بود كه مستقيم حرف بزنم. بعضاً به صورت نوشته اى مستقيم، به صورت مقاله، تا اينكه بروم به سمت داستان و مقدارى تخيل با نوشته همراه شود. اين بود كه داستان را كنار گذاشتم». وی الگوى خاصى در سفرنامه نويسى نداشته، اما به نظر می رسد تحت تأثير سفرنامه ی ناصرخسرو بوده است: «سالها پيش آن را ]سفرنامه ی ناصر خسرو[ خوانده بودم كه خيلى نمونه خوبى است. متجددانه است. ممكن است بين كتابهاى خارجى هم مطالبى از نويسندگان كه سفر كرده بودند خوانده باشم، اما الگوى خاصى نداشتم. البته الگو هم لازم ندارد. سفر مشاهده است، آدم مى بيند و آن چيزهايى كه در نظرش و يادداشت كردنى مى آيد را يادداشت مى كند و آن چيزى كه گفتنى است را انتخاب مى كند و بعد روى كاغذ مى آورد».[1]

 

دکتر محمد اسلامی ندوشن- ابرشهر نیشابور 

دکتر محمد علی اسلامی ندوشن

تصویر از وبگاه ماهنامه ی آفتاب

 

دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن:

«مسأله ی سفرنامه نويسى برمى گردد به كنجكاوى انسان نسبت به مسائل بشرى.

ارضاى كنجكاوى نياز به تنوع و ديدن مناظر مختلف دارد كه در سفر به دست مى آيد،

ذهن مى تواند از طريق سفر تغذيه شود ...»

 

صفير سيمرغ، يادداشت هاي سفر اسلامی ندوشن، به گوشه و كنار ايران و جهان است. این سفرنامه نخستین بار در سال 1349 در مجله ی یغما به چاپ رسیده[2]. دو بخش از صفیر سیمرغ، یادداشت های دکتر اسلامی ندوشن را در سفر به نیشابور در خود جای داده است. برگزیده ای از یادداشت های دکتر محمد اسلامی ندوشن در سفر به «شهر پرشکوه و نازنینی که روزگار مانند پهلوانان تراژدی، بزرگترین عزت ها و بزرگترین خواری ها را بر او آزموده» را در سطور زیر می خوانیم:

 

نیشابور و خیّام

«کمتر شهری را در سراسر ایران می توان یافت که به اندازه ی نیشابور عبرت انگیز و پرخاطره و بارور باشد. شهر پرشکوه و نازنینی که روزگار مانند پهلوانان تراژدی، بزرگترین عزت ها و بزرگترین خواری ها را بر او آزموده است ....

 

خیام که نامدارترین سراینده ی بی اعتباری دنیاست، گویی تقدیر خواسته است که نیشابور تجسمی از شعرهای او باشد، گویی شهری با آن همه زیبایی و غنا به ویرانه ای پهناور تبدیل شده است تا در تایید آنچه او [خیام] گفته بود، بینه ای قرار گیرد.

 

نیشابور واقعی را در خارج شهر کنونی باید جست. من در آنجا ساعت ها یله شدم. مانند کسی که بیرون از دنیای موجود در میان خاطره ها راه می رود. حالت کسی را داشتم که از هوا مست شده است و سبکی و منگی خاصی در خود احساس می کند. چون بر خاک و سبزه پای می نهادم گفتی حرکتی در آنها بود و ناله ای از آنها بر می خواست. گفتی روحی گنگ و فسرده و دردمند در زیر آنها پنهان مانده بود. احساسی وصف ناپذیر بود ....

 

می دانیم که مغولان پس از تسخیر و قتل عام نیشابور آب بر شهر بستند و آن را یکسره خراب کردند. شهر فرو ریخت و در زیر پوششی از خاک پنهان شد. بنابراین در کاوش های پراکنده ای که صورت می گیرد، امید جویندگان به این است که ظرفی سالم به دست آید و یا اجزای شکسته ی یک ظرف چنان باشد که بتواند در کنار هم چسبانده شود و به فروش برسد.

 

در این میانه آنچه بسیار شگفت انگیز و دیدنی است تپه ی معروف به ترب آباد است که می گویند قصر آلب ارسلان بر بالای آن بوده. سراسر این تپه بوسیله ی هیئت های حفاری آمریکایی کاویده شده و به صورت غار و چاه و چاله در آمده است. من به همراه یک دهقان نیشابوری آن را تماشا کردم و مصداقی از این بیت را در آنجا دیدم که:

آن قصر که جمشید در او جام گرفت

آهــــــو بچه کرد و روبــــه آرام گرفت

 

در گوشه ای از تپه که زمین صاف بود گندم کاشته بودند و این گندم بسیار پرپشت و خرّم تر و مغرور تر از کشته های دیگر می نمود. گفتی از بدن آدمی قوت گرفته بود. سبزه ی روغن خورده و شکسته های کاشی و سفال و آجر و استخوان در کنار هم. منظره ی خیامی بدیعی ایجاد کرده بود و من به یاد آوردم:

هر سبزه که بر کنار جویی رسته است

گویی ز لب فرشتــه خویی رسته است

 

خاک نیشابور برای تبدیل شدن به سفال و کاشی استعداد خاصی داشته و این معنی از اشیایی که از زیر خاک بیرون می آید پیداست. راز اشاره های مکرر خیام نیز به سفالی و کاشی از این موضوع فاش می شود ....

 

شاید بی پایه نباشد اگر بگوییم که وضع خاص طبیعی شهر، خیام را در ادراک معنایی که در سبزه و گل می دیده یاری کرده است. به نظر او بدن آدمی خاک می شود و از آن خاک سبزه و گل می روید. بنابراین هر جا که سبزه و گل بود اندیشه ی ما به سوی زندگانی های پیشین به سوی درگذشتگان راهبری می گردد.

 

«شاید بی پایه نباشد اگر بگوییم که وضع خاص طبیعی شهر]نیشابور[،

خیام را در ادراک معنایی که در سبزه و گل می دیده، یاری کرده است»

 

نیشابور در جلگه ی مسطحی قرار دارد. افق گشاده و کوه دور است. هنگام بهار چون قدم به دشت می نمایید، دامنه ی وسیع کشتزار را در پای خود گسترده می بینید. ترکیب آسمان و افق و کوه و زمین سبز، حالتی تأمل بر انگیز دارد. هم آرامش بخش است و هم غم آلود. سبزه ها در انبوهی و گستردگی و فراوانی خود در حالت خاموش و تسلیم خود و در لرزش های نامرئی خود گویی روح و هوشی در خویش دارند و چون روح انسانی که به نیروی سحر در قالب گیاه حبس شده باشد.

 

خیام از فصل ها تنها بهار را می سراید. فصل گرانبار از زندگی و شور و رخوت. از یاد مرگ و رمز گردش دوران. آیا بهار آیتی و کنایه ای از ناپایداری عمر نمی تواند بود که با جوانی و سرسبزی آغاز می گردد و به تابستان پختگی و خزان پیری و زمستان مرگ می پیوندد؟ این را نیز می شود تصور کرد که نیشابور با درختان میوه دار فراوانش و با شکوفه های بهاری گل ها و سبزه ها و کشتزارهایش زمینه ی مناسبی برای بارور کردن اندیشه های خیامی داشته. خاصه ی باران بر جلوه ی این حالتش می افزوده. باران به اشک تاثر و تحسر شبیه است. چون اشکی که بر پیکر عزیزی افشانده شود. ابر و باز بر سر سبزه گریست ...  و روی لاله شسته می شود: چون ابر به نوروز رخ لاله بشست ... لحن کلام به طوری است که گویی لاله موجودی زنده است».

(نقل از وب نوشت«روزنت نیشابوریان»)

 

بار دیگر نیشابور

«پس از هفت سال باردیگر گذر من به نیشابور افتاد و چند روزی از تعطیل نوروزی را در جوار تربت خیام و عطار گذراندم.

نیشابور، از چند سال پیش که من دیده بودم، تفاوت چندانی نکرده است، تنها تاکسی های پیکان به رنگ گِل سرخ، جای درشکه ها را گرفته اند و بعضی خال و خط های تمدن جدید، چون خشک شویی غول پیکر اکسپرس و شعبه های کفش ملی و اعلان پتو برقی ناسیونال بر دیوارها، بر آن اضافه گردیده، و نام بعضی مغازه ها به زبان و خط فرنگی. در این جا نیز مانند شهرک های دیگر  بهترین ساختمان ها متعلق به بانک هاست. از این چند بنای زرق و برق دار که بگذریم، دیگر همه چیز رنگ و رو رفته، غبارآلود و حقیر است. زندگی شهر مثل آب باریکی است که بر این دشت پهناور و زیبا، آرام آرام می گذرد.

بین همه ی مغازه ها، تنها عطاری ها کورسوی یادگاری از گذشته در خود دارند: در کنار قوطی های  روغن نباتی و جعبه های پودر رخت شویی و بیسکویت و شامپو و خودکار بیک، هنوز کله های قند و قرص های صابون محلی و طشت های نقل و آبنبات و کشک دیده می شود؛ مخلوطی است از گذشته و حال و نشانه ی آخرین مقاومت شیوه ی زندگی یی که در پنجه ی آهنین تمدن «قوطی و قسط» نفسش به شماره افتاده.

 

«به من گفته بودند که هر سحر، ستاره ی عجیبی در آسمان نیشابور پدیدار می شود.

یک شب سحر برخاستم ...

