تبليغاتX
ابرشهر
:::: دانشنامه نیشابور ::::

 

 اشاره:

انديشه‌ی شك و بدبيني، غنيمت شمردن فرصت و عشرت‌جويي، تذكر مرگ و تاسف برناپايداري زندگاني و بي‌اعتباري روزگار از اصول معاني‌اي است كه خيام در رباعيات خود به شيوه‌هاي گوناگون پرورده است. البته اين فكر و تذكرها با او آغاز نشده و جزء كهن‌ترين تامل‌هاي بشري است. در ادب فارسي نيز از رودكي تا فردوسي و از فردوسي تا سعدي و حافظ هيچ سخنور مهمي نيست كه از آن سخن نگفته باشد.

در اين مقاله، ضمن بيان رگه‌هايي از انديشه‌ی خيامي در آثار سخن‌سرايان پيش و پس از خيام تاثير آشكار آن بر آثار سعدي در چهار بخش نقد و بررسي شده است.

 مقدمه:

«پايه‌ی اصلي انديشه‌ی خيامي، تامل در راز هستي و نيستي است و سرنوشت انسان، اين‌كه از كجا آمده‌ايم و به كجا مي‌رويم؟ چرا كائنات به وجود آمده‌اند و چرا از ميان مي‌روند، پرسشي است كه قرن‌هاست فكر بشر را به خود مشغول داشته است. بديهي است در اين ميان آن‌چه مسلم به نظر مي‌رسد عالم وجود است. سپس سرنوشت محتوم عدم؛ يعني مرگ. ناگزير زندگي فرصتي كوتاه و ناپايدار است و هر چه هست بي‌اعتبار و فناپذيرست و آدمي محكوم و مجبور. (يوسفي، 1383: 117)

بنابراين، پايه‌ی اصلي تفكر خيام، مرگ و زندگي است. در جريان سيل‌آساي زندگي و مرگ - آدمي تاثير و اختياري ندارد از اين رو زندگي بشر در چشم خيام با همه تكاپو و داعيه‌ها و بلندپروازي‌ها در عرصه‌ی انديشه و عمل چون ذره‌اي ناچيز است:

يك قطره آب بــود و بــا دريا شد
يك ذره خاك و بـا زمين يكتا شد
آمد شدن تو اندرين عالم چيست

آمد مگسي پديــــد و ناپيدا شد

(خیام، 1381: 137)

اما همين فرصت حيات و تحول از وجود به عدم، عبرت‌آموز است. به هرچه مي‌نگري يك نكته را تكرار مي‌كند: زندگي، مهلتي كوتاه، بيش نيست. پس از آن ژرفناي عدم است انسان از نيستي به هستي رسيده است و باز، نيست مي‌شود اما ميان اين دو عدم زندگي كه به منزله يك دم است مغتنم است و بايد از نعمت‌هاي آن بهره برد اما مظهر اين برخورداري از نعمت‌هاي حيات، باده است. پس «اگر از باده سخن مي‌رود حاصل تامل در ناپايداري زندگي است و نموداري از تمتع از زندگي است نه صرف باده نوشي.» (دشتي، 1377: 216)

انديشه ‌ی خيامي، يكي از كهن‌ترين انديشه‌هايي است كه بشر، در سر خود پرورده است، اين‌كه از كجا آمده، به كجا خواهد رفت، چرا آمده و بايد عمر خود را چگونه بگذراند و تا چه اندازه زمام زندگي خود را در اختيار دارد، پرسش‌هايي است كه ذهن بشر را به خود مشغول مي‌كرده اند.

پيش از خيام، فردوسي همين انديشه را در شاهنامه بسيار تكرار كرده است. رودكي و شعراي دوره ساماني نيز چنين انديشه‌هايي داشتند اما هرچه هست اين انديشه در رباعيات خيام، درخشش خاص يافته است و كساني كه از او پيروي كرده‌اند، بسيارند. به سخن ديگر، تاثير خيام بر شعراي پس از او شگفت است. در اين مقاله ابتدا رگه‌هاي انديشه‌ی خيامي در آثار سخن‌سرايان پيش و پس از خيام در دو بخش نقد و بررسي مي‌شود و پس از آن، در بخش سوم، با بررسي دقيق اشعار سعدي، به انعكاس اين انديشه در آثار اين شاعر گرانقدر پرداخته شده است.

 الف- ريشه‌هاي انديشه‌ی خيامي در سخن سرايان پيش از او:

انديشه‌ی شك و بدبيني، غنيمت شمردن فرصت و عشرت‌جويي، تذكر مرگ و تاسف بر ناپايداري زندگاني و بي‌اعتباري روزگار، در انديشه‌ی فيلسوفان يونان همچون ذيمقراطيس و اپيكور كه خيام با انديشه‌ی آنان آشنا بود وجود دارد. سخن‌سرايان پيش از او - چه ايرانيان و چه اقوام ديگر- اين نوع معاني را بسيار پرورده‌اند.

از شعراي عرب «ابوالعلاي معري» به رباعيات خيام بسيار نزديك است:

خرجت الي ذي الدار كرها و رحلتي

الي غيرها بالـــرغم و الله شاهد

ما باختيــــــاري ميلادي و لاهري

و لاحياتي فهـــــل لي بعد تخيير

لاتمــــــدحن و لاتــــــذمن امـــرء

فينا فغيـــــــر مقصـــــر كمقصـــر

(به دنيا آمدم ناخواسته و به آن دنيا ناخواسته خواهم رفت. خدا شاهد است كه تولد و مرگ من به اختيار من نيست، آيا بعد از اين اختياري خواهم داشت؟ هيچ كس را مدح يا نكوهش مكن. بي‌گناه و گناهكار هر دو يكسان‌اند(فرزاد، 1379: 6)

از ايرانيان متقدم، «شهيد بلخي» و «رودكي» - از شاعران عصر ساماني- تامل و روشن‌بيني بيشتري نسبت به شاعران ديگر زمان خود داشتند. شهيد بلخي جهان را تاريك و غم را از سرنوشت خردمندان جدايي ناپذير مي‌داند:

اگر غم را چـون آتش دود بودي

جهــــان تاريك بــــودي جاودانه

در اين گيتي سراسر گر بگردي

خردمنـــدي نيــــابي شادمانه

رودكي، در منظومه‌اي زيبا به مطلع:

اي آن كه غمگيني و سـزاواري

وندر نهان سرشك همي باري

(1374: 43)

جهان بيني خود را كه بسيار خيام‌وار است بيان مي‌كند.

فردوسي، نيز پيش از خيام اين معاني را در اشعار خود بيان كرده است:

جهانا مپرور چــو خواهي درود

چو مي بدروي پروريدن چه سود

برآري يكــي را به چــــرخ بلند

سپاريش ناگــه بـه خــاك نژند

(1371، ج1: 60)

ب- تاثير انديشه‌ی خيام بر شاعران پس از او:

انديشه‌ی خيامي از عصر او تا زمان حال، انديشمندان و شاعران بسياري را تحت تاثير قرار داده است:

انوري -شاعر هم‌عصر جوان‌تر از خيام- رباعياتي دارد كه يادآور رباعيات خيام است:

با گل گفتم شكوفه در خاك بخفت

گل ديده پرآب كـرد از شبنم گفت

آري نتوان گرفت بـــا گيتي جفت

بنماي گلي كه ريختن با نشكفت

(1376: 963)

در جاي جاي ديوان خاقاني كه ولادتش همزمان با وفات خيام بود نيز انعكاسي از انديشه‌ی خيامي را مي‌توان ديد:

گويد كه تو از خــاكي و مـا خاك تـوايم اكنون

گامي دو سه بر ما نه و اشكي دو سه هم بفشان

خون دل شيرين است آن مي كـه دهد رزبن

ز آب و گل پرويز است آن خم كه نهد دهقان

(خاقاني، 1368: 58)

«انديشه‌ی خيامي از مضمون‌هاي قابل تشخيص در شعر نظامي هم هست». (احمدنژاد، 1375: 18)

هر ورقـــي چهـــــره آزاده اي

هر قدمي فـرق ملك زاده اي

گر به فلك بر شود از زر و زور

گور بــــود بهــــــره بهرام گور

«عطار نيز هرچند نسبت به خيام به چشم انتقاد و بلكه اعراض و اعتراض مي‌نگرد، اما گاه چنان به فكر خيام نزديك مي‎شود كه تصور مي‎رود در نقد آفرينش و بي‌اعتباري حيات حسي، تابع و پيرو آرا و معتقدات اوست». (فروزانفر، 46:1374)