دنباله ی نورانی اش به شکل دم طاووس بود در جانب شرق ایستاده»

 

به من گفته بودند که هر سحر، ستاره ی عجیبی در آسمان نیشابور پدیدار می شود. یک شب سحر برخاستم و به تماشای آن رفتم. ستاره ی دنباله دار بود. دنباله ی نورانی اش به شکل دم طاووس بود در جانب شرق ایستاده بود. لحظه ای دیگر مثل جوجه تیغی یی به نظر آمد که کله اش بسیار فروزان باشد و بدنش خیلی کشیده و تیغ هایش نورافشان. آسمان، بی اندازه نزدیک می نمود و ستاره ها همگی شفاف بودند. سال ها بود که آن ها را به این درشتی و برّاقی ندیده بودم،  مثل این که از آسمان خم شده بودند تا زمین را تماشا کنند. ماه شب بیست و یکم پریده رنگ بود و رو به لاغری می رفت؛ خرمن زده بود و هاله ی قرمز رنگی گردش بود؛ هر چه به طرف صبح می رفتیم، هاله اش پررنگ تر می شد.

چون صبح نزدیک شد، به خیابان بین آرامگاه خیام و عطار رفتم تا دمیدن آفتاب را تماشا کنم. خورشید، دقیقه ها پیش از آن که طلوع کند، کوکبه اش از پشت کوه نمایان گردید. خرمنی عظیمی از نوری شیری رنگ به بالا کشیده شد و اندک اندک فزونی گرفت. کمی بالاتر لکه هایی بود؛ گفتی پاره هایی از حریر نارنجی رنگ و گلی رنگ بود که بر زانوی آسمان انداخته بودند، هر چه خورشید به دمیدن نزدیک تر می گشت، این لکه ها درخشان تر و پر رنگ تر می شدند. پیش از آن که آفتاب طلوع کند، پرتوش از دور بر کنگره ی کوه های جنوبی و غربی پدیدار شد و سپس به پایین خزید، و سرانجام خیلی نرم و شرمگین، بر کلبه های گلی و کشته ها افتاد. ناگهان از پس برف اندکی که بر ستیغک ها مانده بود، خورشید دم زد. شعاعش مثل تیغی به چشم می خورد. یک دفعه گفتی دنیا عوض شد. چند لحظه ی بعد، همه ی پیکرش نمایان گردید، متلألی و خیره کننده و به طرز وصف ناپذیری باشکوه؛ مانند دریایی از قلع مذاب بود.

در بین آن همه نامداران و بزرگان علم و ادب که در نیشابور زندگی کرده و مرده اند و اسامی آنها نزدیک بیش از دو هزار تن در تاریخ نیشابور آمده است، جای بسی تعجب است که فقط گور عطار و خیام باقی مانده باشد. چون نیشابور،  چه بر اثر جنگ و چه بر اثر زلزله، بارها در معرض زیر و رو شدن و انهدام قرار گرفته، تعجب آور نیست که گورهای دیگر از بین رفته باشد، تعجب این است که فقط این دو بر جای مانده اند. آیا این ناشی از اتفاق است یا بدان معناست که آن همه امیر و وزیر و عالم و فقیه و حکیم و ادیب، هیچ یک ارزش عطار و خیام را نداشته اند؟ تردیدی نیست که زمانه غربال دارد و تنها دانه های خیلی درشت را نگه می دارد و نکته ی قابل توجه این است که گاهی معیار او در سنجش اشخاص با معیار مورخین و تذکره نویسان تفاوت بسیار می کند.

 

«خراسان از لحاظ فرهنگ و تمدن و تاریخ، بارورترین سرزمین ایران بوده است،

و نیشابور، طی قرن ها مهم ترین مرکز فرهنگی این سرزمین به شمار می رفته، ...

نیشابور، موقع جغرافیایی و طبیعی ممتازی دارد، ...

اگر قرار باشد که روزی در برابر این هجوم تمدن صنعتی، کانون مقاومتی ایجاد شود،

جایی بهتر از نیشابور به دشواری می توان یافت»

 

چون بر دشت وسیع نیشابور نگاه می کردم و گذشته ی شهر را به یاد می آوردم،  این فکر در سرم گذشت که چه خوب بود دانشگاهی برای مطالعه در فرهنگ و تمدن و تاریخ و هنر ایران در این جا ایجاد می گردید؛ با توجه به این امر که در خراسان از لحاظ فرهنگ و تمدن و تاریخ، بارورترین سرزمین ایران بوده است، و نیشابور، طی قرن ها مهم ترین مرکز فرهنگی این سرزمین به شمار می رفته، و نیز با توجه به این امر که نیشابور، موقع جغرافیایی و طبیعی ممتازی دارد، ایجاد چنین مؤسسه ای در آن از هر شهر دیگر مناسب تر است. گذشته از گشادگی افق و خوشی هوا، خلوت نیشابور بهترین فرصت را به معلم و دانشجو و محقق می دهد، تا دور از هیاهو و زرق و برق شهرهای بزرگ، به تحقیق و تحصیل و تفکر و تأمل پردازند. اگر قرار باشد که روزی در برابر این هجوم تمدن صنعتی، کانون مقاومتی ایجاد شود، جایی بهتر از نیشابور به دشواری می توان یافت».

(نقل از هفته نامه ی«خیام نامه»)

 

کتاب صفیر سیمرغ

«صفيرسيمرغ»، گزارشگونه‌اي‌ است‌ از سفر به‌ چند كشور، يا ديدار از چند شهر ايران. در آغاز كتاب‌ پيشكش‌ نامه‌اي‌ جاي‌ دارد به‌ اين‌ صورت: «به‌ ايران‌، با كويرها و كوهسارها و خرابه‌ هايش. جهان‌ بگشتم‌ و آفاق‌ سربه سر ديدم،‌ به‌ جان‌ تو اگر از تو عزيزتر ديدم‌.»

 

 کتاب صفیر سیمرغ- ابرشهر نیشابور

روی جلد کتاب صفیر سیمرغ

تصویر از وبگاه دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن

 

در ديباچه ی كتاب‌ آمده‌ است‌: «هر سفر، دل‌ بستنی‌ است‌ و دل‌ كندنی‌، كه‌ يكي‌ از پی‌ ديگري‌ می آيد و همين‌ تسلسل‌ و تداوم‌ دل‌ بستن‌ها و دل‌ كندن‌هاست‌ كه‌ شورانگيزي‌ سفر را موجب‌ می ‌گردد.»- «سفر رفت‌ و بازگشت‌ است‌؛ نه‌ تنها سيْر در مكان‌، بلكه‌ در زمان‌ نيز، اماّ سير اصلي‌ در خود است‌؛ به‌ هركجا برويم‌ از خود نمي‌توان‌ جدا شد. سير بيروني‌ سير درون‌ را برمي‌ انگيزد، و اين‌ سير رها شدن‌ در خود است‌، غوطه‌ زدن‌ در خود، كشف‌ اقليم‌ها و افق‌هاي‌ ناشناخته ی‌ درون». - «از فروع‌ كه‌ بگذريم‌، آدميزاد در هر نقطه ی‌ دنيا كه‌ باشد مسائل‌ محدود و خاصّ دارد: جدائی‌ و مهر، تنهایی ‌و اُنس‌، دوستي‌ و دشمني‌، زشتي‌ و زيبایی‌، جواني‌ و پيري‌ و بيماري‌؛ غم‌ نان‌، آرزوي‌ دراز و عمر كوتاه‌، و آنگاه‌ مرگ‌ كه‌ پايان‌ پايان‌هاست‌، و از همه‌ عظيم‌تر است‌ و بر هر عزيمتي‌ نقطه ی‌ انتها مي‌نهد، و اگر زندگي‌ بزرگ‌ است‌، براي‌ آن‌ است‌ كه‌ مرگ‌ به‌ دنبال‌ آن‌ است‌، و بدون‌ دريافت‌ اين‌ يك‌، ديگري‌ را نمي‌توان‌ دريافت‌، و باز لطف‌ سفر در آن‌ است‌ كه‌ در آن‌ حديث‌ زندگي‌ و مرگ‌ را از زبان هاي‌ گوناگون‌ مي‌توان‌ شنيد». - «از انواع‌ حرص‌ هایی‌ كه‌ در نهاد آدمی‌ نهاده‌ شده‌، گويا ازهمه‌ شريف‌تر، حرص ‌آموختن‌ است‌، عطش‌ كشف‌، كه‌ از جستجو در كتابخانه‌ها و آزمايشگاه‌ها آغاز می ‌شود، تا برسد به‌ خطر كردن‌ در تسخير قلّه‌ها و سفر به‌ ستارگان‌، و گويا هيج‌ تلذّذي‌ هم‌ از آن‌ برتر و پايدارتر نباشد. گرچه‌ فراوان‌ پيش‌ نمي‌آيد كه‌ اشتياق‌ با توفيق‌ همراه‌ شود، در دوراني‌ از زندگي‌ چنين‌ شد، و توانستم‌ به‌ بيش‌ از چهل‌ كشور سفر كنم‌، در چهار قارّه‌، و به‌ بعضي‌ از آنها چند بار ... يادداشت‌هاي‌ سفر در باره ی‌ نزديك‌ به‌ تمام‌ اين‌ كشورها آماده‌ است‌ كه‌ تا كنون‌ مجال‌ نوشتنش‌ به‌ دست‌ نيامده‌. روزي‌ بيايد يا نيايد، نمي‌توانم‌ گفت‌، زيرا «كه‌ در كمينگه‌ عمر است‌ مكر عالم‌ پير»، نام‌ اين‌ مجموعه‌ را «صفير سيمرغ‌» نهادم‌ و اين‌ نام‌ را به‌ تبرّك‌ از عارف‌ شهيد، «شهاب‌ الدّين‌ سهروردي» به‌ وام‌ گرفتم‌. سيمرغ‌، مرغ‌ ايران‌ كهن‌ است‌، به سالخوردگي‌ افسانه‌ها، مرغ‌ حاكم‌ بر دريا و زمين‌ و فضا، چاره‌ گر و همه‌ چيز دان‌. رمز تلاش‌ و جستجوي‌ بشر. آفريده‌اي‌ كه‌ همه‌ جا هست‌ و هيچ‌ جا نيست‌. جز نامي‌ از او نيست‌، و با اين حال‌ از هر موجودي‌ موجودتر است‌ و هدف‌ زندگي‌ را در همان‌ تلاش‌ و جستن‌ خلاصه‌ می ‌كند، و اين‌ همان‌ سرمشقی‌ است‌ كه‌ مرغ‌هاي‌ عطاّر در منطق‌الطّير داده‌اند:

پرگشـــــودن‌ و رو به‌ راه‌ نهــــــادن

در جمع‌ بودن‌ و از خود جدا نبودن».