براي مثال در مثنوي «الهي نامه» در حكايت «هارون و بهلول»، شيخ، توانگري و عزت جاه دنيا را سخت نكوهش مي‌كند و از ناپايداري حيات بشري و بقاي انساني كه كم‌تر از سنگ است، مضمون مي‌سازد و مي‌گويد: همه براي مرگ زاده‌ايم. در اين‌جا انديشه و فكر او به گفته‌هاي خيام مانند:

در هر دشتي كه لاله‌زاري بوده است

آن لاله ز خون شـــهرياري بوده است

و اين‌كه گل هر كوزه از خاك پادشاه و شاهزاده‌اي است، بسيار نزيك است .

كم و بيش بسياري از انديشه‌هاي خيام به غزليات حافظ نيز راه يافته است. حافظ، بيش از هر شاعر ديگري به خيام نزديك است. تاثيرپذيري حافظ از خيام بسيار عميق و فلسفي است و او بيش‌تر تاثيرات را با مضامين گوناگون و به صورت‌هاي مختلف در غزلياتش تكرار مي‌كند. به سخن ديگر، حافظ يكي از بهترين و متفكرترين پيروان خيام است كه تاثير انديشه‌ی او در ذهن و زبانش به طور كامل مشهود است:

رضا به داده بده وز جبين گــره بگشاي

كه بر من و تو در اختيار نگشاده است

(حافظ، بي‌تا: 27)

هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار

كس را وقوف نيست كــه انجام كار چيست

(همان: 45)

ج-  انعكاس انديشه‌ی خيام در آثار سعدي:

«از ميان شاعران پس از خيام، سعدي توجه و ارادتي خاص به خيام دارد. وي با توانايي‌هاي شگفت‌انگيزي كه در پهنه‌ی ادب فارسي دارد، رنگ و بويي اخلاقي و پندآميز به پرورده‌هاي خيام داده است. در حقيقت، سعدي در اشعارش ياس تلطيف شده‌اي را به نمايش مي‌گذارد كه در آن دشواري‌هاي فلسفي ذهن بشري با نمايش جلوه رحمت و حكمت خداوند بيشتر قابل تحمل خواهد شد». (قنبري، 331:1384)

در اين بخش، از وجوه شباهت كلام سعدي با سروده‌هاي خيام در چهار مضمون به شرح ذيل سخن گفته مي‌شود:

 -- اغتنام فرصت:

خيام، در رباعيات خود بارها به گونه‌اي مختلف اين معني را پرورده است كه عمر به سرعت مي‌گذرد و بايد فرصت را غنيمت شمرد، انديشه‌ی گذشته و آينده ، حال را مسموم مي‌كند در صورتي كه اصل زندگي حال است و گذشته و آينده، فرع آن. وقتي آدمي در فرع و حاشيه،‌ زندگي مي‌كند اصل را از بين مي‌برد پس بايد فرصت را غنيمت شمرد و از اتخاذ روش نامعقول توجه به گذشته و آينده پرهيز كرد. به سخن ديگر، گذشته و آينده دو عدم است و ما بين دو نيستي كه سرحد دو دنياست.

دمي را كه زنده‌ا‌يم، دريابيم استفاده كنيم و در استفاده شتاب كنيم امروز را خوش باشيم فردا را كسي نديده اين تنها حقيقت زندگي است:

روزي كه گذشت هيچ ازو ياد مكن

فـــــردا كــــه نيامدست فرياد مكن

بر نآمــــــده و گذشـــته بنياد مكن

حالي خوش باش و عمر بر باد مكن

(خيام، 152:1381)

اي دل غم اين جهان فرسوده مخور

بيهوده نه اي غمـــــان بيهوده مخور

چون بوده گذشت و نيست نابوده پديد

خوش باش غم بـوده و نابوده مخور

(همان: 138)

در آثار سعدي نيز توجه به ناپايداري عالم و عشق ورزيدن به جنبه مثبت خلقت و ارزش نهادن به هر لحظه از زندگي گذران آدمي، بسيار ديده مي‌شود. اين‌كه هر لحظه داراي زيبايي و ارزشي تكرار نشدني است كه بايد از آن بهره‌ی كامل برد و فرصت را به معناي اصلي كلمه مغتنم شمرد:

نگه‌دار فرصت كـه عالم دمي است

دمي پيش دانا به از عالمي است

(سعدي، 385 :1375)

سعديا دي رفت و فردا همچنان موجود نيست

در ميان اين و آن فرصت شمـار امروز را

(همان:415 )

غنيمت شـمار اين گرامي نفس

كه بي مرغ قيمت نـــدارد قفس

 -- تذكر مرگ و ناپايداري جهان و زوال آدمي (استحاله به صورت سبزه، كوزه، خشت و ...):

انديشه‌ی مرگ قدمتي به كهنگي تاريخ جهان دارد. همه ما در مقطعي از حيات خود همواره درباره مرگ انديشيده‌ايم و همواره از ناتواني خود در مقابل عظمت خلقت، سرافكنده شده‌ايم. انديشه‌ی مرگ بر بيشتر اشعار خيام نيز سايه افكنده است و حتي بازگشت فكر خيام به لزوم غنيمت شمردن فرصت نيز ناشي از مرگ‌انديشي و تاسف بر نيست شدن همه‌ی زيبايي‌هاي زندگي است. درحقيقت، مرگ دستمايه‌ی اصلي انديشه‌ی خيام براي توجه به ذات هستي است و استفاده‌ی درست از آن است كه با حسرتي وصف‌نشدني از كوتاهي عمر و شتاب شگفت‌انگيز لحظه‌ها - كه سرنوشت محتوم آدمي است- بيان مي‌شود.

خيام، براي آن‌كه بي‌اعتباري روزگار و هيبت مرگ را بهتر نشان دهد، از مرگ شاهان و قدرتمندان و زيبارويان ياد مي‌كند. اين‌كه بزرگاني مثل جمشيد، فريدون و بهرام و ... كه قدرت‌هاي اول زمان خود بودند چگونه از بين رفتند و نابود شدند نشان‌دهنده‌ی اين است كه زندگي چقدر مي‌تواند شكننده باشد:

آن قصر كه جمشيد در او جام گرفت

آهو بچه كـــرد و رو به آرام گرفت

بهرام كه گور مي‌گرفتي همه عمر

ديدي كه چگونــه گور بهرام گرفت

(خيام، 1381: 100)

خاكي كه به زير پاي هر ناداني است
كف صنمي و چهـره جاناني است
هر خشت كــه بر كنگره ايواني است
انگشت وزير يا ســــر سلطاني است
(همان: 107)

سعدي با عنايت به اين مضمون مي فرمايد:

كه را داني از خسروان عجم
ز عهد فريدون و ضحاك و جم
كه
بر تخت و ملكش نيايد زوال
نماند به جــــز ملك ايزد تعال
(سعدي، 226:1375)

شنيدم كـه جمشيد فرخ سرشت
به سرچشمه‌اي بر به سنگي نوشت
برين چشمه چون ما بسي دم زدند
برفتند چــــــون چشم بر هم زدند
گرفتيـــم عالـــــم به مـردي و زور
وليـــكن نبــــرديم با خـــود به گور
(همان: 222)

مطلبي كه در كلام خيام بسيار جلب توجه مي‌كند اين است كه خاكي كه ما بر آن‌ها پا مي گذاريم، خاك وجود مردماني است كه پيش از ما زندگي مي‌كردند و در سر آرزوهايي را مي‌پروراندند:

پيش از من و تو ليل و نهاري بوده است
گردنده فلك نيز به كـاري بوده است
هرجا كه قـدم نهي تو بر روي زمين
آن مردمك چشـم نگاري بوده است
(خيام، 1381: 104)

سعدي با توجه به اين مطلب مي‌سرايد:

اين خاك نيست گر به تامل نظر كني
چشم است و روي و قامت زيباي دلبران
(سعدي 833:1375)

زدم تيشه يـك روز بــــر تل خاك
به گـــوش آمــدم ناله‌اي دردناك
كـه زنهار اگـر مـــردي آهسته‌تر
كه چشم و بناگوش و روي است و سر
(همان: 385)

خيام، سبزه و گل دميدن از خاك مردگان را در رباعيات خود بسيار ذكر كرده است، اين‌كه سبزه‌اي كه امروز تماشاگه ماست، فردا از خاك ما برخواهد رست:

هر سبزه كـه بر كنار جويي رسته است
گويـي ز لب فرشته‎خويـــي رسته است
پا بر سـر سبزه تا بـه خــواري ننهي
كان سبزه ز خاك لاله رويي رسته است
(خيام 1381 :117)

سعدي با عنايت به اين مضمون آورده است:

وه كه هر گه كه سبزه در بستان
بدميدي چه خوش شدي دل من
بگذر اي دوست تا بـــه وقت بهار

سبزه بينـــي دميده بـــر گل من
(سعدي، 1375: 161)

يكي از مضامين كه خيام در يادآوري مرگ بارها گفته اين است كه مي‌ميريم و خاك مي‌شويم و از خاك ما كوزه خواهند ساخت يا خشت خواهند زد:

برخيـــز بتــــا بيــــار بهــــرــ دل ما
حل كن به جمال خويشتن مشكل ما
يك كوزه شراب تا به هم نــوش كنيم
زان پيش كآآآه كوزه‌هــا كنند از گل ما
(خيام 98:1381)

سعدي در اين باره مي‌سرايد:

ساقي بده آن كوزه خمخانه به درويش
كانها كـــه بمردند گــل كوزه گرانند
(سعدي، 1375، 501)


دريغا كــــه بي مـا بسي روزگار
بـــرويد گـــل و بشكــــفد نوبهار
بسي تير و دي ماه و اردي بهشت
برآيد كه مــــا خاك باشيم و خشت
(همان: 383)

-- ناتواني انسان در برابر گردش زمان و گيتي و سرنوشت (جبر):

باور داشتن قضا و قدر محتوم، چيرگي مطلق سپهر و قدرت بي‌پايان آسمان و جريان بي‌چون و چراي تقدير و سرنوشت، در سراسر سروده‌هاي خيام پراكنده است.

به اين علت؛ خيام را تا حدودي ملهم از مكتب زرواني دانسته‌اند «چون زروانيان همه چيز را از جانب سپهر، محتوم و مقدر مي‌دانستند و در نتيجه نمي‌توانستند به ثواب و عقاب نيز اعتقادي داشته باشند.». (اسلامي ندوشن، 1382، 118)

خيام، جبر را بر ما حاكم مي‌داند كه به دنبال آن انسان مجبور نيز در برابر حساب و كتاب و حشر و نشر مسئوليتي ندارد:

بر من قلـم قضا چـــون بي من رانند

پس نيك و بدش ز من چرا مي دانند

دي بي من و امـــروز چو دي بي من و تو

فردا به چـــه حجتم بـــه داور خوانند

(1381: 126)

سعدي نيز گاهي اشاره‌هايي دارد به اين‌كه آدمي چاره‌اي جز تسليم شدن در برابر تقدير و سرنوشت ندارد:

رضا به حكم قضا اختيار كـن سعدي

كه هر كه بنده فرمان حق شد آزاد اوست

(1375: 707)

«سعدي در مدرسه‌ی نظاميه و به اقتضاي فرهنگ غالب زمان خود، در كلام، تربيت اشعري يافته بود. مدرسه نظاميه بغداد، مركز اشاعره بود و امام مرشد آن، محمد غزالي. مهم‌ترين اصل كلامي اشعريان اعتقاد به جبر است. اين‌كه خداوند جهان را از نيستي به هستي آورده است، جهان آفريده‌ی اوست و هرچه بخواهد با آن مي‌كند و هيچ كس را حق چون و چرا نيست اما سعدي اعتقاد دارد كه كار خداوند بي‌قاعده هم نيست و اين قاعده، قاعده لطف است. خداوند بر بندگان خود لطف دارد، پاداش نيكي را از روي لطف با نيكي مي‌دهد نه از آن رو كه كار نيك، خداوند را ملزم به پاداش نيك كند. بنده را قدرت ملزم كردن خداوند نيست اين خداوند است كه به بنده لطف مي كند» (موحد، 1373: 103-105)

عدل است اگر عقوبت مـا بي گنه كني

لطف است اگر كشي قلم عفو بر خطا

(سعدي، 1375: 703)

پس در انديشه‌ی سعدي، سياهي و تاريكي افكار انكارآميز خيام، ديده نمي‌شود و جبري كه مطرح مي‌كند عبارت است از تسليم و رضاي بنده در برابر خداوند:

ما قلم در سـر كشيـديم اختيـار خويش را

اختيار آن است كو قسمت كند درويش را

(همان: 784)

 -- بي‌اثر بودن زندگي و مرگ انسان در سير مستمر جهان:

از ديدگاه خيام؛ بودن يا نبودن انسان در گردونه‌ی طبيعت خللي به عالم هستي وارد نمي‌كند زيرا وي مقهور سرنوشت ازلي و ابدي خويش است و با عقل و خرد وي نيز گرهي گشوده نمي‌شود. پيش از ما، اين جهان بوده و پس از ما نيز هم‌چنان خواهد بود، در واقع، انسان در قلمروي هستي هيچ‌كاره است و كسي از او چيزي نپرسيده است. به سخن ديگر، دنيا سير دائمي خود را دنبال مي‌كند و زندگي و مرگ، در سير مستمر او تاثيري ندارد، آفتاب پيوسته مي‌تابد، سيارات در مدار خود مي‌گردند، سبزه و گل و بهار و خزان از پس هم خواهند رسيد و زندگي جريان خواهد داشت، چه ما باشيم چه نباشيم:

اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود

ني نام ز مــا و ني نشــــان خواهد بود

زين پيش نبـــــوديم و نبـــــد هيچ خلل

زين پس چــــون نباشيم همـــان خواهد بود

(خيام، 1383: 124)

در آثار سعدي، صحنه‌هاي عبرت‌انگيزي است كه ما را به حسرت و تاسف وا مي‌دارد. از بسياري كرده‌ها پشيمان مي‌شويم و در زير لب مي‌گوييم: «فغان از بدي‌ها كه در نفس ماست». دنيا را كاروانسرايي مي‌بينيم «كه ياران برفتند و ما بر رهيم». به ياد مي‌آوريم كه ما نيز بزودي به شهري غريب سفر خواهيم كرد. ايام از دست رفته را ياد مي‌آوريم و افسوس مي‌خوريم كه بي ما بسي روزگار گل خواهد روييد و نوبهار خواهد شكفت، دوستان نيز با يكديگر خواهند نشست ولي از ما اثري نخواهد بود پس بودن و نبودن ما تاثيري در روند روزگار نخواهد داشت:

بتابد بسي ماه و پروين و هور

كــه سر برنـــداري زبالين گور

(سعدي، 1375: 237)

دريغا كه بي ما بسي روزگار

برويد گــل و بشـــكفد نوبهار

(همان:383)

 نتيجه‌گيري:

از مجموع آن‌چه گذشت مي‌توان نتيجه گرفت كه رگه‌هاي انديشه‌ی خيام را در آثار سعدي به روشني مي‌توان يافت اما تفاوت‌هايي را كه ميان انديشه ‌ی خيام و سعدي ديده مي‌شود، مي‌توان چنين خلاصه كرد:

خيام، از مردم زمانه كناره گرفته، اخلاف و افكار و عادات آن‌ها را با زخم زبان‌هاي تند محكوم مي‌كند و همواره فاصله‌اي ميان خود و آغوش زندگي نگاه مي‌دارد.

گويي همه‌ی پرده‌ها از جلوي چشم او كنار رفته و عمق دالان تاريك زندگي، خود را به او نموده است و به همين خاطر لحني قاطع و سرد دارد. در نزد او، اميد فسرده شده: «بازآمدنت نيست، چو رفتي، رفتي». اما سعدي، نوع بشر را دوست دارد طبع آدمي را خوب مي‌شناسد، با مردم به سر مي‌برد و آن‌ها را با بردباري و گذشت تحمل مي‌كند. راه او، راه ميانه‌اي است كه حزم و دورانديشي يك خردمند جهانديده بر مي‌گزيند.

از اين رو، اساس تربيت او حكمت عملي و ذوق زندگي است كه خواننده را به راه راستي كه همان بازگشت به سوي خداست، فرا مي‌خواند و به اين علت لحن او گرم و صميمي و اميدوار كننده و سرشار از شور زندگي است و بي‌جهت نيست كه او را شاعر انسانيت مي‌دانند و عشق و اخلاق مايه‌ی افتخار اوست.

 منبع این نوشتار:

محسنی هنجی، فریده، «انعکاس اندیشه خیام در آثار سعدی»، روزنامه رسالت، شماره 6555، 01/08/1387، ص 19.

+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 14:5  توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)  |