 

در چاپ‌ ششم كتاب‌ «صفیر سیمرغ» ]انتشارات یزدان، 1381[، یاداداشت های استاد اسلامی ندوشن در سفر به کشورهای هند، ژاپن، يونان، مصر و سريلانكا، به کتاب اضافه‌ شده‌اند .آنچه‌ در اين‌ كتاب‌ آمده‌، عبارت است از:

(سفر، ماجراي‌ دل‌ بستن‌ و دل‌ كندن)، (افغانستان ، در جستجوي‌ زمان‌های‌ گمشده)، (كابل‌، باميان، غزنين‌، بلخ‌، مزارشريف‌، هرات)، (دانمارك: بهشت‌ يا زندان‌؟)، ( تركيّه: برخوردگاه‌ شرق‌ و غرب)، (قونيه‌ و رقص‌ صوفيان)، (بورسا)، (استانبول)، (پاريس)، (نيشابور و خيّام)، (بار ديگر نيشابور)، (بهار در اصفهان‌(، (گلبانگ‌ مسلماني‌ در لندن)، (ايتاليا و ميكل‌ آنجلو)، (فلورانس، تنديس‌ و نقش‌ها)، (ونيز، شهر آب‌ها و آينه‌ها)، (بلغارستان‌، سفيدي‌ شير و سرخي‌ جام‌: صوفيه‌، پلووديو، وارنا)، (افزودگی مصر)، (يونان‌)، (هند)، (ژاپن‌)، (سريلانكا).

(نقل از وب گاه دکتر محمد اسلامی ندوشن)

 

دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن

دکتر محمد علی اسلامی ندوشن در سال ١٣٠٤ خورشيدی در روستای ندوشن يزد چشم به جهان گشود. تحصيلات ابتدايى را در يزد گذراند و دوران دبيرستان را در دبيرستان البرز تهران. در سال ۱۳۲۵ وارد دانشكده حقوق دانشگاه تهران شد و سال ۱۳۲۹ فارغ التحصيل گردید و پس از آن، سال ۱۳۳۴ را در پاريس (سوربن) و لندن به دانش اندوزی در دوره هاى فوق ليسانس و دكتراى حقوق بين الملل گذراند و پس از بازگشت به ايران به عنوان مشاور حقوقى و فرهنگى دانشگاه تهران استخدام شد. اسلامي ندوشن، در شمار شاعران انديشمند و نويسندگان توانا و برجسته اي است كه از سال 1327 اشعارش در مجله ي سخن و برخي مجلات ديگر انتشار يافته است.

 

 دکتر محمد اسلامی ندوشن- ابرشهر نیشابور

دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن، ۱۳۴۵ش

تصویر از وبگاه دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن


او در طول ساليان مختلف زندگى اش سفرهاى متعددى به كشورهاى مختلف جهان داشته و سفرنامه هايش از بى نظيرترين سفرنامه هاى معاصر است تا جايى كه بخاطر آنها لقب «سلطان نثر معاصر» را به او مى دهند. دكتر سلطان حميد سلطان، درباره سفرنامه افغانستان دكتر اسلامى ندوشن گفته است: من خودم افغانى هستم ولى براى خودم عجيب بود كه ايشان درباره هراتى ها چيزهايى نوشته اند كه ما خودمان هرگز به آنها فكر نكرده ايم.

 

وی در مدت پنجاه سال بيش از چهل و پنج کتاب و صدها مقاله در باب فرهنگ و تاريخ ايران و ادبيات فارسی به رشته‌ی تحرير درآورده است. تأسيس فرهنگ‌سرای فردوسی و انتشار فصل‌نامه‌ی هستی از اقدامات او در زمينه‌ی اعتلای فرهنگ و ادب فارسی می‌باشد. نام اسلامی ندوشن با مقاله‌های ارزشمندش هم‌چون زندگی و مرگ پهلوانان، ايران را از ياد نبريم، به دنبال سايه‌ی همای و مجموعه‌های ريز و درشت ديگر بارها تجديد چاپ شد و بر سر زبان اهل کتاب افتاد.

 

برخى از آثار وی عبارتند از: گفتيم و نگفتيم، كارنامه سفرچين، زندگى و مرگ پهلوانان در شاهنامه، روزها: سرگذشت (۳جلد)، در كشور شوراها (سفرنامه اتحاد جماهير شوروى)، ماجراى پايان ناپذير حافظ، سخن ها را بشنويم، ابر زمانه و ابر زلف (نمايشنامه)، آزادى مجسمه (درباره ايالات متحده آمريكا)، آنتونيوس و كلئوپاترا (ترجمه)، شور زندگى (زندگى نامه ونسان وان گوگ)، گزيده اشعار هنرى لانگ فو، پيروزى و آينده دموكراسى و ... .

(نقل از وب گاه «ماهنامه آفتاب» و «حقوقدانان ایرانی و حقوقدانان برجسته ی دنیا»)

 

 


 پانویس ها:

۱ . محتویات زیر عنوان «سلطان نثر فارسی معاصر» با استفاده از وب گاه «حقوقدانان ایرانی و حقوقدانان برجسته ی دنیا»،  تهیه و تدوین شده است.

2 . هفته نامه ی خیام نامه، شماره ی پنجاه، ص8.

 

منابع:

  • وب گاه «دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن»
  • «مصاحبه با دکتر اسلامی ندوشن»، وب گاه «ماهنامه آفتاب: ماهنامه ی ادبی– اجتماعی-فرهنگی دانشجویان دانشگاه واترلو»، سال اول، شماره ی 2، خرداد و تیر 1384.
  • «شهری پرشکوه و نازنین و پرخاطره و بارور از بخور یادها»، وب نوشت «روز نوشت نیشابوریان»، یکشنبه سوم دی ۱۳۸۵.(نقل از: اسلامی ندوشن، محمد علی. «صفیر سیمرغ»، تهران: انتشارات توس، ۱۳۵۲)
  • «بار دیگر؛ نیشابور در صفیر سیمرغ- پایانی»،  هفته نامه ی استانی خیام نامه، نیشابور: سال سوم، شماره پنجاهم، دوشنبه 30 مرداد 1385، ص 8. (نقل از: اسلامی ندوشن، محمد علی؛ صفیر سیمرغ، تهران: انتشارات یزدان، 1371)
  • «محمد علی اسلامی ندوشن»، وب گاه «حقوقدانان ایرانی و حقوقدانان برجسته دنیا»، يكشنبه 25 دسامبر 2005

برچسب‌ها: محمدعلی اسلامی ندوشن, خیام نیشابوری, صفیر سیمرغ
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 9:4  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

  

 

«جهان ‌نامه» نام کتابی است که در سال 605 هـ.ق. به دست محمد بن نجیب بکران نگاشته شده است. این اثر، اطلاعات جغرافیایی، تاریخی، مردمشناسی و فرهنگ عامه ایران ابتدای قرن هفتم هجری را ارایه می‌نماید. در جای جای این کتاب، اطلاعاتی نیز درباره‌ی نیشابور آن روزگار آمده است. در این نوشتار، افزون بر بازشناسی «جهان‌نامه»، به اطلاعات ارایه شده در این کتاب، درباره‌ی نیشابور اشاره‌ای خواهیم داشت.

 

 

- محمد بن نجیب بکران خراسانی:

«کتاب سبک حجم گرانقدر جهان نامه ساخته ی محمدبن نجیب بکران [خراسانی] که به سال 605 هجری به نام سلطان علاء الدین خوارزمشاه پرداخته گردیده، از آثاری است که تا یک قرن پیش، از دسترس فارسی زبانان بدور بود، و بعد از آن هم که نسخه ی خطی نفیس آن شناخته شد و جسته‌گریخته اطلاعاتی درباره ی آن به زبان‌های اروپایی انتشار یافت، فقط معدودی از خاصان محققان که با نسخه‌های خطی سر و کار دارند با نام و نشان آن آشنایی داشتند». (جهان نامه، ص چهار)

 

- جهان نامه:

دکتر محمد امین ریاحی که «جهان نامه» را درفروردین ماه سال 1342 توسط انتشارات کتابخانه ی ابن سینا منتشر کرده است می‌نویسد: «آقای  یو. ا. بورشچفکی –خاورشناس گرامی روسی- دوسال پیش از این [1339 یا 1340ش] با چاپ عکسی از نسخه ی مضبوط در روسیه [مسکو] آن را از گزند نابودی وارهانید و در دسترس جویندگان نهاد. و با افزودن یک مقدمه جامع به زبان روسی و تصحیحات و فهرست‌های ضمیمه بسیاری از گره‌های آن را گشود و دشواری‌ها را آسان کرد و زیب و زیوری شایان بدان بست».(همان، ص چهار) «نسخه ی اصل ... شامل 280 ورق 23 سطری به خط مسعود بن مسعود کرمانی که به سال 633 یعنی فقط 28 سال بعد از تالیف کتاب استنساخ گردیده ....» (همان، ص هفت)

 

- ارزش جهان نامه:

دکتر ریاحی ارزش این کتاب را در موارد زیر می داند(همان، ص چهار و پنج):

·          «از نظر زبان فارسی، به عنوان یک متن کهن بازمانده از آغاز قرن هفتم».

·          ارزشمندی «از رهگذر جغرافیای تاریخی [که موضوع اصلی کتاب است] و اشتمال بر نوادر اطلاعات از اجتماع هشتصد سال پیش ایران ]قرن ششم - هفتم هجری[»

·          در این کتاب «اشاراتی به آثار تاریخی و نحوه ی داوری مردم درباره ی آنها» نیز وجود دارد

·          «اطلاعاتی از جامعه آن روز ایران و اقوام مجاور» ارایه می‌دهد

·          «اطلاعاتی از بهره برداری مردم آن روزگار از منابع زیرزمینی خاصه زغال سنگ و نفت و قضاوتی آمیخته با تعجب که در این مسایل داشتند، و این همه و عوامل دیگری از قبیل آتشفشان‌ها را جزو عجایب می‌شمردند و ...

·          «داوری نویسنده در زمینه ی خلق و خوی مردم شهرها اگر هم از احساسات شخصی او مایه گرفته باشد نکاتی نغز و دلاویز است»

·          «ارجمندترین مطالب جهان‌نامه آنجاست که مؤلف مواد لازم را از سر زبان‌ها گرفته و هر نکته را با  کلمه‌ی «گوید» بیان کرده است. این شیوه شاید گاهی به ظاهر از ارزش تحقیقی کتاب بکاهد اما در عوض آن را گنجینه‌ای از روایات شفاهی قرار می‌دهد و به عنوان اطلاعاتی ناگفته و نانوشته و از نظر آگاهی بر افکار و معتقدات عامه ی مردم آن روزگار بسیار ارجدار است»

·          «از نظر اشتمال بر مفردات لغات فارسی ... نام‌های مترادف شهرها و اختلاف زبان کتابت و  محاوره ...»

 

- نیشابور در جهان نامه:

در جای جای کتاب جهان نامه اطلاعاتی نیز درباره ی نیشابور آن روزگار (نیمه ی قرن هفتم هجری) آمده است:

-- مسافت با برخی از شهرها: «...از ری تا نشابور صد و سی و نه فرسنگ است، ... از بغداد تا نشابور سیصد و چهار فرسنگ است،  ... از نشابور تا هرات هشتاد فرسنگ است، ... از شیراز تا نشابور دویست و بیست فرسنگ است، ....»(فصل پنجم: در پدید کردن بعضی از مسافت ها، ص15 و 16)

-- نام شهر: «ابرشهر، نشابور را گویند.» (فصل دوازدهم: در نام بعضی شهرها، ص68)

-- خلق و خوی مردم: «... اهل خراسان –هر شهری را- به چیزی نسبت کنند: ... اهل نشابور را بکبائر گفتن، ....» (فصل پانزدهم: در خواص بعضی مواضع، ص76)

-- خاص بودن: «... به شهر نشابور و حوالی او خون سوخته بسیار باشد که انگشتان پای بیفتد یا پای.» (فصل پانزدهم: در خواص بعضی مواضع، ص77)

-- کان اصلی پیروزه: «پیروزه- کان اصلی او در نشابور ست در کوه های بشان و اردلان. و آن کان را بواسحاقی خوانند. و مگر اول کسی که آن کان پیدید آورده است بواسحاق نام بوده است و این پیروزه را نیز بواسحاقی خوانند چنانکه کان را. و پیروزه ی این کان بهتر و نیکوتر و پایدارتر از پیروزه های دیگر بود.» (فصل هفدهم: در معادن جواهر و غیر آن، ص95)

 

سخن از پیروزه ی نیشابور به میان آمد بد نیست بازگشتی کنیم به مقدمه‌ی دکتر ریاحی بر جهان نامه، در آنجا که نگاشته است: «پیروزه ی بو اسحاقی، نام مرغوب‌ترین نوع فیروزه ی نیشابور که در این بیت حافظ:

راستی خـــاتم پیــــروزه ی بواسحـــاقی

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

آمده و در فرهنگ‌ها ذکر گردیده، مورد تردید بود. و بعضی از فضلا معتقد بودند که این لغت مبنایی ندارد و مأخوذ از همان بیت حافظ و ناشی از این است که فرهنگ‌نویسان، مراد شاعر را در اشاره به ممدوح خود – شیخ ابواسحاق اینجو، پادشاه فارس- درنیافته‌اند. شرح پیروزه ی بواسحاقی در این کتاب که 152 سال پیش از کشته شدن ممدوح حافظ بدست امیر مبارزالدین محمد مظفری تالیف گردیده (و با قرب احتمالات مؤلف خود از اهل نیشابور بوده)، این تردید را برطرف می‌کند و لطف سخن حافظ و ارزش ایهام بیت او را نمایان‌تر می‌گرداند». (جهان نامه، ص شش)

 

- بازانتشار جهان نامه:

کتاب «جهان نامه» که توسط محمد بن نجیب بکران در بیست فصل نگاشته شده، در سال 1341 به دست دکتر محمد امین ریاحی تصحیح و در 139 صفحه بوسیله کتابخانه ی ابن سینا منتشر شد، دیگر بار در سال 1381 به کوشش جواد صفی نژاد به سفارش سازمان ملی جوانان، بازنویسی و توسط انتشارات اهل قلم در 161 صفحه، در اختیار علاقمندان و پژوهشگران قرار گرفته است.

 

- منبع:

·          محمد بن نجیب بکران، «جهان‌نامه»، به تصحیح امین ریاحی، تهران: کتابخانه ابن سینا، 1341. به کوشش ققنوس شرق، «خون سوخته به شهر نشابور: نیشابور در جهان نامه»، ابرشهر: دانشنامه نیشابور، دی‌ماه 1385.

 


برچسب‌ها: جهان نامه, محمد بن نجیب بکران, فیروزه, فیروزه بواسحاقی, ابرشهر
+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 12:58  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

«البلدان» يكي از كهن‌ترين كُتُب جغرافيايي است كه از ديرباز مورد توجه جغرافيانويسان ايراني و عرب بوده، پس از توصيف كامل بغداد و سرّمن رأي (سامراء)، در سه بخش از سرزمين‌هاي معروف زمان خويش سخن مي‌گويد و سپس، در ملحقات كتاب به ذكر مطالب مختلف جغرافيايي مي‌پردازد. «يعقوبي» در كتاب «البلدان»، که دستاورد سفرهاي وي در شهرها و نواحی قلمرو اسلامي است، بخشی را نیز به نیشابور  پرداخته است.

 

 

- نيشابور:

«و از قومس بر جاده‌ي بزرگ تا شهر نيشابور نه منزل راه است و نيشابور ولايتي است وسيع با نواحي بسيار كه از آن جمله است «طبسين» و «قوهستان» و «نسا» و «ابيورد» و «ابرشهر» و «جام» و «باخرز» و «طوس» و شهر بزرگ طوس که به آن «نوقان» گفته مي‌شود، و «زُوْزَن» و «اسفراين» بر جاده‌ي راه گرگان است، نيشابور را عبدالله ابن عامربن كريز در خلافت عثمان در سال سي فتح كرد و اهالي آن مردمي به هم آميخته از عرب و عجم اند و آب آشاميدني آن از چشمه‌ها و رودخانه‌هاست و خراج آن به  چهار ميليون درهم مي‌رسد و داخل در خراج خراسان است و در همه چيز تابع آن است، عبدالله بن طاهر به شهر نيشابور فرود آمد و به ترتيبي كه واليان انجام مي‌دادند، از آن‌جا به طرف مرو پيش نرفت و در نيشابور بناي عجيب «شادياخ» را ساخت و سپس «منار» را بنا كرد. بعضي كسان طاهر مرا خبر داد كه از نيشابور تا مرو ده منزل است و از نيشابور تا هرات ده منزل و از نيشابور تا گرگان ده منزل و از نيشابور تا دامغان ده منزل و از نيشابور بر شاهراه و جاده اعظم تا سرخس شش منزل كه اول منازل «قصرالريح» است و آن را به فارسي «دزباد» گويند و سپس خاكسار و سپس «فرودان» و آن را كتلي گلي است و ...». (ص54)

 

- درباره‌ي البلدان و يعقوبي:

تاريخ تاليف «البلدان» را در سال‌هاي 891-892م (278-279هـ) دانسته‌اند، در سال 1860م قسمت مربوط به مغرب اين كتاب به همت دخويه [De Goeje] (1836-1909م) خاورشناس هلندي به چاپ رسيد. اين نخستين اثري بود كه در دنيا از يعقوبي انتشار يافته است. تمام كتاب در سال 1861م. به همت جوينبول [Juynboll] مستشرق هلندي، در سال 1891 نيز تمام كتاب به همت دخويه در لندن، براي چهارمين بار «البلدان» از روي يكي از دو چاپ اروپا با مقدمه مختصر و بدون فهرست در مطبعه حيدريه نجف و در سال 1927 ترجمه فرانسوي «البلدان» به همت خاورشناس ويت [Wiet] انتشار يافت.(ص15و16)

اما ابن واضح يعقوبي، احمد بن ابي يعقوب اسحاق بن جعفربن وهب بن واضح كاتب اخباري عباسي اصفهاني، از مورخان و جغرافي‌شناسان بزرگ اسلامي در عصر عباسي دوم بوده است. در جغرافيا، همان بزرگي و تقدم را شايسته است كه در تاريخ، و به گفته‌ي بعضي، مي‌توان او را معلم جغرافياي مسلمين شمرد. يعقوبي اصلاً ايراني و از مردم اصفهان بوده است، از تاريخ ولادت و محل ولادت يعقوبي در مآخذ مربوط چيزی به دست نيامد. (ص10و11)

 

منبع این نوشتار:

·          احمدبن ابي يعقوب، «البلدان»، ترجمه محمد ابراهيم آيتي، تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1343.

 


برچسب‌ها: البلدان, یعقوبی, ابرشهر, دیزباد, شادیاخ
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1384ساعت 10:43  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

Clavijo: Embassy to Tamerlane 1403-1406

گنزالو كلاويخو، سفير دربار اسپانيا است كه در راستاي ماموريتي از شمال غربي ايران تا اقصاي شمال شرقي را پيموده است. سفرنامه‌ي كلاويخو از اين لحاظ داراي اهميت است كه از دوران قبل از حكومت صفويه در ايران، به جز چند سفرنامه‌ي معدود از كلاويخو و ماركوپولو و چند بازرگان ديگر، سفرنامه‌ي ديگري بر جاي نمانده است. از نوشته‌هاي كلاويخو چنان برمي‌آيد كه در اواخر ژوئيه 1404 ميلادي از نيشابور گذر كرده است و نيشابور را چنين ديده است:

 

 

«... فرداي آن روز كه مصادف بود با بيست و ششم ژوئيه به شهري بزرگ رسيديم به نام نيشابور.(ص. 188)

شهر نيشابور در دشتي است كه گرداگرد آن را بيشه‌ها و خانه‌هاي پيوسته به آن‌ها فرا گرفته است ....(ص. 189)

شهر نيشابور، شهري است بزرگ كه در آن وفور نعمت و همه‌ي وسايل هست. زيرا اين شهر، جايگاهي نيكو دارد. اين شهر، پايتخت استان ماد است (1) و در نزديك آن معادن معروف فيروزه قرار دارد. اين جواهرات را در ساير نقاط  ايران هم مي‌تون يافت. اما فيروزه‌هاي اين معادن از مرغوب‌ترين آن‌هاست. فيروزه را در جاهاي خاص از زمين و نيز در بستر رودخانه‌اي كه از كوهي در پشت شهر سرچشمه مي‌گيرد به دست مي‌آورند. همه‌ي اين شهرستان نيشابور بسيار پُرجمعيت است و اين محل جاي بسيار خوش و مفرحي است براي زندگي. در اينجا استان ماد پايان مي‌يابد و استان خراسان شروع مي‌شود كه استاني است بسيار بزرگ.(ص. 189و190)

روز يكشنبه، بيست و هفتم ژوئيه از نيشابور به راه افتاديم و ... ». (ص. 191)

 

پانویس:

1. اين‌كه نيشابور را پايتخت استان ماد خوانده به مسامحه است و گرنه اين شهر هيچ‌گاه جزو ايالت ماد قديم ايران نبوده است تا چه رسد به پايتخت آن. (مترجم)

 

منبع این نوشتار:

·          كلاويخو، گنزالو. «سفرنامه كلاويخو»، ترجمه مسعود رجب نيا، تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1344، ص 188-191.

 


برچسب‌ها: کلاویخو, سفرنامه, فیروزه
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 13:27  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

نيشابور اوايل سده هشتم هجري از ديدگاه ابن بطوطه

 

نيشابور... پس ازيکسان شدن با  خاک در فتنه‌ی مغول، بعد از صد و بيست سال، سمندروار سر از زير خاک برآورده و چنان آباد گرديده بود که آن را «دمشق کوچک» می‌ناميدند. ابن بطوطه درباره‌ی نيشابور چنين می‌نويسد:

 

«اين شهر ميوه‌ها، باغ‌ها، و آب‌های فراوان دارد و بسيار زيباست. چهار نهر در آن جاری است و بازارهای خوب و وسيع، و مسجد زيبايی دارد که در وسط بازار، قرار گرفته و چهار مدرسه، در کنار آن واقع شده که آب فراونی در آن‌ها جاری است و گروه انبوهی از طلاب، در اين مدرسه‌ها مشغول فراگرفتن فقه و قرآن هستند. مدرسه‌ی نيشابور از بهترين مدارس آن حدود است».

 

منبع اين نوشتار:

·          طاهري، ابوالقاسم، «جغرافيای تاريخی خراسان از نظر جهانگردان»، انتشارات شورای مرکزی جشن شاهنشاهی ايران، 1348، ص7 و 8.

 


برچسب‌ها: ابن بطوطه, دمشق, سمندر, مدرسه‌ ها
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مهر1384ساعت 9:8  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 


آنچه در زير می خوانيد دستاورد يکی از وبگردی های من در پی نيشابور است، روزنامه همشهری به بهانه ثبت بخش قديمی نيشابور در شمار آثار ملی در شماره روز پنجشنبه ۴ اسفند ۱۳۷۹ مقاله ای  درباره شهر تاريخی نيشابور چاپ كرده است، آن را با هم می خوانيم؛
در‏‎ مربع‌‏‎ كيلومتر‏‎ و 248‏‎ هزار‏‎ وسعت‌ 9‏‎ با‏‎ نيشابور‏‎ شهرستان‌‏‎ و‏‎ بينالود‏‎ كوههاي‌‏‎ به‌‏‎ شمال‌‏‎ از‏‎ و‏‎ دارد‏‎ قرار‏‎ خراسان‌‏‎ شمال‌‏‎ سبزوار ، ‏‎ و‏‎ اسفراين‌‏‎ شهرستانهاي‌‏‎ به‌‏‎ غرب‏‎ از‏‎ قوچان‌ ، ‏‎ شهرستان‌‏‎ محدود‏‎ كاشمر‏‎ و‏‎ حيدريه‌‏‎ تربت‌‏‎ به‌‏‎ جنوب‏‎ از‏‎ و‏‎ مشهد‏‎ به‌‏‎ شرق‌‏‎ از‏‎ .مي‌شود‏‎ ولايت‌‏‎ چهار‏‎ از‏‎ يكي‌‏‎ اسلامي‌‏‎ اوليه‌‏‎ قرون‌‏‎ در‏‎ نيشابور‏‎ ولايت‌‏‎ را‏‎ امروزي‌‏‎ خراسان‌‏‎ اعظم‌‏‎ قسمت‌‏‎ و‏‎ بوده‌‏‎ بزرگ‌‏‎ خراسان‌‏‎ عمده‌‏‎ و‏‎ آباد‏‎ مناطق‌‏‎ آن‌ ، ‏‎ پهناور‏‎ محدوده‌‏‎ در‏‎ و‏‎ است‌‏‎ مي‌گرفته‌‏‎ دربر‏‎ ‎‏‏،‏‎(كواخرز‏‎)‎ مالين‌‏‎ ‎‏‏،‏‎(بوژگان‌‏‎)‎ بوزجان‌‏‎ جمله‌‏‎ از‏‎ معروفي‌‏‎ شهرهاي‌‏‎ رودان‌ ، آزادور ، ‏‎ خان‌‏‎ ترشيز ، ‏‎ كندر ، ‏‎ زوزن‌ ، ‏‎ سنگان‌ ، ‏‎ خايمند ، ‏‎ اسفراين‌ ، ‏‎ مهرجان‌ ، ‏‎ سبزوار ، ‏‎ مزينان‌ ، ‏‎ بهمن‌آباد ، ‏‎ خسروگرد ، ‏‎ طبران‌‏‎ ‎‏‏،‏‎(رادكان‌‏‎ يا‏‎ رايكان‌‏‎ شامل‌‏‎)‎ طوس‌‏‎ و‏‎ ريوند‏‎ خوجان‌ ، ‏‎ .است‌‏‎ داشته‌‏‎ قرار‏‎ (تروغبد‏‎) تروغوذ‏‎ و‏‎ نوقان‌‏‎ ‎‏‏،‏‎(‎تابران‌‏‎) اپرشهر‏‎ و‏‎ ابرشهر‏‎ اسامي‌‏‎ به‌‏‎ كهن‌‏‎ متون‌‏‎ و‏‎ منابع‌‏‎ در‏‎ نيشابور‏‎ ياد‏‎ آن‌‏‎ از‏‎ نيشابور‏‎ به‌‏‎ متاخرتر‏‎ متون‌‏‎ در‏‎ و‏‎ مي‌شده‌‏‎ خوانده‌‏‎ .است‌‏‎ شده‌‏‎ اطلاع‌‏‎ آن‌‏‎ نام‌‏‎ جز‏‎ اسلام‌‏‎ از‏‎ قبل‌‏‎ ادوار‏‎ در‏‎ شهر‏‎ اين‌‏‎ ازوضعيت‌‏‎ شده‌‏‎ ثبت‌‏‎ سند‏‎ قديمي‌ترين‌‏‎ ظاهرا‏‎ و‏‎ نيست‌‏‎ دست‌‏‎ در‏‎ مكتوبي‌‏‎ كه‌‏‎ است‌‏‎ ميلادي‌‏‎ در462‏‎ اول‌‏‎ شاپور‏‎ كتيبه‌‏‎ شهر ، ‏‎ اين‌‏‎ درباره‌‏‎ .است‌‏‎ شده‌‏‎ ياد‏‎ "آپارخشتر‏‎" نام‌‏‎ به‌‏‎ آن‌‏‎ از‏‎ شاپور‏‎ به‌‏‎ را‏‎ نيشابور‏‎ بناي‌‏‎ اسلامي‌‏‎ دوره‌‏‎ مورخان‌‏‎ از‏‎ برخي‌‏‎ نسبت‌‏‎ دوم‌‏‎ شاپور‏‎ به‌‏‎ را‏‎ آن‌‏‎ بناي‌‏‎ تجديد‏‎ عده‌اي‌‏‎ و‏‎ اول‌‏‎ مهم‌‏‎ آثار‏‎ ساير‏‎ و‏‎ ابرشهر‏‎ مهم‌‏‎ ضرابخانه‌‏‎ وجود‏‎.داده‌اند‏‎ در‏‎ آن‌‏‎ رونق‌‏‎ و‏‎ اعتبار‏‎ از‏‎ حاكي‌‏‎ منطقه‌‏‎ اين‌‏‎ در‏‎ ساساني‌‏‎ دوره‌‏‎ .است‌‏‎ ساساني‌‏‎ دوره‌‏‎ به‌‏‎ "ابرشهر‏‎" آن‌‏‎ تختگاه‌‏‎ و‏‎ نيشابور‏‎ قمري‌ ، ‏‎ هجري‌‏‎ سال‌ 29‏‎ در‏‎ ابرشهر‏‎ بني‌اميه‌ ، ‏‎ دوره‌‏‎ در‏‎ و‏‎ شد‏‎ فتح‌‏‎ اسلام‌‏‎ سپاه‌‏‎ دست‌‏‎ سكه‌‏‎ ضرب‏‎ مراكز‏‎ از‏‎ و‏‎ خراسان‌‏‎ معتبر‏‎ شهرهاي‌‏‎ از‏‎ يكي‌‏‎ همچنان‌‏‎ وليدبن‌‏‎ سكه‌هاي‌‏‎ روي‌‏‎ بر‏‎ هجري‌‏‎ سال‌ 92‏‎ تا‏‎ آن‌‏‎ نام‌‏‎ و‏‎ بود‏‎ صورت‌‏‎ به‌‏‎ نيشابور‏‎ نام‌‏‎ ظاهرا‏‎ و‏‎ مي‌شود‏‎ ديده‌‏‎ اموي‌‏‎ عبدالملك‌‏‎ با‏‎ خليفه‌‏‎ همين‌‏‎ از‏‎ سكه‌هايي‌‏‎ روي‌‏‎ بر‏‎ بار‏‎ نخستين‌‏‎ براي‌‏‎ مكتوب‏‎ .است‌‏‎ آمده‌‏‎ هجري‌‏‎ و 94‏‎ تاريخ‌ 91‏‎ زمان‌‏‎ در‏‎ هجري‌‏‎ سال‌ 215‏‎ در‏‎ "ابرشهر‏‎" از‏‎ بار‏‎ آخرين‌‏‎ براي‌‏‎ از‏‎ نامي‌‏‎ ديگر‏‎ آن‌‏‎ از‏‎ پس‌‏‎ و‏‎ شد‏‎ برده‌‏‎ نام‌‏‎ طاهر‏‎ عبدالله‌‏‎ اقامت‌‏‎ از‏‎ ناحيه‌‏‎ اين‌‏‎ تاريخ‌‏‎ و‏‎ حوادث‌‏‎ بيان‌‏‎ در‏‎ مولفان‌‏‎ و‏‎ نيست‌‏‎ آن‌‏‎ .كرده‌اند‏‎ استفاده‌‏‎ نيشابور ، ‏‎ نام‌‏‎ افتخار‏‎ خراسان‌ ، ‏‎ حكمران‌‏‎ طاهر ، ‏‎ عبدالله‌‏‎ درزمان‌‏‎ نيشابور‏‎ قرن‌‏‎ اواسط‏‎ در‏‎ صفاريان‌‏‎كرد‏‎ كسب‏‎ را‏‎ بزرگ‌‏‎ خراسان‌‏‎ پايتختي‌‏‎ را‏‎ خود‏‎ كردندوپايتخت‌‏‎ بركنار‏‎ را‏‎ طاهريان‌‏‎ هجري‌ ، ‏‎ سوم‌‏‎ سال‌ 288‏‎ تا‏‎ آن‌‏‎ عظمت‌‏‎ در‏‎ و‏‎ دادند‏‎ انتقال‌‏‎ نيشابور‏‎ به‌‏‎ رسما‏‎ .كوشيدند‏‎ يافتند ، ‏‎ تسلط‏‎ نيشابور‏‎ بر‏‎ سامانيان‌‏‎ كه‌‏‎ هجري‌‏‎ چهارم‌‏‎ قرن‌‏‎ اواسط‏‎ از‏‎)‎ سلاجقه‌‏‎ و‏‎ غزنويان‌‏‎ زمان‌‏‎ در‏‎ نيشابور‏‎ در‏‎ شهر‏‎ اين‌‏‎.بود‏‎ خراسان‌‏‎ شهر‏‎ مهم‌ترين‌‏‎ (ششم‌‏‎ قرن‌‏‎ اواسط‏‎ تا‏‎ و‏‎ گرفت‌‏‎ قرار‏‎ غز‏‎ طوايف‌‏‎ وحشيانه‌‏‎ حمله‌‏‎ مورد‏‎ هجري‌‏‎ سال‌ 548‏‎ .ديد‏‎ فراوان‌‏‎ آسيب‏‎ در‏‎ قديم‌‏‎ شهر‏‎ غربي‌‏‎ سوي‌‏‎ در‏‎ نيشابور‏‎ شهر‏‎ واقعه‌ ، ‏‎ اين‌‏‎ بعداز‏‎ بنا‏‎ تجديد‏‎ بود ، ‏‎ سابق‌‏‎ شهر‏‎ محلات‌‏‎ از‏‎ كه‌‏‎ شادياخ‌‏‎ نام‌‏‎ به‌‏‎ محلي‌‏‎ عظمت‌‏‎ نيشابور‏‎ هجري‌ ، ‏‎ ششم‌‏‎ قرن‌‏‎ دوم‌‏‎ نيمه‌‏‎ ديگردر‏‎ بار‏‎ و‏‎ شد‏‎ پرجمعيت‌ترين‌‏‎ و‏‎ ثروتمندترين‌‏‎ به‌‏‎ و‏‎ بازيافت‌‏‎ را‏‎ خود‏‎ گذشته‌‏‎ .شد‏‎ تبديل‌‏‎ ايراني‌‏‎ -‎اسلامي‌‏‎ بلاد‏‎ حكمراني‌‏‎ نيشابور‏‎ بر‏‎ خوارزمشاهيان‌‏‎ هجري‌ ، ‏‎ ششم‌‏‎ قرن‌‏‎ اواخر‏‎ در‏‎ سپاهيان‌‏‎ ويرانگر‏‎ يورشهاي‌‏‎ براثر‏‎ كه‌‏‎ نكشيد‏‎ طولي‌‏‎ ولي‌‏‎ كردند ، ‏‎ اينها ، ‏‎ بر‏‎ علاوه‌‏‎.‎شد‏‎ يكسان‌‏‎ خاك‌‏‎ با‏‎ شهر‏‎ اين‌‏‎ مغول‌ ، ‏‎ اباقاآن‌‏‎ زمان‌‏‎ زلزله‌‏‎ به‌خصوص‌‏‎ و‏‎ نيشابور‏‎ در‏‎ مكرر‏‎ زلزله‌هاي‌‏‎ پس‌‏‎.‎افزود‏‎ قبلي‌‏‎ ويراني‌هاي‌‏‎ بر‏‎ هجري‌‏‎ سال‌ 666‏‎ در‏‎ مغول‌‏‎ خان‌‏‎ حيات‌‏‎ قديم‌ ، ‏‎ شهر‏‎ غربي‌‏‎ شمال‌‏‎ بخش‌‏‎ در‏‎ ديگر‏‎ بار‏‎ كوتاه‌‏‎ مدتي‌‏‎ از‏‎ در‏‎ و‏‎ يافت‌‏‎ دوباره‌‏‎ رونق‌‏‎ نيشابور‏‎ و‏‎ به‌وجودآمد‏‎ تازه‌اي‌‏‎ .پيوست‌‏‎ سربداران‌‏‎ حكومت‌‏‎ متصرفات‌‏‎ به‌‏‎ هجري‌‏‎ هشتم‌‏‎ قرن‌‏‎ اوايل‌‏‎ وارد‏‎ شهر‏‎ اين‌‏‎ به‌‏‎ كلي‌‏‎ خسارات‌‏‎ جديدي‌‏‎ زلزله‌‏‎ هجري‌‏‎ سال‌ 808‏‎ در‏‎ حيات‌‏‎ به‌‏‎ جديد‏‎ محل‌‏‎ در‏‎ بلايا‏‎ اين‌‏‎ تمام‌‏‎ با‏‎ نيشابور‏‎ اما‏‎ ساخت‌‏‎ .داد‏‎ ادامه‌‏‎ خود‏‎ به‌‏‎ است‌‏‎ منطقه‌اي‌‏‎ مانده‌ ، ‏‎ برجاي‌‏‎ باستاني‌‏‎ نيشابور‏‎ آنچه‌از‏‎ آهنگران‌ ، ‏‎ تاكستان‌ ، ‏‎ تپه‌‏‎ كه‌‏‎ مربع‌‏‎ كيلومتر‏‎ حدود25‏‎ وسعت‌‏‎ و‏‎ قنات‌‏‎ تپه‌‏‎ بازار ، ‏‎ تپه‌‏‎ مدرسه‌ ، ‏‎ سبزپوشان‌ ، ‏‎ طربآباد ، ‏‎ .پراكنده‌اند‏‎ وسيع‌‏‎ منطقه‌‏‎ اين‌‏‎ سطح‌‏‎ در‏‎ شادياخ‌‏‎ محمد‏‎ امامزاده‌‏‎ خيام‌ ، ‏‎ نيشابوري‌ ، ‏‎ عطار‏‎ شيخ‌‏‎ آرامگاههاي‌‏‎ و‏‎ يغماشيوا‏‎ شاذان‌ ، ‏‎ فضل‌بن‌‏‎ مغربي‌ ، ‏‎ سلام‌‏‎ سعيدبن‌‏‎ محروق‌ ، ‏‎ قرار‏‎ محوطه‌‏‎ اين‌‏‎ در‏‎ وسكونتگاه‌‏‎ مسكوني‌‏‎ روستاي‌‏‎ از 20‏‎ بيش‌‏‎ و‏‎ تاريخي‌‏‎ و‏‎ گردشگري‌‏‎ قطب‏‎ يك‌‏‎ به‌عنوان‌‏‎ مجموعه‌ ، ‏‎ اين‌‏‎ و‏‎ دارند‏‎ .است‌‏‎ كرده‌‏‎ جلب‏‎ خود‏‎ به‌‏‎ را‏‎ نظرها‏‎ فرهنگي‌‏‎ فرهنگي‌‏‎ محورهاي‌‏‎ گسترش‌‏‎ منظور‏‎ به‌‏‎ طرحهايي‌‏‎ نيز‏‎ حاضر‏‎ حال‌‏‎ در‏‎ .است‌‏‎ اقدام‌‏‎ دست‌‏‎ در‏‎ تاريخي‌‏‎ آثار‏‎ اين‌‏‎ اين‌‏‎ والاي‌‏‎ ارزشهاي‌‏‎ و‏‎ فرهنگي‌‏‎ تاريخي‌ ، ‏‎ موقعيت‌‏‎ حال‌‏‎ هر‏‎ به‌‏‎ اين‌‏‎ تا‏‎ داشت‌‏‎ آن‌‏‎ بر‏‎ را‏‎ فرهنگي‌‏‎ ميراث‌‏‎ كه‌‏‎ است‌‏‎ حدي‌‏‎ در‏‎ منطقه‌‏‎ .رساند‏‎ ثبت‌‏‎ به‌‏‎ ملي‌‏‎ آثار‏‎ فهرست‌‏‎ رادر‏‎ شايسته‌‏‎ اثر‏‎ و‏‎ شهر‏‎  
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 8:12  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

كاروانسراي زعفرانيه و حكايت غيرتمندي آن تاجر نيشابوري

كاروانسراي زعفرانيه، بنايي است تاريخي كه قدمت آن به دوره‌ي سلجوقي مي‌رسد كه در دوره‌هاي بعد نسبت به تعمير و بازسازي آن اقداماتي انجام شده است. اين كاروانسرا در نزديكي روستاي زعفرانيه و در مسير جاده‌ي نيشابور به سبزوار قرار گرفته است. گفته‌اند كه سبب نام‌گذاري «زعفرانيه» براي اين كاروانسرا، بهره‌گيري از زعفران در ملات ساختمان آن است و اين‌كه چگونه شد كه همراه ملات‌هاي رايج كاه و گل در آن زمان، اين طلاي سرخ (زعفران) به كار برده شد، داستان آن تاجر نيشابوري را بازگو مي‌نمايند.

 

 

«مي‌گويند روزی بازرگانی از چين به ايران مي‌آيد تا رونق بازار چين را به رخ ايرانيان بکشد و بازار ايران را محک زند. پس با کاروانی عظيم از زعفران، به ايران می‌آيد. امادر هيچ کجای ايران کسی را توانای خريد نمی‌يابد. بازرگان قصد بازگشت می‌کند. در راه بازگشت، بين سبزوار و نيشابور، تاجری نيشابوری را ملاقات می‌کند که قصد ساختن کاروانسرايی دارد. ماجرا باز می‌گويد: ....

تاجر نيشابوری، به غيرتش بر‌می‌خورد و تمام کاروان را می‌خرد و دستور می‌دهد در زير کاروانسرا خاک کنند. سپس به بازرگان چينی می‌گويد برو و به مردمت بگو تمام زعفران‌هايتان را مردی نيشابوری در گل پی کاروانسرايش ريخت.

از اين روي، نام کاروانسرا را «زعفرانيه» ناميد و از آن پس تا سده‌ها بوی خوش از آن به مشام می‌رسيد ...»(1)

 

اما همين داستان، به روايتي ديگر:

«در ساختن كاروانسراي زعفرانيه‌ي نيشابور كه هنوز ويرانه‌هاي آن ميان نيشابور و بيهق (سبزوار)‌ برپاست، ياد مي‌كنند كه بازرگاني چيني براي آن‌كه رونق بازار چين را به رخ بازرگانان ايراني كشد، يك كاروان زعفران به ايران گسيل داشت و به كاروانسالار فرمود كه هر آينه زعفران را به كسي بفروشد كه يك‌جا توان خريد آن را داشته باشد؛ و بازرگان كه از راه شمال شهرهاي ايران را پيموده بود و خريدار نيافته بود، ‌هنگام بازگشت، در نيشابور به جايي رسيد كه بازرگاني كاروانسرايي مي‌ساخت. از وي چگونگي را پرسيدند و او داستان را باز گفت. بازرگان نيشابوري را غيرت به جوش آمد و زعفران را يكجا از او بخريد و بفرمود تا در زير پي ساختمان كاروانسرا ريزند و به كاروانسالار گفت به چين بازگرد و بگو كه كاروان زعفران شما را در ايران در گل پي كاروانسرا ريختند ... نام اين كاروانسرا زعفرانيه گرديد و سده‌ها از آن بوي خوش زعفران مي‌آمد».(2)

 

- پانويس‌ها:

1. «حكايتي اندر باب نيشابوريان»، وب‌نوشت جوان نيشابور، تاریخ مشاهده: 10/06/1384.

2. مراجعه شود به بخش «شهر مردم» مقاله‌ي «نيشابور، پايتخت فرهنگي» استاد فريدون جنيدي.

 

- منبع:

·     «کاروانسرای زعفرانیه؛ بنایی بازمانده از تاجر غیرتمند نیشابوری»، به کوشش ققنوس شرق، ابرشهر: دانشنامه نیشابور، شهریورماه 1384؛ بازنویسی و افزودن بند دوم در فروردین 1387.


برچسب‌ها: زعفرانیه, کاروانسرا, تاجر نیشابوری, زعفران
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 7:54  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

نیشابور در اوایل سده‌ی چهاردهم شمسی از نگاه ریچاردز

هنگامي كه به دشت نيشابور مي‌رسيم مناظر يك‌باره تغيير مي‌كند و كشت و زرع زمين در بعضي از قسمت‌ها مناظر زيبا و مطبوع دره‌ي شيراز را به خاطر مي‌آورد ... در خارج از شهر نيشابور، كاروانسرايي است كه اطاق‌هايي در بالاخانه‌ي آن واقع شده، اثاثه ولي بسيار تميز است به طوري كه از اين لحاظ با ساير كاروانسراهاي ايران قابل مقايسه نيست. ممكن است در مقابل وجهي اندك يكي از اين اطاق‌هاي كوچك بالاخانه را كه مشرف بر يك كوزه‌گري است، اجاره كنيد ... در اين مكان، با اطاق يا تختخوابي كه متعلق به شماست و با يك لگن جهت شستشو به اضافه‌ي كارد و چنگال و قالي مسافري كه از داشتن آن گريزي نيست و غذايي سالم مي‌توانيد پايان مسافرت 1200 ميلي خود را در سراسر ايران كه از بغداد آغاز كرده‌ايد جشن بگيريد ... اين تجارب، البته بسيار شيرين و جالب توجه است ولي از شراب نيشابور به خاطر عمر خيام بر حذر باشيد.

آن‌چه در زير در پيش ديدگان شماست، بخشي از سفرنامه‌ي «فرد ريچاردز» در ديدار او از نيشابور است كه در امردادماه 1382 خيامي در وب‌نوشت «نيشابور، شهر آناهيتا» منتشر شده.

 

 

«تاريخ نيشابور كه به زمان پادشاهي كه از چهارمين نسل نوح بود برمي گردد جنبه‌ي افسانه‌اي دارد. مي‌گويند اين شهر قديمي توسط اسكندر كبير ويران شد و شهر ديگري به جاي آن توسط شاپور اول يا شاپور ذوالاكتاف بنا گشت. شهر نيشابور از اين جهت كه چندين بار خراب شده و از نو بنا شده است از ديگر شهرهاي جهان متمايز مي‌باشد. ولي صرف نظر از شهرتي كه از اين لحاظ كسب كرده گرچه موطن عمر خيام است، در ايران معروفيت آن از ساير شهرهاي كشور كمتر است. عده‌ي معدودي از ايرانيان به نيشابور سفر كرده‌اند و حتي عده‌ي زيادي از مسافران مشهور و سرشناس، از اين مسافرت طولاني و خسته‌كننده صرف‌نظر كرده‌اند. براي بازديد از اين شهر ابتدا بايد به مشهد رفت و بعد از جاده‌ي ديگري در حدود نود ميل به جانب مغرب پيشروي كرد. قسمت‌هايي از اين جاده مانند ساير جاده‌هاي ايران يكنواخت است ولي هنگامي كه به دشت نيشابور مي‌رسيم مناظر يك‌باره تغيير مي‌كند و كشت و زرع زمين در بعضي از قسمت‌ها مناظر زيبا و مطبوع دره‌ي شيراز را به خاطر مي‌آورد. نيشابور با اين‌كه بارها در معرض تاخت و تاز جنگ و زمين لرزه واقع شده باز هم تا به امروز به عنوان يك شهر باقيمانده است ولي با وضع كنوني آن درك اين نكته بسيار مشكل است كه بگويند ناصر خسرو در قرن يازدهم ميلادي از آن به عنوان تنها رقيب شهر قاهره ياد كرده است. نويسنده‌ي ديگري مي‌نويسد كه جمعيت آن از جمعيت بغداد افزون تر بوده و همچنين گفته شده كه نيشابور داراي چهل و چهار محله و پنجاه خيابان وسيع و يك مسجد عالي و پر شكوه و كتابخانه‌اي بوده كه شهرت جهاني داشته است.

نيشابور در نيمه دوم قرن دوازدهم ميلادي در زمان سلطنت اولين پادشاه سلجوقي كه از يك خانواده ترك بود به اوج عظمت رسيد. بازماندگان اين پادشاه شهري را كه رو به ويراني مي‌رفت از نو آباد و احيا كردند. اين خانواده‌ي بدوي ترك كه از زندگاني شهري آنها را فاسد نكرده بود. گر چه از علم و هنر بهره‌اي نداشتند ولي آنقدر عاقل بودند كه وزيران و ماموراني كاردان به آنجا گسيل دارند. آنها از مشوقان فرهنگ و ادب و هنر بودند ولي بدبختانه از نتايج كوشش و جد و جهد آنان چيزي با كسي نمانده است. چه پس از آن مغول بار ديگر نيشابور را ميدان تاخت و تاز خود قرا دادند و از ظلم و بيداد از وحشي‌ترين قبايل پيشي گرفتند. هر كشوري را كه به تصرف در مي‌آوردند دست به قتل عام مي‌زدند و شهرها و قصبات را مي‌سوزانيدند و زمين‌هاي حاصلخيز را به صورت صحاري بي آب و علف در مي آوردند. ويران كردن آثار دوره‌ي سلجوقي به تاريخ و تمدن مشرق زمين لطمه‌ي فراوان وارد آورد. سلجوقيان بودند كه حرارت و تعصب مذهبي مسلمانان را كه رو به سردي گراييده بود احيا كردند و نژادي از جنگجويان و مبارزان مسلمان بوجود آوردند كه بيش از عوامل ديگر موجب شكست سربازان جنگ‌هاي صليبي بود.

خوشبختانه بزرگترين آثار ادبي آن دوره از دستبرد حوادث مصون مانده است و دنياي متمدن با دو نام از دوره‌ي سلجوقيان آشنايي دارند، يكي عمر خيام و ديگري خواجه نظام الملك وزير نامدار ملكشاه .

در ايران مرسوم است وقتي مسافران به يكديگر بر مي‌خورند نشاني كاروانسرا يا محل استراحتي را كه مي‌توان در نقاط دور افتاده بدان دسترسي پيدا كرد به يكديگر مي‌دهند. در خارج از شهر نيشابور كاروانسراي محقري است كه اطاق‌هايي كه در بالاخانه‌ي آن واقع شده اثاثه ولي بسيار تميز است به طوري كه از اين لحاظ با ساير كاروانسراهاي ايران قابل مقايسه نيست. ممكن است در مقابل وجهي اندك يكي از اين اطاق‌هاي كوچك بالاخانه را كه مشرف بر يك كوزه‌گري است، اجاره كنيد و اگر فرنگي هستيد مي‌توانيد اطمينان داشته باشيد كه پسر صاحب كاروانسرا آن را براي شما جاروب خواهد كرد. در اين مكان با اطاق يا تختخوابي كه متعلق به شماست و با يك لگن جهت شستشو باضافه كارد و چنگال و قالي مسافري كه از داشتن آن گريزي نيست و غذايي سالم مي‌توانيد پايان مسافرت 1200 ميلي خود را در سراسر ايران كه از بغداد آغاز كرده ايد جشن بگيريد. براي رسيدن به اين شهر نخست بايد از راه هوا يا زمين به مشهد سفر كنيد و سپس از آنجا تا نيشابور 90 ميل ديگر به پيمائيد و اين تجارب، البته بسيار شيرين و جالب توجه است ولي از شراب نيشابور به خاطر عمر خيام بر حذر باشيد».

 

- منبع:

·     ماهي سياه كوچولو، «سفرنامه فرد ريچاردز»، وب‌نوشت نيشابور شهر آناهيتا، چهارشنبه، 08/05/1382. به کوشش ققنوس شرق، «نيشابور در سفرنامه فرد ريچاردز»، ابرشهر: دانشنامه نیشابور، شهریورماه 1384.

 


برچسب‌ها: سفرنامه, فرد ریچاردز, خیام نیشابوری, نیشابور
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت 13:41  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  | 

 

 

شهری پر از درشکه‌های شبانه با چراغ‌هایی روشن

پرويز كيمياوي، مستندسازي است كه در دهه‌هاي 1320 و 1330، يعني كودكي و نوجواني خود را در نيشابور زندگي كرده، و این بهانه‌ای است تا افزون بر مرور بيو گرافي كوتاهي از وي، به نیشابور آن دوران، از دریچه‌ی خاطرات کیمیاوی، نگاهی بیندازیم؛ شهری، پُر از درشكه‌هايى كه شب‌ها با چراغ‌هايى با شمع روشن، در خیابان‌هایش مى‌چرخيدند ... .

 

 

- زندگي و آثار كيمياوي:

-- ۱۳۱۸: تولد در تهران

-- ۱۳۴۳: فارغ التحصيل مدرسه عكاسى و فيلمبردارى وژيرار پاريس

-- ۱۳۴۵: فارغ التحصيل انستيتوى تحصيلات عالى سينمايى ايدك (C.E.H.D.I) پاريس

-- دستيارى كارگردان در تلويزيون فرانسه از ۱۳۴۵ تا ۱۳۴۷

-- عضو سنديكاى كارگردانان سينما و تلويزيون فرانسه و داراى كارت حرفه‌اى براى ساخت فيلم در فرانسه

نگارش فيلمنامه‌هاى بلند سينمايى «نامه هاى ايرانى» (۱۳۶۵)، «عبور از آتش» (۱۳۶۶)، «در اين اصله»(۱۳۶۷)، «سهراب و شاعران» (۱۳۶۸)

-- ساخت نزديك به ۴۰ فيلم كوتاه، داستانى و مستند كه از آن جمله مى‌توان به «تپه هاى قيطريه» (۱۳۴۷)، «شيراز۷۰» (۱۳۴۹)، برنده جايزه هيأت داوران جشنواره فيلم «يا ضامن آهو» (۱۳۵۰)، برنده جايزه اول منتقدين بين المللى فستيوال مونت كارلو، جايزه مخصوص هيأت داوران فستيوال مونت كارلو و جايزه اول اتحاديه راديو و تلويزيون آسيا، «پ مثل پليكان» (۱۳۵۱) برنده پلاك نقره از فستيوال نپون سوئيس، جايزه مخصوص راديو و تلويزيون سوئيس، ديپلم افتخار فستيوال بين المللى مونترال - كانادا، جايزه مخصوص منتقدين بين المللى- فستيوال مونت كارلو. «مغولها» (۱۳۵۲)، برنده جايزه هيأت داوران، بزبالدار، فستيوال فيلم تهران، جايزه اتحاديه سينماهاى هنرى و تجربى فرانسه. «باغ سنگى» (۱۳۵۵)، برنده جايزه خرمن نقره فستيوال برلين، جايزه مخصوص هيأت داوران فستيوال فيلم‌هاى جوانان كن. اكى مستر (1357ok mister)()، برنده جايزه بزرگ فستيوال بين المللى فيلم هاى مبارزه با تبعيض نژادى فرانسه. مجموعه‌اى از استادان موسيقى ايران (استاد بهارى، استاد يگانه، استاد شاميرزا مرادى، استاد محجوبى و استاد سالم) (۷۴-۱۳۷۲) و... اشاره كرد.»

 

- خاطرات كودكي پرويز كيمياوى از نيشابور؛ چراغ هايي با شمع روشن در درشكه هاي شبانه

«… پرويز كيمياوى، در تهران به دنيا آمده است، اما با انتقال پدر به رياست بانك ملى نيشابور از كلاس چهارم ابتدايى به اين شهر نقل مكان مى كنند و اولين تجربه هاى پخش فيلم «كيمياوى» هم به زير زمين خانه پدرى در نيشابور برمى گردد. در نيشابور، سينمايى بود به نام «سينما ايران» و مديرش هم مرد ارمنى به نام «آندره» بود كه فريم هاى فيلم را به «كيمياوى» مى داد.

آن روزها پيش از نمايش فيلم سينمايى، فيلم هاى خبرى پخش مى كردند و ابتداى هر فيلم اين جمله نوشته شده بود كه؛ «ابوالقاسم طاهرى از انگلستان گزارش مى دهد».

خاطرات «پرويز كيمياوى» از نيشابور كودكى هايش، پر از درشكه هايى است كه شب ها با چراغ هايى با شمع روشن، در شهر مى چرخيدند و ذره بين هاى بسيار بزرگى كه نور شمع را پخش مى كرد. «كيمياوى» هم براى دستگاه پخش فيلمش به چنين ذره بينى احتياج داشت و به همين خاطر، روزى به قبرستان درشكه ها رفت و با اندك پولى، يكى از آن ها را به دست آورد. و سپس تاريكى زيرزمين و ملحفه اى كه روى آن اين جمله ديده مى شد؛ «ابوالقاسم طاهرى از انگلستان گزارش مى دهد.» اين نخستين پخش فيلم «كيمياوى» بود براى خواهر و برادر كوچكتر و البته بچه هاى كم سن و سال همسايه. چيزى شبيه اسلايد.

بعدها «موسيو آندره» فريم هاى ديگرى هم به «كيمياوى» داد. تكه اى از «مسافران ماه» و يا «تارزان» كه رنگى هم بود.

در دوران دبيرستان هم، قسمت فكاهى نخستين روزنامه ديوارى خطى اين شهر را به نام «صداى نيشابور» به عهده داشت. موارد طنزى را كه در زندگى روزمره مردم شهر مى ديد را مى نوشت كه با طرح كاريكاتورى همراه مى شد. اين روزنامه را گاهى به مدارس دخترانه هم مى بردند و ده روزى بر ديوار مدرسه آنها مى ماند. اين نگاه طناز، بعدها به صورت تصويرى و ظريف در فيلم هاى «كيمياوى» هم ديده شد كه گاهى به پارودى هم نزديك مى شود. به عنوان مثال در فيلم «ايران سراى من است»، مأمور ارشاد نام افراد منتظر براى ورود به دفتر را مى خواند، به تدريج اين صحنه ديزالو مى شود به صفى از شاعران قديم كه از بالاى كوه صف كشيده اند براى ورود به كاروانسرا و مأمور ارشاد، همچنان مى خواند؛ «منوچهرى»، «حافظ»، «سعدى» و... كه در اين ميان سر و كله «عبيد زاكانى» هم پيدا مى شود و مأمور ارشاد صدايش بلند مى شود كه تو اينجا چه كار مى كنى؟

تو كه سانسورى هستى و ...

خانواده «كيمياوى» باز هم …  به تهران بازمى‌گردند و «كيمياوى» ديپلمش را در مدرسه رازى تهران گرفت ....»

 

- منبع:

·          «درباره پرويز كيمياوي؛ زندگي در اكنون!»، وبگاه روزنامه ايران، شماره 3076، يكشنبه 16 اسفند 1383. به کوشش ققنوس شرق، «»، ابرشهر: دانشنامه نیشابور، شهریورماه 1384.

 


برچسب‌ها: پرویز کیمیاوی, دوره پهلوی, سینما ایران, روزنامه صدای نیشابور
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت 13:15  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  |